حركتهاى ضد اسلامى معاويه‏

معاويه بن ابى سفيان در زمان حكومت خود در يك شب نشينى با «مغيره بن شعبه» (يكى از استانداران خود) آرزوى خود را مبنى بر نابودى اسلام با وى در ميان گذاشت، و اين معنا توسط «مطرف»، پسر مغيره، فاش شد. مطرف مى‏گويد: با پدرم مغيره در «دمشق» مهمان معاويه بوديم. پدرم به كاخ معاويه زياد تردد مى‏كرد و با او به گفتگو مى‏پرداخت و در بازگشت به اقامتگاهمان از عقل و درايت او ياد مى‏كرد و وى را مى‏ستود، اما يك شب كه از كاخ معاويه برگشت، ديدم بسيار اندوهگين و ناراحت است، فهميدم حادثه‏اى پيش آمده كه موجب ناراحتى او شده است/وقتى علت آن را پرسيدم، گفت: پسرم! من اكنون از نزد پليدترين مردم روزگار مى‏آيم! گفتم مگر چه شده است؟

گفت: امشب با معاويه خلوت كرده بودم، به او گفتم: اكنون كه به مراد خود رسيده‏اى و حكومت را قبضه كرده‏اى، چه مى‏شد كه در اين آخر عمرم با مردم با عدالت و نيكى رفتار مى‏كردى و با بنى هاشم اين قدر بد رفتارى نمى‏نمودى، چون آنها بالاخره خويشان تو بوده و علاوه اكنون در وضعى نيستند كه خطرى از ناحيه آنها متوجه حكومت تو گردد؟معاويه گفت: «هيهات! هيهات! ابوبكر خلافت كرد و عدالت گسترى نمود و پس از مرگش فقط نامى از او باقى ماند. عمر نيز به مدت ده سال خلافت كرد و زحمتها كشيد، پس از مرگش جز نامى از او باقى نماند. سپس برادر ما عثمان كه كسى در شرافت نسب به پاى او نمى‏رسيد، به حكومت رسيد، اما به محض آنكه مرد، نامش نيز دفن شد. ولى هر روز در جهان اسلام پنج بار بنام اين مرد هاشمى (پيامبر اسلام) فرياد مى‏كنند و مى‏گويند: «اشهد ان محمداً رسول الله». اكنون با اين وضع (كه نام آن سه تن مرده و نام محمد باقى مانده) چه راهى باقى مانده است جز آنكه نام او نيز بميرد و دفن شود؟!»

اين گفتار معاويه كه به روشنى از كفر وى پرده بر مى‏دارد، زمانى كه از طريق راويان حديث به گوش «مامون» - خليفه عباسى - رسيد، او طى بخشنامه‏اى در سراسر كشور اسلامى دستور داد مردم معاويه را لعن كنند.(26)

اينها نشان مى‏دهد كه حزب اموى چگونه در صدد نابودى اسلام بوده و يك حركت ارتجاعى را رهبرى مى‏كرده است؟

يزيد چهره منفور جامعه اسلامى

يزيد كه در دامن چنين خانواده‏اى پرورش يافته و با فرهنگ چنين حزبى بزرگ شده بود، به آيين اسلام كه مى‏خواست بنام آن بر مردم حكومت كند، كمترين اعتقادى نداشت/

يزيد جوانى ناپخته، شهوت پرست، خودسر، و فاقد دورانديشى و احتياط بود. او فردى بيخرد، بيباك، خوشگذران، عياش، و كوتاه فكر بود/

يزيد كه پيش از رسيدن به حكومت اسير هوسها و پايبند تمايلات افراطى خود بود، بعد از رسيدن به حكومت نيز نتوانست حداقل مثل پدر، ظواهر اسلام را حفظ كند، بلكه در اثر روح بى پروايى و هوسبازى كه داشت، علنا مقدسات اسلامى را زير پا مى‏گذاشت و در راه ارضاى شهوات خود از هيچ چيز فرو گذارى نمى‏كرد/

