عوامل فرهنگی پیشرفت از منظر قرآن کریم

نصرالله نظری(فکری) (دانش ­پژوه دکتری قرآن و علوم اجتماعی ( fikri310@ yahoo.com  

چکیده:

نوشتار پیش‌رو، کوششی است برای بررسی نقش عوامل فرهنگی بر پیشرفت. این بررسی با رویکرد قرآنی و با تکیه بر روش تفسیری و تحلیل محتوای متون صورت گرفته و مشخص گردیده است که اولاً مفهوم «پیشرفت» دارای دلالت ارزشی و فرهنگی است همان‌گونه که مفاهیم بدیل آن دارای دلالت‌های خاص فرهنگی و نظری هستند؛ ثانیاً از میان مجموعه عناصر و مؤلفه‌های فرهنگ، آن‌چه نقش بنیادی دارد و مرجع تمام کنش‌ها و رفتارها انسان به حساب می‌آید، باورهای فرهنگی است. بر همین اساس، متناسب با باورهای بنیادینی که از منظر قرآن نسبت به جهان، انسان، جامعه و طبیعت وجود دارد، تلقی از پیشرفت و سازوکارهای تحقق آن به‌صورت ویژه‌ای تعریف می‌شود. به این ترتیب که باور به اتکاء جهان به خداوند و نیاز بشر به هدایت تشریعی در کنار تلقی دو ساحتی از انسان و خلافت او بر روی زمین، موجب آن می‌شود که تمام ساحت‌های زندگی انسان «صبغۀ الله» شود و تعاملات‌اش با محیط اجتماعی و طبیعی مبتنی بر باورهایی رقم بخورد که ضرورت رعایت عدالت و احسان، برخورداری از نگاه آیه‌ای به طبیعت مأموریت عمرانی انسان و مواجهۀ شاکرانه با طبیعت را توجیه می‌سازد.

واژگان کلیدی: پیشرفت، فرهنگ، باورهای بنیادی، انسان، جامعه، جهان و طبیعت

مقدمه و بیان مسأله

انسان از همان زمانی‌که ناگزیر به حیات اجتماعی شده، همواره در جستجوی این بوده است که چگونه می‌تواند زندگی خود را بهبود ببخشد. تلقی او از بهبودی زندگی، راه‌ها و مسیرهای مختلفی را در برابرش قرار داده است. برخی با این تلقی که انسان خدای خویشتن است و تمام حیات او در این دنیا خلاصه می‌شود، وضعیت مطلوب و بهبودی زندگی را در کسب لذّت‌های مادّی و برخورداری از امکانات رفاهی دانسته‌ و در همین راستا نیز کوشیده‌اند. برخی دیگر، با اعتقادی متفاوت، سعادت را فراتر از تنعّمات مادّی و امکانات طبیعی معنا کرده و حیات تکاملی خویش را در نیل به قرب و رضوان الهی دانسته‌اند.

 این تفاوت برداشت، علاوه بر این‌که، موضوع و اهداف پیشرفت را در تلقی‌های گوناگون متفاوت ساخته است؛ ابزارها و راهکارهای متمایزی را نیز برای دست‌یابی به آن،‌ پیشنهاد داده است. این‌که ما به جای مفهوم رایج «توسعه» از مفهوم «پیشرفت» استفاده می‌نمائیم، ناظر به همین‌ تفاوت برداشت‌ها است. تفاوت‌هایی که اساساً ماهیت فرهنگی دارند و به تناسب‌های تفاوت‌های فرهنگی جوامع، از یک‌دیگر متمایز می‌شوند.

بر این اساس، باید گفت که تلقی از پیشرفت به مثابه تجلّی عبودیت انسان و نیل به مقام رضوان، ناشی از باورهای بنیادینی است که در فرهنگ دینی ریشه دارد و از آموزه‌های قرآنی قابل استخراج و بازبینی است. این‌که این باورها چگونه به این تلقی از پیشرفت منتهی می‌شود و براساس کدام سازوکارهایی تحقق آن‌را ممکن می‌داند از موضوعات بسیار مهمی‌ است که باید مورد مطالعه و پژوهش قرار گیرد. ما با این ادعا که از منظر اسلام، موضوع و هدف پیشرفت انسان و جامعۀ انسانی است، و قرآن نیز منشور الهی است برای هدایت انسان؛ موضوع مذکور را مورد بررسی قرار می‌دهیم و خواهیم کوشید به این پرسش اساسی پاسخ دهیم که از منظر قرآن کریم عوامل فرهنگی در قالب چه باورها بنیادینی پیشرفت را معنا و تحقق آن‌را ممکن می‌داند؟!

بدیهی است پاسخ به پرسش فوق، و بررسی موضوع مورد مطالعه از آن‌جهت ضرورت دارد که هم‌اکنون ادبیات نظری رایج در مورد مفهوم «توسعه» به چالش کشیده شده و فضای گفتمانی جدیدی با عنوان «الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت» فراهم آمده است. توفیق در این نوشتار، کمک شایانی به توضیح تفاوت برداشت منتسب به رویکرد قرآنی خواهد نمود و افزون بر آن، بر تداوم و تقویت گام‌های خواهد پرداخت که به‌صورت ابتدایی و نسبتاً آغازینی در بومی سازی علوم انسانی با الهام از آموزه‌های دینی، برداشته شده است.

البته، ادعای ضرورت مذکور، بدان معنی نیست که نوشتار پیش‌رو، به لحاظ پیشینه، فاقد مطالعه و بررسی است؛ چراکه پس از تأکیدات مقام معظم رهبری در مورد ضرورت تدوین الگوی اسلامی پیشرفت، موج یا نهضت فکریِ فعّالی در حال شکل گرفتن است که هدف آن صورت‌بندی نظریه پیشرفت جامعه در چارچوب تفکر اسلامی است. به همین خاطر آثاری را می‌توان یافت که به‌صورت مستقیم و یا غیر مستقیم به این موضوع پرداخته‌اند. منتها آن‌چه از نبشته را از بقیه متمایز می‌سازد، کوششی است که در راستای محور قرار دادن قرآن کریم انجام داده است و مهم‌تر از آن، با آگاهی از دلالت‌های ارزشی و فرهنگی مفاهیم،[1] نقش‌باورهای بنیادین فرهنگی در تلقی و تحقق پیشرفت را بررسی نموده است.