يزيد علناً شراب مى‏خورد و تظاهر به فساد و گناه مى‏كرد، او وقتى در شب نشينيها و بزمهاى اشرافى مى‏نشست و به باده گسارى مى‏پرداخت، بى باكانه اشعارى بدين مضمون مى‏سرود:

«ياران هم پياله من! برخيزيد و به نغمه‏هاى مطربان خوش آواز گوش دهيد و پياله‏هاى شراب را پى در پى سربكشيد و بحث و مذاكره علمى و ادبى را كنار بگذاريد. نغمه‏هاى (هوس‏انگيز) ساز و آواز، مرا از شنيدن «اذان» و نداى «الله اكبر» باز مى‏دارد و من حاضرم حوران بهشتى را (كه نسيه است) با خم شراب (كه نقد است) عوض كنم» (نقدمال ما و نسيه براى كسانى كه به قيامت معتقدند)!(27)

و با اين وقاحت به مقدسات اسلامى دهن كجى مى‏كرد!

او صراحتاً موضوع رسالت و نزول وحى بر حضرت محمد (ص) را انكار مى‏كرد و همچون جد خود ابوسفيان همه را پندارى بيش نمى‏داست، چنانكه پس از پيروزى ظاهرى بر حسين بن على (ع) ضمن اشعارى گفت:«هاشم با ملك و حكومت بازى كرده است، نه خبرى از عالم غيب آمده و نه وحيى نازل شده است»!!

آنگاه كينه‏هاى ديرينه خود را از سرداران اسلام، كه در جنگ بدر و زير پرچم اسلام بستگان او را از دم شمشير گذرانده بودند، ياد كرده كشتن امام حسين (ع) را تلافى آن ماجرا معرفى كرد و گفت: «كاش بزرگان ما كه در بدر كشته شدند، امروز زنده بودند و مى‏گفتند: يزيد دست مريزاد!»(28)

يك سال معاويه يزيد را با لشگرى براى جنگ با روميها فرستاد (گويا مى‏خواست وانمود كند كه يزيد تنها اهل بزم نيست، اهل رزم نيز هست!) و «سفيان بن عوف غامدى» را با وى همراه نمود. يزيد در اين سفر زن محبوب و مورد علاقه خود «ام كلثوم» را همراه مى‏برد. سفيان پيش از يزيد با لشگريان وارد سرزمين روم شد و بر اثر بدى آب و هوا سربازان مسلمان در محلى بنام «غذقذونه»(29)به تب و آبله مبتلا شدند/

يزيد كه در راه در منزلى بنام «ديرمران»(30) در كنار «ام كلثوم» به استراحت و عيش و نوش پرداخته بود، چون از اين حادثه خبر يافت، گفت:

ما ان ابالى بما لاقت جموعهم بالغذقذونه من حمى و من موم

اذا اتكات على الانماط فى غرف‏بدير مران عندى ام كلثوم

من كه در ديرمران در ميان غرفه‏ها و بالشها تكيه زده‏ام وام كلثوم در كنار من است، باكى ندارم كه سربازان مسلمان در غذقذونه دچار تب و آبله شوند و بميرند!(31)

كسى كه ميزان دلسوزى او نسبت به نيروهاى رزمنده و جوانان كشور اين مقدار باشد، پيداست كه اگر مقدرات كشور را در دست بگيرد، چه به روزگار امت اسلامى مى‏آورد؟!

درباريزيد مركز انواع فساد و گناه شده بود. آثار شوم فساد و بى دينى دربار او در جامعه چنان گسترش يافته بود كه در دوران حكومت كوتاه مدت او، حتى محيط مقدسى همچون «مكه» و «مدينه» نيز آلوده شده بود.(32)

يزيد سرانجام جان خود را در راه هوسرانى از دست داد و افراط در شرابخوارى سبب مسموميت و مرگ وى گرديد.(33)

«مسعودى»، يكى از مورخان نامدار اسلامى، مى‏گويد: يزيد در رفتار با مردم روش فرعون را در پيش گرفته بود و بلكه رفتار فرعون از او بهتر بود!(34)

شواهد و مدارك فساد و آلودگى يزيد و زندگى ننگين و حكومت پليد وى به قدرى زياد است كه طرح همه آنها از حدود اين بحث فشرده خارج است و گمان مى‏كنيم آنچه گفته شد براى معرفى چهره پليد او كافى باشد/