الف- مفهوم شناسی

یک: مفهوم پیشرفت

پیشرفت به لحاظ واژه شناختی فارغ از ابهام معنایی و ناظر به نوعی حرکت رو به جلو و پیش‌روی است.[2] به لحاظ مفهومی این واژه اگرچه با قرائت‌های سطحی با مفاهیم «تکامل»[3]، «ترقی/پیشرفت»[4]، «رشد»،[5] «نوسازی»[6] و «توسعه»[7] برابر دانسته می‌شود؛ امّا درواقع، از آن‌دسته مفاهیم جایگزینی است که برای نقد زمینه‌های نظری مفاهیم مذکور و ارائه مدل جدیدی برای توصیف تحولات تکامل‌گرایانۀ حیات انسانی، اخیراً مورد استفاده قرار می‌گیرد. این‌که نقدهای مورد ادعا دقیقاً کدام است و چه چیزهایی باعث تفاوت این مفهوم با سایر مفاهیم می‌گردد؛ بحث مستوفایی است که فراتر از ظرفیت این نوشتار بوده و پرداختن به آن توجیه‌پذیر نیست. لکن به منظور درک نسبی از تفاوت‌های رایج در برداشت از مفاهیم به کار رفته، بالاجمال سیر پیدایش و کاربرد آن‌ها را مورد بررسی قرار می‌دهیم.

با ظهور داروین و طرح نظریه «تبدل انواع» نوع جدیدی از جهان‌نگری در غرب به وجود آمد؛ زیرا با پیدایش این نظریه، دلالت‌های آن فراتر از قلمرو معرفتی زیست شناسانه، به دیگر حوزه‌های معرفتی از جمله علوم اجتماعی تسرّی یافت.[8] از نخستین کسانی که تحت تأثیر این نظریه به مسائل اجتماعی پرداخت، هربرت اسپنسر بود، که با طرح استعارۀ «جامعه یک ارگانیسم است»[9] جامعه را بسان یک اندام ارگانیک تلقی می‌کرد. آگوست کنت هم تاریخ را به صورت تکامل درک بشر از حوزه و مرحله دانش الهی به دانش مابعدالطبیعه و فلسفی و سرانجام به دانش و علوم اثباتی می‌دید. او ایده تغییر تکاملی و تدریجی از طریق توسعه عقل بشر، به ویژه در زمینه تفکر علمی، را مطرح کرد که منجر به ایجاد جامعه هماهنگ می‌گردد.[10]

با ورود این استعاره زیست‌شناختی تکامل، به حوزه علوم انسانی و اجتماعی، متفکران این حوزه معرفتی کم‌کم دو واژۀ توسعه و تکامل را به جای یکدیگر به کار می‌بردند؛[11] و از آن «تراکم»، «تنوع»، «انتظام یا وحدت» و «افزایش امکانات»را اراده می‌نمودند.[12] هم‌چنین به واسطۀ کاربرد این استعاره در ادبیات اجتماعی، زمینة تفکیک جوامع به جامعه‌های «برتر» و «پست‌تر» فراهم گشت. در این تفکیک، فرض بر آن بود که جوامع «پست‌تر» که فاقد حیات تکاملی‌اند، سرانجام به دست جامعه‌های پیشرو خواهند افتاد وتوسط آنان به جوامع متکامل و توسعه یافته تبدیل خواهد شد. بدیهی است، چنین تفکیکی در خدمت توجیه مشروعیت استعمار عمل می‌نمود چرا که مسئول خواندنِ دروغینِ انسان غربی، بار تکامل جوامع عقب‌مانده را بر دوش آن‌ها می‌گذاشت تا با بهره‌گیری از عقل‌ و علم و تکنولوژی، در روند امور دخالت کرده و به این معنی بر جریان تکامل تأثیر بگذارند.[13]

به غیر از مفهوم «تکامل»، «پیشرفت یا ترقی»[14] از دیگر مفاهیمی است که در آغاز برای توصیف تغییرات تکاملی حیات انسان، به کار می‌رفت. این مفهوم برخاسته از تفکری است فلسفی که در اروپای پس از رنسانس قرن 17 و 18 ریشه دارد و پیشرفت را به عنوان فرایند مداوم، مطمئن و پیش‌رونده تلقی می‌نماید که البته ناشی از به‌کارگیری انرژی و خرد بشری در درک تحول نظام‌مند از جهان می‌باشد.[15]

صرف نظر از نسبت مفاهیم «ترقی» و «تکامل»، به‌کارگیری مفاهیم مذکور، حاکی از آن است که طبیعت‌گرایی نمود بارزی در تفکرات اجتماعی اندیشه‌وران نخستین داشته است. البته این روند به مرور تغییر یافت و  کم‌کم تئوری طبیعت با فلسفه تاریخ ترکیب شد تا نگرش نو در مطالعات اجتماعی پدید آید. بر اثر این تغییر، توسعه تاریخی تداوم توسعه طبیعی، و هردو، نمونه‌های توسعۀ همگونِ عالم مخلوق خدا تلقی می‌شد.[16] تا این‌که در حوالی سال 1800، فعل توسعه یافتن کم‌کم به فعلی انعکاسی تبدیل گشت و با رواج مفهوم «خود توسعه یابندگی»، خداوند به تدریج از برداشت عمومی دربارۀ جهان، رخت بربست و به این ترتیب،  توسعه به دال مرکزی آثار بسیاری از متفکران از جمله مارکس و هگل قرار گرفت.[17]