گرايش يزيد به مسيحيت تحريف شده‏

از اينها گذشته يزيد اصولا بر اساس تعليمات مسيحيت پرورش يافته بود و يا حداقل به مسيحيت تمايل داشت/

استاد «عبدالله علائلى» با اشاره به اين معنا مى‏نويسد:

«شايد عجيب به نظر آيد اگر تربيت يزيد را تربيت مسيحى بدانيم به طورى كه از تربيت اسلامى و آشنايى با فرهنگ و تعليمات اسلامى دور بوده باشد، و شايد خواننده تا حد انكار از اين معنا تعجب كند، ولى اگر بدانيم كه يزيد از طرف مادر از قبيله «بنى كلب» بود كه پيش از اسلام دين مسيحى داشتند، تعجب نخواهيم كرد،زيرا از بديهيات علم الاجتماع اين است كه ريشه كن ساختن عقايد يك ملت كه اساس خويها و خصلتها و ارزشهاى اجتماعى و سرچشمه افكار و عادات و فرهنگ عمومى آنهاست، نيازمند گذشت زمانى طولانى است/

تاريخ به ما مى‏گويد: يزيد تا زمان جوانى در اين قبيله پرورش يافته بود و اين به آن معنا است كه وى دوران تربيت پذيرى و شكل‏گيرى شخصيت خود را كه مورد توجه مربيان است، در چنين محيطى گذارنده بود و با اين تربيت، علاوه بر تاثيرپذيرى از مسيحيت، خشونت با ديه و سختى طبيعت صحرا نيز با سرشت او در هم آميخته بود/

بعلاوه به نظر گروهى از مورخان، از آن جمله «لامنس» مسيحى در كتاب «معاويه» و كتاب «يزيد»، بعضى از استادان يزيد از مسيحيان شام بوده‏اند، و آثار سؤ چنين تربيتى در مورد كسى كه مى‏خواست زمامدار مسلمانان باشد بر كسى پوشيده نيست. «علائلى» آنگاه مى‏گويد: «اينكه يزيد «اخطل»، شاعر مسيحى را واداشت كه انصار را هجو كند و نيز سپردن تربيت پسرش به يك نفر مسيحى كه مورخان به اتفاق آن را نقل كرده‏اند، ريشه در همين تربيت مسيحى وى داشت.»(35)

به گواهى تاريخ، خود يزيد گرايش خود را نسبت به مسيحيت كتمان نمى‏كرد، بلكه علنا مى‏گفت:

فان حرمت على دين احمد فخدها على دين المسيح بن مريم!

:اگر شراب در دين احمد (پيامر اسلام) حرام است، تو آن را بر دين مسيح بگيرد (و بيا شام) (1).اصولاً بايد توجه داشت كه دولت روم در دربار بنى اميه نفوذ داشت و برخى ام مسيحيان روم در دربار شام مستشار بودند، چنانكه به تصريح مورخان، يزيد هنگام حركت امام حسين - عليه‏السلام - به سمت كوفه، به توصيه«سرجون» رومى (2)«عبيدالله بن زياد» را كه تا آن موقع والى«بصره» بود، (با حفظ سمت) به حكومت كوفه منصوب كرد، و تا آن موقع حاكم كوفه از طرف يزيد«نعمان بن بشير» بود(3)اينك كه چهره پليد يزيد و كفر و دشمنى او با اسلام روشن گرديد، بخوبى به علت قيام امام حسين - عليه‏السلام - بر ضد حكومت او پى مى بريم و بروشنى در مى يابيم كه حكومت يزيد نه تنها از اين نظر كه آغاز گر بدعت رژيم سلطنتى موروثى در اسلام بود، بلكه از نظر بى لياقتى شخص وى نيز از نظر امام حسين - عليه‏السلام - نا مشروع بود، بنابر اين با توجه به اينكه با مرگ معاويه موانع زمان او بر طرف شده بود، وقت آن رسيده بود كه امام حسين اعلان مخالفت كند و اگر امام حسين - عليه‏السلام - با يزيد بيعت مى كرد، اين بيعت بزرگترين حجت مشروعيت حكومت يزيد به شمار مى آمد/

علت مخالفت امام حسين - عليه‏السلام -، در بيانات و نامه‏هاى آن حضرت بخوبى به چشم مى خورد. در همان نخستين روزهايى كه حسين بن عليه - عليه‏السلام - در مدينه براى اخذ بيعت در فشار بود، در پاسخ وليد كه پيشنهاد بيعت با يزيد را مطرح كرد، فرمود: اينك كه مسلمانان به فرمانروايى مانند يزيد گرفتار شده‏اند بايد فاتحه اسلام را خواند (4)و ضمن در پاسخ نامه‏هاى دعوت كوفيان، ويژگيهاى زمامدار مسلمانان را چنين بيان كرد:

«... امام و پيشواى مسلمانان كسى است كه به كتاب خدا عمل نموده، و راه قسط و عدالت را در پيش گيرد و از حق پيروى كرده و با تمام وجود خويش مطيع فرمان خدا باشد»(5)/

پيام آوران قيام كربلا

هر قيام و نهضتى عمدتا از دو بخش«خون» و«پيام» تشكيل مى گردد/

مقصود از بخش خون، مبارزات خونين و قيام مسلحانه است كه مستلزم كشتن و كشته شدن و جانبازى در راه آرمان مقدس است/

مقصود از بخش پيام نيز، رساندن و ابلاغ پيام انقلاب و بيان آرمانها و اهداف آن است/

در پيروزى يك انقلاب اهميت بخش دوم كمتر از بخش اول نيست، زيرا اگر اهداف و آرمانهاى يك انقلاب در سطح جامعه تبيين نشود، انقلاب از حمايت و پشتيبانى مردم برخوردار نمى‏گردد و در كانون اصلى خود به دست فراموشى سپرده مى‏شود و چه بسا گرفتار تحريفها و دگرگونيها توسط دشمنان انقلاب مى گردد/

با بررسى قيام مقدس امام حسين - عليه‏السلام - اين دو بخش كاملا در آن به چشم مى خورد، زيرا انقلاب امام حسين - عليه‏السلام - تا عصر عاشورا مظهر بخش اول يعنى بخش خون و شهادت و ايثار خون بود و رهبر و پرچمدار آن نيز خود حسين بن على - عليه‏السلام - در حالى كه بخش دوم آن از عصر عاشورا آغاز گرديد و پرچمدار آن امام زين العابدين و زينب كبرى - عليهما السلام - بودند كه پيام انقلاب و شهادت سرخ آن حضرت و يارانش را با سخنان آتشين خود به اطلاع افكار عمومى مى رساندند و طبل رسوايى حكومت پليد اموى را به صدا در آوردند/

با توجه به تبليغات بسيار گسترده و دامنه دارى كه حكومت اموى از زمان معاويه به بعد بر ضد اهل بيت(بويژه در منطقه شام) به راه انداخته بود، بى شك اگر باز ماندگان امام حسين - عليه اسلام - به افشاگرى و بيدار سازى نمى‏پرداختند، دشمنان اسلام و مزدوران قدرتهاى وقت، قيام و نهضت بزرگ و جاويدان آن حضرت را در طول تارخ لوث مى كردند و چهره آن را وارونه نشان مى دادند. همچنانكه برخى از آنان به امام حسن - عليه‏السلام - تهمت زده گفتند: در اثر الريه و سل از دنيا رفت! عده‏اى ديگر هم ادعا مى كردند كه حسين بن على - عليه‏السلام - با سرطان از دنيا رفت!! ما تبليغات گسترده بازماندگان حضرت سيد الشهدا - عليه‏السلام - در دوران اسيرى كه كينه توزى سفيهانه يزيد چنين فرصتى را براى آنان پيش آورده بود، اجازه چنين تحريف و خيانتى را به دشمنان حسين - عليه‏السلام - نداد/