وقتی این استعاره به زبان عمومی راه یافت، قدرت استعماری زیادی نیز پیداکرد. به همین خاطر سیاست‌مداران رغبت زیادی برای استفاده از آن نشان دادند تا از این طریق زمینه‌های اعمال سلطه را فراهم سازند. سلطه‌ای که ماهیتی صرفاً غربی داشت و اقوام دارندۀ فرهنگ‌های گوناگون را از تبیین و تعیین اشکال زندگی اجتماعی محروم می‌ساخت. بدین ترتیب، توالی معمول توسعه گشودگی پس از فروبستگی معکوس شد، به جای خداوند قوانین علمی نقش فروبسته‌سازی و تعریف برنامه توسعه را ایفا می‌کرد.[18]

تداوم این روند باعث شد تا پس از رخ‌داد جنگ جهانی دوم، مفهوم «توسعه» برابر با واژۀ Development وارد ادبیات این عرصه گردد.[19] با تکیه بر دلالت واژه شناختی این مفهوم، که به معنی خروج از لفاف(envelope) است؛ تحلیل می‌شد که این«لفاف» همان‌ جامعۀ سنتی و فرهنگ و ارزش‌های آن می‌باشد. این طرز تلقی که بعدها در قالب نظریۀ «نوسازی»[20] و بیشتر با نگاه سیاسی به توسعه، سامان‌دهی شد؛ به اندازۀ یک دهه دوام آورد و خود را به صورت ارزش مسلط غربی در تعریف توسعه‌ مطرح کرد.[21]‌ در این تلقی، «نوسازی»، به تأثر از تجربه تاریخی اروپا و غرب، به عنوان فرایندی عام و همگانی تلقی شد که طی آن جوامع از حالت سنتی، روستایی و کشاورزی به حالت مدرن، شهری و صنعتی متحول می‌شوند. این فرایند در آغاز به عنوان «غربی‌سازی» و سپس به عنوان «نوسازی» و مترادف با توسعه به کار می‌رفت.[22] تا این‌که با غلبه و اهمیت یافتن مباحث اقتصادی، اصطلاحات «رشد»، «توسعۀاقتصادی»، «نوسازی»و «غربی شدن»به جای همدیگر به کار برده می‌شدند.[23]

در این کاربرد، رشد همانند تکامل مفهوم عاریه‌ای است که از زیست شناسی وارد علم اقتصاد شده و فرایند پایداری در نظر گرفته می‌شود که در اثر آن، ظرفیت تولید اقتصاد، طی زمان افزایش می‌یابد و سبب افزایش سطح درآمد ملّی می‌شود.[24]

با اهمیت یافتن مسائل زیست محیطی و تمرکز توجهات برکیفیت و چگونگی رشد،[25] مفاهیم «توسعه پایدار»[26] و «توسعه انسانی»[27] به وجود آمدند که بسیار فراتر از افزایش درآمد و ثروت تلقی می‌گردند و انسان را  در کانون توسعه و در مرکز الگوها و برنامه‌های آن قرار می‌دهد.[28]

همان‌گونه که از کابرد مفاهیم فوق پیداست، پیشرفت و توسعه به معنای غربی آن، حرکت‌های افقی و عاری از جهت‌گیری‌های تعالی‌جویانه و بیشتر مفهومی است آکنده از ارزش‌های دنیاگرایانه. این مفهوم به دلیل قرابت با مفهوم «تکامل»ی که تحت تأثیر قرائت داروینیستی قرار داشت؛ از همان آغاز، براساس مفروضات پوزیتیوستی و اومانیسم شکل گرفت و آثاری را به دنبال آورد. «خود بسندگی» و محوریت یافتن انسان در برابر نفی خدا و امور ماورائی، تفکیک جوامع به «برتر» و «پست‌تر»، اعمال سلطه و نفوذ بر کشورهای عقب نگه داشته شده و ارائۀ مدل غربی برای حیات انسانی از مهم‌ترین این آثار بود. اگرچه به مرور زمان و با آگاهی نسبی دیگر جوامع غربی، حفاظت از محیط زیست و تلاش برای آرامش انسان وارد ادبیات توسعه شد و این مفهوم را با ترکیبات جدید «توسعۀ پایدار» و «توسعۀ انسانی» معرّفی نمود؛ امّا به دلیل ریشه‌های فرهنگی و دلالت‌های ارزشی مادیگرایانه که در این مفهوم و سایر ترکیبات اشراب گردیده، این مفاهیم به غایت قاصر از آنند که فرایند پیشرفت جوامع را به درستی توصیف و تبیین نماید. لذا  ضروری است که برای توصیف فرایندهای ناظر به فعلیت یافتن توانمندی‌ها و استعدادهای انسانی از برساخته‌های مفهومی استفاده شود که عاری از نگاه‌ تکساحتی و مادیگرانۀ محض باشد. چرا که فرایند تعالی و پیشرفت انسان تنها منحصر در بهبودی وضعیت مادی و معیشت او نمی‌شود بلکه زندگی انسان دارای ابعاد مختلفی معنوی، مادی، دینوی و آخرتی است؛ به همین دلیل بایستی از مفهومی به عنوان واحد تحلیل در موضوع مورد بحث مدد گرفت که ظرفیت توصیف سیر تکاملی انسان را در تمام ابعاد آن داشته باشد. مفهومی که در این نوشتار با کلیدواژۀ «پیشرفت» معرّفی می‌شود و با هیچ‌کدام از مفاهیم رایج در ادبیات توسعۀ غربی برابر نیست.