اينك براى آنكه نقش تاريخساز اسيران آزاديبخش كربلا در بيدار سازى افكار عمومى و رساندن پيام انقلاب بزرگ امام حسين - عليه‏السلام - بخوبى روشن گردد، در اينجا نا گزيريم قدرى به عقب بر گرديم و نگاهى به تاريخچه حكومت معاويه در شام بيفكنيم:

دوران سلطه معاويه در شام

اصولاً بايد توجه داشت كه شام از آن روز كه به تصرف مسلمانان در آمد، فرمانروايانى چون«خالد» پسر وليد و«معاويه» پسر ابوسفيان را به خود ديد. مردم اين سرزمين، نه صحبت پيغمبر را در يافته بودند، نه روش اصحاب او را مى دانستند، و نه اسلام را دست كم انگونه كه در مدينه رواج داشت مى شناختند. البته يكصد و سيزده تن از صحابه پيغمبر، يا در فتح اين سرزمين شركت داشته و يا بتدريج در آنجا سكونت گزيده بودند، اما نگاهى به ترجمه احوال اين عده نيز نشان مى دهد كه جز چند تن از آنان بقيه، مدت كمى محضر پيغمبر را درك كرده بودند، و جز يك يا چند حديث از آن حضرت بيشتر روايت نداشتند. بعلاوه، بيشتر ان عده در طول خلافت عمر و عثمان تا آغاز حكومت معاويه مردند. در زمان قيامت و شهادت امام حسين - عليه‏السلام - تنها يازده تن از آنان زنده بودند و در شام به سر مى بردند؛ مردمانى در سنين هفتاد تا هشتاد سال كه گوشنه نشينى را بر آميختن با توده ترجيح داده بودند و در عامه نفوذى نداشتند در نتيجه نسل جوان - آنان كه در سن يزيد بودند - از اسلام حقيقى چيزى نمى‏دانستند و شايد در نظر آنان اسلام هم حكومتى بود مانند حكومت كسانى كه پيش از اين دسته بر آن سرزمين فرمان مى راندند. تجمل دربار معاويه، حيف و مال مال مردم، پرداختن به تشريقات معمول قدرتهاى خود كامه چون ساختنى كاخهاى عظيم و ايجاد گارد احترام و كوكبه مفصل، و بالأخره تبعيد و زندانى كردن و كشتن مخالفان، براى آنان امرى طبيعى بود، زيرا تا نيمقرن پيش چنين نظامى در حكومت قبلى نيز ديده مى شد و مسلماً كسانى بودند كه مى پنداشتند آنچه در مدينه عصر پيامبر گذشته نيز چنين بوده است (6). در نتيجه مردم شام كردار معاويه پسر ابوسفيان و پيرامونيان او را سنت مسلمانى مى پنداشتند/

معاويه در حدود 42 سال در دمشق امارت و خلافت كرد. در حدود پنج سال از طرف خليفه دوم، و در حدود دوازده سال از طرف خليفه سوم امير شام بود. كمتر از پنج سال هم در زمان خلافت امير مؤمنان على بن ابيطالب - عليه‏السلام - و در حددود شسش ماه در خلافت ظاهرى اما حسن - عليه‏السلام - حكومت شام را به دست داشت. چيزى كمتر از بيست سال هم عنوان خلافت اسلامى را يدك مى كشيد(7)/

تبليغات زهر آگين

معاويه در اين مدت نسبتاً طولانى مردم شام را طورى پرورش داد كه فاقد بصيرت و آگاهى دينى باشند، و در برابر اراده و خواست معاويه بى چون و چرا تسليم گردند/

معاويه در طى اين مدت نه تنها از نظر نظامى و سياسى مردم شام را تحت سلطه خود قرار داد، بلكه از نظر فكرى و مذهبى نيز مردم آن مطقه را كور و كر و گمراه بار آورد تا آنچه او به عنوان تعليمات اسلام به آنان عرضه مى كند، بى هيچ اشكالى بپذيرند! او با مكر و شيطنت خاصى كه داشت، در اين زمينه به كاميابيهاى بزرگى دست يافت كه درخور توجه است. دسيسه‏هاى او را در وارونه نشان دادن چهره درخشان مرد بزرگى مثل على - عليه‏السلام -، و ايجاد بدعت ناسزا گويى به آن حضرت، همه مى دانيم. پس از شهادت عمار ياسر(سرباز نود ساله و مبارز ديرين و نستوه اسلامى) در جنگ صفين در ركاب على - عليه‏السلام -، كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم شهادت او را به دست ستمگران پيشگويى كرده بود، معاويه با ترفند عوامفريبانه‏اى در ميان سپاه شام شايع ساخت كه قاتل عمار، على است، زيرا على او را به ميدان جنگ آورده و باعث قتل او شده است!!(8)/

داستان«ناقه» و«جمل» و قضيه فضاحتبار خواندن«نماز جمعه» در روز«چهار شنبه»! توسط معاويه نيز مؤيدى ديگر براى اين معنا است، و چندان مشهور است كه نيازى به توضيح ندارد(9)/

حكومت پليد بنى اميه با تبليغات زهر آگين و كينه توزانه‏اش، خاندان پاك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در نظر مردم شام منفور جلوه و در مقابل، بنى اميه را خويشان رسول خدا قلمداد كرده بود، به طورى كه مورخان مى نويسند:

پس از پيروزى قيام عباسيان و استقرار حكومت«ابوالعباس سفاح» ده تن از امراى شام نزد وى رفتند و همه سوگند خوردند كه ما تا موقع قتل مروان، - آخرين خليفه اموى - نمى‏دانستيم كه رسول خدا جز بنى اميه خويشاوندى داشته باشد كه از او ارث ببرد، تا آنكه شما امير شديد(10)

بنابر اين جاى شگفت نيست اگر در كتب مقتل بخوانيم:

به هنگام در آمدن اسيران به دمشق مردى در برابر على بن الحسين - عليه‏السلام - ايستاد و گفت: سپاس خدايى را كه شما را كشت و نابود ساخت و مردمان را از شرتان آسوده كرد و امير المؤمنين را بر شما پيروز گردانيد!

على بن الحسين - عليه‏السلام - خاموش ماند تا مرد شامى آنچه در دل داشت، بيرون ريخت. سپس از او پرسيد: قرآن خوانده‏اى؟

- آرى/

- اين آيه را خوانده‏اى؟

قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودْ فى القربى(11):(بگو بر رسالت خود مزدى از شما نمى‏خواهم جز دوستى نزديكان)/

- آرى/

- و اين آيه را؟: وآت ذالقربى حقه:(و حق خويشاوندان را بده!)/

- آرى/

- و اين آيه را:

انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا(12):

(بى شك خداى متعال مى خواهد هر گونه پليدى را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك سازد، پاك ساختنى)/

- آرى/

- اى شيخ، اين آيه‏ها در حق ما نازل شده است، ما ييم ذوى القربى، ما ييم اهل بيت پاكيز از هر گونه آلايش/

شيخ دانست آنچه درباره اين اسيران شنيده درست نيست؛ آنان خارجى نيستند، بلكه فرزندان پيغمبرند، لذا از آنچه گفته بود پشيمان شد و گفت:

- خدايا، من از بغضى كه از اينان در دل داشتم، به درگاه تو، توبه مى كنم. من از دشمنان محمد و آل محمد بيزارم(13)/

ره آورد سفر اسيران

اينك با توجه به اين همه تبليغات گسترده زيانبار بر ضد خاندان پيامبر، اهميت سفر باز ماندگان امام حسين - عليه‏السلام - به شام بخوبى روشن مى گردد، زيرا آنان در اين سفر، آثار چهل سال تبليغات مسموم كننده را از بين بردند و چهره كريه حكومت اموى را بخوبى معرفى كردند و افكار خفته مردم شام را بيدار و متوجه حقايق ساختند، به طورى كه مى توان گفت هنگام باز گشت به مدينه حكم ارتشى فاتح را داشتند كه مأموريت خود را بخوبى انجام داده باشد!