دو: مفهوم فرهنگ

فرهنگ از مقولاتی است که نه تنها بر یک واقعیت مفرد دلالت نمی‌کند، بلکه تعدادی زیادی از عناصر را در سطوح مختلف در بر می‌گیرد؛ به همین خاطر ارائه تعریف جامع و فراگیر از آن عملاً امکان نا‌پذیر بوده و به موازات پیشرفت دانش بشری و گوناگونی فهم پدیده‌های اجتماعی، کاربردها و برداشت‌های متفاوتی از آن ارائه شده است. در نخستین و قدیمی ترین کاربرد که به نوشته های سده پانزدهم بازمی‌گردد، فرهنگ به معنای «پرورش» و مراقبت از محصولات یا نگهداری از حیوانات به کار رفته است.[29] پس از آن، این معنا از حوزه جانوران و گیاهان به حوزه انتزاعتی‌تر از جمله ذهن انسان گسترش یافت و ادوارد تایلر فرهنگ را به معنای «همۀ آن دسته از عقاید و افکار که در بر گیرندۀ دانش، عقیده، هنر، اخلاق، قانون، عادات و هر قابلیت یا عادتی که بشر به عنوان عضوی از جامعه برای خود کسب کرده باشد»، به کار گرفت.[30]

به همین منوال و با گذر زمان، برداشت‌های دیگری از این مفهوم ارائه گردید که در کلّی‌ترین حالت می‌‌توان آن‌را در قالب تعریف‌های توصیفی به معنای نظام مشتركي از باورها، ارزش‌ها، رسم‌ها، رفتارها و مصنوعاتي دانست كه اعضاي يك جامعه در تطبيق با جهان‌شان و در رابطه با يكديگر به كار مي‌برند و از راه آموزش از نسلي به نسل ديگر انتقال مي‌يابد؛ اشاره می‌کنند.[31]و یا بارویکرد تاریخی، فرهنگ را به مثابه هر آنچه از گذشته و نسل­هاي قبلي به نسل­هاي بعدي به ارث مي­رسد؛ تلقی نمود و بر تمام ميراث معنايي و غير معنايي گذشتگان تعمیم داد.[32]

علاوه بر این، با رویکرد هنجاری-ساختاری، فرهنگ به مجموعه قواعد و راه و روش زندگی[33] که برای تأمین نیازهای اساسی انسان سازمان یافته­ و نهاد های اجتماعی را به وجود آورده‌اند؛ اطلاق می‌گردد.[34]

همان‌گونه که پیداست در تمام رویکردها، فرهنگ به عنوان کلّیتی تصویر می‌شود که عناصر مختلفی را در بر می‌گیرد. براین اساس اگرچه نوع نگاه به عناصر مورد نظر متفاوت و تأکید بر برخی از آن‌ها بیشتر است؛ با این حال در یک جمع بندی نسبی می‌توان اذعان کرد که فرهنگ در حقیقت چیزی بیشتر از تجلّیات نظام‌های معنای و درک مشترک عاملان اجتماعی نیست که در قالب عناصر اساسی باورها؛ ارزش‌ها، هنجار و نمادها قابل مطالعه و بررسی است. عماد افروغ در یک دسته بندی کلّی این عناصر و رابطۀ آن‌ها با یکدیگر را به صورت زیر نمایش داده است:[35]

­

همان‌گونه که از نمودار فوق پیداست، هستی نمادها، هنجار و ارزش‌ها وابسته به هستی باورها است. به بیان دیگر، آن‌چه به عنوان مظاهر و آثار فرهنگی یاد می‌شود چیز بیشتر از صورت‌های عینی و انضمامی هست‌هایی نیست که به صورت انتزاعی و ذهنی وجود دارند. بنابراین ذهنیت‌ها و به بیان دیگر، باورها هستارهای مهمّی هستند که علاوه بر جهت دهی به رفتارهای عاملان، ماهیت فرهنگ را نیز می‌سازند. از این‌رو، برای بررسی تأثیر عوامل فرهنگی پیشرفت، بیش از آن‌که توجه خویش را به صورت‌ها، رویه‌ها و قواعد معطوف نمائیم، می‌بایست، به باورهایی اشاره گردد، که علاوه بر تصویر ماهیت پیشرفت، مکانیسم‌ها و سازوکارهای لازم برای دست‌یابی به آن‌ را نیز توضیح می‌دهد. در نوشتار پیش‌رو، با آگاهی از تأثیرات عوامل هنجاری در بحث پیشرفت، و تأکیدات آموزه‌های دینی نسبت به آن، بیشتر به آن دسته از عوامل فرهنگی می‌پردازیم که صبغۀ بنیادی دارند و هستارهای باورشناختی در فرهنگ را تشکیل می‌دهند.

ب- باورهای بنیادین فرهنگی و تأثیرات آن‌ها بر پیشرفت

پیش از این به نحوی اشاره شد که فرهنگ مجموعه باورهای بنیادینی است که در پاسخ به پرسش‌های «چه باید باشد؟» و «چه انجام شود؟» عینیت می‌یابند.[36] بر همین اساس، فرهنگ نقشی انکارناپذیر در رفتار و پیشرفت حیات انسانی دارد[37] و ریشه همه تفاوت‌ها است.[38] زیرا فرهنگ این خاصیت ویژه را دارد که کم و بیش می‌تواند بخشی از نظام‌های دیگر گردد[39] و در مجموع کلّیت‌ ساختارهای اجتماعی را به نحوی ساخت دهد که باورهای ذهنی کنش‌گران اجتماعی هم شکل بپذیرند و هم تجلّی یابند. قرآن کریم در آیاتی می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»[40] و «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى‏ قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»[41] مطابق آیات مذکور، تغییرات اجتماعی و نیز برخورداری از نعمت‌ها و مواهب الهی مستلزم دگرگونی و تغییر در حالات نفسانی خود عاملان است.[42] پرواضح است که تغییر رفتاری و کنشی عاملان،‌ خود متأثر از تغییر ذهنیت‌ها و باورهایی است که به هر دلیلی ممکن است اتفاق بیفتد. بر این اساس، بررسی روندها و فرآیندهای تغییرات تکاملی جوامع، نیازمند شناخت مجموعه باورهای بنیادینی است که علاوه بر ایجاد و تقویت نیروی لازم برای تعالی، اهداف و مسیر پیشرفت را نیز مشخص می‌سازد. این باورهای اساسی در یک دسته‌بندی کلان عبارتند از:

1- باورهای بنیادی نسبت به جهان

1-1. اتکامندی جهان به خداوند

تصویر مقام قرب و عبودیت به مثابه هدف غایی انسان[43] بدان معنی است که در اندیشه قرآن، پیشرفت عاری از خداباوری، کوشش بی‌ثمری است که از انسان و حیات اجتماعی او موجود تک ساحتی می‌سازد. در حالی‌که اگر زندگی «صبغۀ الهی» به خود گیرد و انسان در مسیر هدف خلقت خویش، مشی عبودیت در پیش گیرد، جامعه‌ای متکامل و پیشرفته‌ای خواهد داشت که تمام ابعاد و وجوه آن از قبیل نظام روابط، ‌ارزش‌ها و اید‌ه‌آل‌ها، هنجارها و قواعد عمل، نهاد‌ها و ساختارهای حیات اجتماعی، سمت و سویی خدایی خواهد داشت. امر مهمّی که قرآن کریم هم به آن توجه می‌دهد و می‌فرماید: «صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ».[44]

پرواضح است که در آیه شریفه، حقیقت عبودیت فراتر از تصویر متعارفی است که آن‌را به انجام مناسک دینی و رفتارهای صوری تقلیل می‌دهد، بلکه منظور از آن هر اندیشه، عمل و ساختاری اجتماعی که به تعبیر قرآن «صبغه» و جهت‌گیری خدایی داشته باشد، عبودیت شمرده می‌شود.

هم‌چنین مطابق آیۀ «وَ لَقَدْ بَعَثْنا في‏ كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ»[45] فلسفه بعثت و ارسال پیامبران الهی تشکیل جامعه توحیدی، نهادینه کردن شیوه زندگی مبتنی بر خداپرستی و رهایی بشر از قید و بند طاغوت و ستمگران معرّفی شده است. زیرا عبودیت نه تنها غایت حیات انسانی، بلکه غایت سیر تمام عالم هستی[46] و مهم‌ترین عامل دست‌یابی به هدایت و رستگاری است. [47]

رساترین بیان از عبودیت و نقش ایجابی آن در متحول کردن حیات بشر در کلام امام صادق (ع) انعکاس یافته که می‌فرماید: «العبوديّة جوهرة كنهها الرّبوبيّة؛ جوهره و حقیقت عبودیت خداوندگارى است»[48] ناگفته پیداست که میان «خدایی کردن» و «خداوندگاری» تفاوت آشکاری وجود دارد مبنی بر این‌که خدایی کردن شایسته امر مطلق است اما ربوبیت یا خداوندگاری، جلوه ای از ولایت، کمال و قدرت خداوند است که در اثر عبودیت و پرستش نصیب بشر می‌گردد.[49]

مضمون فرمایش امام صادق(ع)، در حدیث دیگری این‌گونه تکرار شده است: «يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا غَنِيٌّ لَا أَفْتَقِرُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ غَنِيّاً لَا تَفْتَقِرُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا حَيٌّ لَا أَمُوتُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ حَيّاً لَا تَمُوتُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْ‌ءِ كُنْ فَيَكُونُ أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِشَيْ‌ءٍ كُنْ فَيَكُونُ.»[50] مفاد این کلام قدسی نیز آن است که بشر از طریق عبودیت و اطاعت به اوج توانمندی و کمال می‌رسد، به طوریکه توانایی هرگونه تصرفی را در عالم پیدا می‌کند. به تعبیر شهید مطهری کمال و پیشرفتی که در اثر عبودیت برای بشر حاصل می‌شود، نظیر ارتقا از عضويّت سادة يك اداره تا مقام وزارت، يك امر قراردادى و اعتبارى نيست، بلكه بالا رفتن از نردبان وجود است، شدّت و قوّت و كمال يافتن وجودی است كه مساوى با تعالی و استكمال در علم، قدرت، حيات، اراده و مشيّت، و گسترش دايره نفوذ و تصرّف انسان است.[51]

چنانکه قرآن کریم نیز در این ارتباط می‌فرماید: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْديهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ.» [52]، بر اساس این آیه، افراد و جوامعی که به جای عبودیت و اتکای به خداوند، از هواها و خواهش‌های ناشی از بعد حیوانی تبعیت می‌کنند، از سیر در طریق هدایت و پیشرفت محروم هستند؛ چرا که آنان در اثر قطع ارتباط با خداوند، اسباب و زمینه‌های پیشرفت و تکامل را نابود کرده‌اند. حال آن‌که اگر اتکای به خداوند و باور به حضور او در تمام عرصه‌های زندگی، به رفتارها و کنش‌های معنا و جهت دهد، در آن‌صورت با شکوفایی استعدادهای انسانی، بهره‌مندی از نعمت‌های مادی و دنیوی نیز افزایش می‌یابد. موضوع بسیار مهمّی که قرآن کریم به آن اشاره کرده است: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ‏.»[53] مفهوم «بركت» به هر نعمت و موهبتى اطلاق می‌گردد كه پايدار و باداوام باشد، در برابر اموری كه زود فانى، نابود و بى اثر مى‏شوند.[54] پس طبق این‌ آیه داشتن زندگی توام با عمران، آسایش، امنیت، برکت و رفاه، درصورتی امکان‌پذیر می‌گردد که محتوای باطنی انسانها، یعنی باورها، تمایلات، اراده و رفتارهای آن‌ها بر پایه حق و در مسیر صحیح و فطری هدایت شده باشند.

2-1. استواری نظام عالم بر عدل

قرآن کریم به صراحت می‌فرماید: «وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْميزانَ».[55] با استناد به این‌که واژۀ «میزان» به معنی سنجش و اندازه‌گیری(اعم از امور مادّی و معنوی) به کار می‌رود؛[56] می‌توان گفت کاربرد این واژه در آیه بدان معنی است که خلقت نظام آفرینش عادلانه است به این ترتیب که در هر چیز، از هر ماده­ای به قدر لازم استفاده شده،  فاصله ها و ارتباطات میان اجزا عالم خلق به اندازه و دقیق تعین و تنظیم شده است. این مدعا با ارجاع به حدیث «بالعدل قامت السموات و الارض» [57] قابل اثبات است.

به دنبال آیه مذکور آمده است: «أَلاَّ تَطْغَوْا فِي الْميزانِ»[58] یکی از دلالت آشکار این آیه، اشاره به این نکته است که نظام روابط اجتماعی و زیست جهان آدمیان نیز از متأثر از عادلانه بودن نظام آفرینش است. همان‌گونه که عالم تکوین نظم و میزانی دارد، که تخلف از آن به معنی نابودی و فروپاشی آن است، زندگی اجتماعی نیز اگر فاقد نظم و عدالت باشد رو به انحطاط و نابودی خواهد رفت و به یقین از پیشرفت باز خواهد ماند.[59]

با تکیه بر این استدلال، باور به عادلانه بودن نظام روابط اجتماعی، از دو منظر با بحث پیشرفت ارتباط پیدا می‌کند: یکی این‌که باور به عدالت، خود به عنوان یکی از عوامل فرهنگی پیشرفت مورد بحث قرار گیرد، که در محورهای بعد به آن خواهیم پرداخت و دیگر این‌که، آگاهی از عادلانه بودن ساخت اجتماعی و در مجموع نظام آفرینش، به ایجاد باور جدیدی بینجامد که سمت و سوی پیشرفت و سازوکارهای تحقق آن‌را متفاوت می‌سازد. این باور که در ارتباط با موضوع سنجش‌گری و پاسخگویی انسان معنا پیدا می‌کند باور به آخرت و حیات پس از مرگ است.

قرآن کریم می‌فرماید: «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُون»[60] در این آیه، با تقسیم حیات به دنیوی و اخروی، حیات اخروی را حیات واقعی و پایدار توصیف نموده و انحصار واقعی بودن آن را با ادوات تاكيدى چون حرف" ان" و حرف" لام" و ضمير فصل" هى"، و نیز بهره‌گیری از جمله اسميه، مورد تأکید قرار داده است تا افراد بدانند که تحقق پیشرفت حقیقی منوط به در کمال واقعی در این نوع زندگی است.[61]

پرواضح است که این تلقی از جهان آخرت، نگرش‌های انسان در حیات مادّی و این جهانی را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد و ضمن آن‌که تلقی از پیشرفت بالکل متفاوت می‌سازد، چگونگی دست‌یای به آن‌را نیز متفاوت می‌کند. در این برداشت، زندگی مادّی نهایتاً نقش مقدّمی و زمینه ساز را دارد که فاقد هر نوع اصالتی است. [62]

البته این فقدان به معنی نفی عمران و آبادی و غفلت از پیشرفت مادّی نیست؛ زیرا در باور مذکور «دنیا مزرعۀ آخرت» و مکانی برای انباشت توشۀ آخرت[63] تلقی می‌گردد که بالاجبار ناشی از نوع مواجهه با جهان طبیعی و تعامل با عاملان اجتماعی است.

1-3. ضرورت ربوبیت و هدایت الهی

انسان اگرچه به صورت فطری و خداداد، واجد ویژگی‌های خاصی است که با بهره‌گیری از آن‌ها به تأمین نیاهای خویش می‌پردازد و از این طریق به جستجوی پیشرفت می‌پردازد؛ امّا به دلیل برخورداری از ویژگی‌های دیگری که در حبّ ذات او ریشه دارد، در موارد بسیاری، بخصوص زمان مواجهه با محدودیت منابع، راه خویش را گم و از مسیر پیشرفت دور می‌شود. قرآن همان‌‌گونه که با صراحت می‌گوید: «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏»[64] ، هم‌چنین یادآور می‌شود که «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً.»[65]

بر اساس مفاد آیات فوق، انسان به لحاظ فطری حریص، منفعت جو و گریزان از ناملایمات است، به همین خاطر وقتى به خيرى می‌رسد خود را بر ديگران مقدم داشته، از اعطای آن به ديگران امتناع می‌ورزد.[66] «هلع» یا حرص شدید نسبت به جلب منافع و گریزان بودن از ضرر‌ها و ناملایمات که از فطریات انسان و شاخه‌ای از حب ذات است، بذاته امر مذموم و ناپسندی نیست، زیرا، این گرایش ابزاری برای دعوت انسان به سعادت و کمال است. اما این گرایش نیرومند انسانی در صورتی که به نحو درست تدبیر و کنترل و در مسیر صحیح هدایت نشود، تبدیل به مانع اساسی در راه رشد و تعالی انسان می‌گردد. چرا که منفعت‌طلبی و خودخواهی افسار‌گیسخته اساس زندگی اجتماعی را که شرط لازم برای پیشرفت و تکامل اجتماعی است، نابود می‌کند و شکل‌گیری هر گونه روابط مبتنی بر تعاون و همکاری را ناممکن می‌سازد.[67]

برای آن‌که تمام گرایش‌های انسان به‌صورت صحیحی تربیت و او در مسیر پیشرفت قرار گیرد، علاوه بر هدایت تکوینی، هدایت دیگری لازم است که از آن به عنوان هدایت تشریعی یاد می‌گردد. هدایتی که بیشتر در قالب صدور مجموعه دستورات هنجاری انجام می‌شود و به عنوان آموزه‌های دینی شناخته می‌شود. باور به این‌که انسان نیازمند دین و هدایت تشریعی است، هدف و جهت پیشرفت را معیّن و حرکت به سمت آن‌را ممکن می‌سازد. قرآن کریم می‌فرماید: «كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيهِ ... وَ اللَّهُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»[68]

مطابق آیه مذکور، تعارضات و تضادهای اجتماعی از جمله موانع اصلی تکامل اجتماعی محسوب می‌شود و جوامع بشری در شرایطی می‌تواند به سوی تعالی و پیشرفت حرکت نمایند که از نظم و ثبات اجتماعی برخوردار باشند. آنچه نظم و سامان اجتماعی را مستقر می‌سازد و در نتیجه شرایط را برای حرکت‌های تکاملی فراهم می‌سازد، نظام قواعد، هنجارها و قوانینی است که نحوه تعامل و مناسباتی انسانی را در عرصه‌های مختلف مشخص می‌کند. این  استقرار نظم و سامان اجتماعی و به تبع آن فرایند تکامل و پیشرفت، بدون قواعد و هنجارهای که تعاون و روابط اجتماعی افراد را مشخص کند ناممکن است. اما مطلب اساسی که قرآن در آیه فوق متذکر می‌شود، عبارت است از این که هر نظام هنجاری باعث تکامل و پیشرفت نمی‌گردد، بلکه نظام‌های قانونی و هنجاری زمینه‌های پیشرفت و هدایت را فراهم می‌سازد که ریشه در تعالیم وحیانی و دینی داشته باشد. چرا که قوانين و نظام هنجاری که بشر برای سامان دادن به زندگی شان وضع می‌کنند، علاوه بر اينكه غالبا مايه اختلاف و پراكندگى است، چون فاقد ضامن اجرايى درونی است، يعنى از ايمان به خدا سرچشمه نمى‏گيرد، تنها يك مسئوليت برون ذاتى ايجاد مى‏كند و نمى‏تواند بطور كامل به اختلافات و تضادهای اجتماعی پايان دهد.[69]

علاوه براین که قوانین دینی از ضمانت اجرایی درونی برخوردار است، مزیت دیگر آن عبارت است از این که دین تمام ابعاد و نیازهای انسان را در قواعدی که متکفل تنظیم اجتماعی است، به نحو متوازن مورد توجه قرار می‌دهد. تعاون، همکاری و روابط مبتنی عدالت وقتی استقرار پیدا می‌کند ‌که قوانین و الگوهای عمل بر طبق دو نوع مصالح و منافع مادى و معنوى هر دو وضع شود، و در وضع قوانين، رعايت منافع معنوى هم بشود. تنها منبعی که می‌تواند تمام مصالح بشر را در وضع قوانین و تنطیم اجتماعی مد نظر قرار دهد ادیان و شرایع آسمانی است.[70]

بنابراین، باور به ضرورت هدایت الهی، از آن حیث به عنوان یکی از عوامل اساسی و مؤثر بر پیشرفت قلمداد می‌شود که متعاقب آن، انسان ناگزیر به عمل در چارچوب الگوهای خاصی می‌گردد که نقشۀ و مسیر پیشرفت را در اختیار او قرار می‌دهد و به بیان دیگر امکان استفاده از توأمان عقل و شرع به مثابه دو شیوه مکمل را فراهم می‌سازد.

2- باورهای بنیادی نسبت به انسان

1-2. انسان موجود چند ساحتی

نوع نگاه به هستی انسان، تأثیر مستقیم بر تعریف پیشرفت و راهکارهای تحقق آن دارد. نظر به اهمیت این موضوع می توان مدعی شد که اساساً تفاوت دیدگاه قرآن با بسیاری از برداشت‌های تجربه‌گرایانه در مورد پیشرفت از همین نقطه آغاز می‌شود. متناسب با دیدگاه انسان‌شناسانه قرآن، انسان موجودی است دو ساحتی: «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِينٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاء مَّهِينٍ ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ»[71] مطابق این آیه، انسان محصول تلفیقی از طبیعت و ماورای طبیعت است که البته لازم و ملزوم یکدیگرند. امّا این‌که اصالت با کدام‌یک از این ابعاد است، در چگونگی تصویر پیشرفت بسیار مهم به نظر می‌رسد. باتوجه به این‌که در آیات دیگر در خصوص انسان فرموده شده: «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ»؛[72] می‌توان با ضرس قاطع گفت که از منظر قرآن اصالت با بعد روحانی انسان است و پیشرفت نیز بر همین اساس معنا می‌گردد. مرحوم مجلسی روایتی را نقل می‌کنند که بر این ادعا صحّه می‌گذارد و از تعالی روحی به عنوان شرط لازم پیشرفت یاد می‌کند. روایت مذکور می‌فرماید: «اصل الانسان لبًه»[73] مطابق این فرمایش، انسان تنها یک حقیقت دارد و این حقیقت یگانه، دارای یک اصل و یک فرع است. اصل او روح الهی و فرع او که همواره پیرو آن اصل است، بدن اوست. هر اندازه که قوت روح بالا باشد، بدن نیز قوی و از خستگی و درماندگی به دور خواهد بود[74].

پرواضح است که اصالت دادن به بعد متعالی و روحانی انسان نه تنها باعث انکار بعد مادی نمی­شود، بلکه امکان توجه ویژه به آن‌را نیز فراهم می‌آورد. برخلاف اصالت دادن به بعد مادی انسان که موجب غفلت از وجه روحانی و حقیقی انسان و مانع شکل‌گیری ملاک­های اصیل انسانیت در او می­شود به نحوی که انسان به عنوان حامل روح الهی، خلیفه خداوند، امانت دار الهی، مسجود ملائکه، اشرف مخلوقات، احسن مخلوقین نه تنها در حد سایر جانداران بلکه در حد پدیده­های طبیعی تقلیل می­یابد و در نتیجه سیرت حیوانی، در صورت انسانی تجلی خواهد یافت.

بدیهی است این تصویر از انسان، مستلزم آن است که او را موجودی با نیازهای مادّی و معنوی در نظر بگیریم که البته هرکدام محرّک رفتار انسان و جهت‌‌گیری‌های کنشی او در ساحتی خاص می‌شود. نیازهای مادّی سبب می‌شود تا انسان در پی تأمین نیازهای معیشی خویش برآید و به همین خاطر به ابداع، خلاقیت و نوآوری بپردازد و تأمین نیازهای معنوی نیز باعث شکوفایی استعدادهای معنوی و دست‌یابی به مقام خلافت و نیابت می‌گردد.

2-2. انسان کارگزار و خلیفه خداوند

متناسب با هستی دو ساحتی انسان، قرآن کریم، در آیات دیگر از او به عنوان خلیفه خداوند و کارگزار الهی یاد می‌نماید.[75] این ویژگی باعث شده تا هم‌چنین انسان به عنوان امانت‌دار الهی بر روی زمین معرّفی گردد،[76] موضوعات بسیار مهمّی است که تعریف پیشرفت را جوهرا متمایز از آن چیزی می‌سازد که بر اساس اومانیسم و خوداتکایی انسان صورتبندی می‌شود. به‌صورت طبیعی این تلقی از پیشرفت، سازوکارهای تحقق آن‌را نیز به‌ کلّی متفاوت خواهد ساخت چراکه خلافت و نیابت دارای دو وجه است، یک وجه آن ناظر به توانمندی‌ها، ظرفیت‌ها و استعداد‌های است که امکان تکامل و پیشرفت نامحدود بشر را فراهم می‌سازد. براساس اندیشه خلافت بشر از ظرفیت پیشرفت نامحدود برخوردار است و اگر بشر بتواند موانعی را که رشد و شکوفایی استعداد‌های او را متوقف و محدود می‌کند، از سر راه بردارد، می‌تواند به حدی از توانمندی و پیشرفت نایل آید که امکان تصرف در ظاهر و باطنی عالم را پیدا کند؛ مقامی که در کلام معصوم از آن به ربوبیت تعبیر شده است. وجه دیگر خلافت انسان، استئمان یا امانت‌داری است. استئمان ناظر به نحوه سیر، انجام نقش‌ها و انتخاب‌های است که زمینه را برای رشد و شکوفایی استعدادهای بشر فراهم می‌سازد. بر اصل استئمان، افراد و جوامع بشری تنها در صورتی می‌تواند مدارج صعود و پیشرفت را طی کنند که به لحاظ معنوی درست تربیت شده باشد، بدین معنی که در اعمال و رفتار‌های‌اش چه در عرصه ارتباط با طبیعت و چه در حوزه تعاملات انسانی بر اساس هنجارهای «امانتداری» عمل نماید و خود را متکی به خداوند، نایب و امانتدار او بداند نه موجود خودبسنده. در این صورت است که بر اساس وعده قرآن مجاری برخوردارهای مادی و معنوی بر روی بشر گشوده می‌شوند و نعمت‌های ظاهری و باطنی طبیعت در خدمت انسان قرار می‌گیرد.[77]

هرچند تفکر مدرن از اصالت انسان دم می‌زند و او را بر جایگاه خدا می‌نشاند، اما انسان را که عقلانیت مدرن بر مسند خدایی قرار می‌دهد، در حقیقت موجود تنزل یافته و حقیری است که تفاوت کیفی با سایر حیوانات ندارد. چرا که از این منظر هر چند انسان دارای قوای به نام عقل و تفکر یا ذهن است، اما عقل و ذهن انسان کیفیتی تلقی می­شود که ریشه در همین ارگانیسم طبیعی و زیستی انسان دارد. قوای ذهنی انسان محصول تکامل زیستی است که انسان در فرایند تکامل از یاخته تا تبدیل شدن به موجود هوشمند به آن دست یافته است. به همین دلیل اهداف و شاخص‌های توسعه غربی عمدتا از جنسی است که با بعد مادی و حیوانی انسان ملایمت دارند. در حقیقت، در پارادایم تفکر مدرن این انسان نیست که ارتقاء هستی‌شناختی پیدا کرده و بر جایگاه خدایی تکیه زده است، بلکه کعبه آمال و آرمان‌های انسان مدرن است که تنزل مقام یافته و در حد و اندازة هوس‌ها و مشتهیات حیوانی نمودار گردیده است. انسان مدرن با پشت کردن به عالم غیب خود را از قید عبودیت و بندگی رها نساخته، بلکه با حذف اندیشه خداوند به عنوان کمال مطلق، اسیر پرستش ارباب های متفرقه و الهه‌های متکثری گردیده است.

3- باورهای بنیادی نسبت به جامعه

انسان برای بقاء و تأمین نیازهای خویش، نیازمند زیست اجتماعی و تعامل با دیگران است. به همین منظور، به لحاظ آفرینش به نحوی خلقت یافته است که استعدادهای آن‌ها با یکدیگر متفاوت باشند. این تمایز، موجب پیدایش تقسیم کار و قشربندی در ساختار اجتماعی می‌شود. قرآن کریم در این زمینه می‌فرماید: «نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا»؛[i] مرحوم علامه طباطبایی، با استناد به همین آیه، معتقدند که انسان برای دست‌یابی به کمال و پیشرفت، ناگزیر به رفتار استخدامی است؛ زیرا تأمین نیازمندی‌های مادّی او، مستلزم تصرّف طبیعت، ساخت آلات، ادوات و ابزارهای مادّی و حتّی استخدام هم‌نوعان است[ii].

باتوجه به این‌که رفتار استخدامی مقتاضای طبیعت انسان‌ها است؛ بنابراین، رابطۀ استخدامی یک رابطۀ دوسویه و متقابل خواهد بود؛ زیرا در غیر این‌صورت یا روابط اجتماعی پایدار نمی‌ماند و یا اگر هم پایدار بماند، رابطۀ همراه با استثمار، تبعیض و نابرابری خواهد بود.[iii] بر این اساس، می‌توان گفت ایجاد تقسیم کار و تفکیک نقش‌ها و موقعیت‌های اجتماعی، زمانی کارکرد تکاملی دارند و زمینه‌های تحقق پیشرفت را فراهم می‌آورند که رابطۀ استخدامی، رابطۀ استثماری نباشد. بدیهی است، این امر زمانی امکان‌پذیر است که رابطۀ مذکور مبتنی بر تعاون، تعاضد و همکاری باشد. از آن‌جاکه ویژگی‌های مذکور تحت

دیدگاه

*