در اينجا براى آنكه عظمت رسالت و مأموريتى كه پيام آوران قيام امام حسين - عليه‏السلام - انجام دادند، كاملاً روشن گردد بى مناسبت نيست به دو نمونه تاريخى اشاره كنيم:

1 - مصونيت خاندان امامت در فاجعه حره

پس از شهادت امام حسين - عليه‏السلام - همزمان با مناطق ديگر كشور اسلامى، اندك اندك شهر مدينه نيز كه مركز خويشاوندان پيامبر بود، به هيجان آمد. حاكم مدينه به گمان خود تدبيرى انديشيد و گروهى از بزرگان شهر را به«دمشق» فرستاد تا از نزديك خليفه جوان را ببينند و از مراحم وى بر خوردار شوند تا شايد در باز گشت به مدينه مردم را به اطاعت از وى تشويق كنند/

يزيد كه نه تربيت درستى داشت، نه از تدبير و دور انديشى بر خوردار بود، و نه ظاهر اسلام را رعايت مى كرد، پيش روى نمايندگان«مدينه» نيز به شرابخوارى و سگبازى و كارهاى خلاف شرع پرداخت. نمايندگان مدينه همين كه از شام باز گشتند، فغان بر آوردند و گفتند:يزيد مردى شرابخواره و سگباز و فاسق است و چنين كسى نمى‏تواند خليفه و امام مسلمانان باشد. سر انجام شورش سراسر شهر را فرا گرفت و مردم، حاكم شهر و خاندان اموى را از شهر بيرون كردند. چون اين خبر به شام رسيد، يزيد لشگرى را مأمور سر كوبى مردم مدينه كرد و«مسلم بن عقبه» را كه مردى سالخورده بود، امير آن لشگر كرد. مسلم مدينه را محاصره كرد. پس از چندى ساكنان شهر تاب مقاومت از كف دادند و تسليم شدند. سپاهيان شام سه روز مدينه را قتل عام كردند و از هيچ زشتكارى باز نايستادند. چه مردان ديندار و پارسا و شب زنده دار كه كشته شدند، چه حرمتها كه درهم شكست و چه زنان و دختران كه از تجاوز اين قوم وحشى ايمن نماندند (14). از اين فاجعه، در تاريخ به نام جريان«حره» ياد مى‏شود/

اما در اين فاجعه بزرگ، خانه امام زين العابدين و بنى هاشم از تعرض مصون ماند، و به همين جه دهها خانواد9 مسلمان در مدت محاصره شهر، به خانه آن حضرت پناهنده شده و از خطر نجات يافتند/

«طبرى» مى نويسد:

هنگامى كه يزيد، مسلم بن عقبه را به مدينه فرستاد بدو گفت:

على بن الحسين در كار شورشيان دخالتى نداشته است، دست از او باز دار و باوى نيكى رفتار كن (15)/

شيخ«مفيد» نيز مى نويسد:

مسلم بن عقبه وقتى وارد مدينه شد على بن الحسين - عليه‏السلام - را خواست. وقتى على بن الحسين حاضر شد او را نزديك خود نشاند و احترام كرد و گفت: امير المؤمنين مرا سفارش كرده است كه به تو نيكى و بخشش كنم، و حساب تو را از ديگران جدا سازم. على بن الحسين او را سپاس گفت. آنگاه مسلم به اطرافيان خود گفت: استر مرا براى او زين كنيد و به او گفت: به ميان خانواده ات بر گرد، گويا آنان را ترسانيديم و شما را به سبب آمدنت به اينجا به زحمت افكنديم، و اگر در دست ما چيزى بود، چنانكه سزاوار هستى، تراصله مى داديم (16)/

به دلائلى كه در سيره امام چهارم خواهيم گفت، شك نيست كه يكى از علل رفتار مسلم آن بود كه على بن السحين - عليه‏السلام - از آغاز شورش، خود را كنار كشيد و با شورشيان همداستان نگشت؛ اما اين نيز مسلم است كه شهادت حسين بن على - عليه‏السلام - براى حكومت يزيد گران تمام شده بود و هنوز حكومت وى به علت اين جنايت بزرگ تحت فشار افكار عمومى بود، ازينرو يزيد نمى‏خواست با آزار خاندان امامت، خود را بدنامتر سازد/

2 - دستور عبدالملك بن مروان به حجاج

«يعقوبى» مى نويسد:

عبدالملك بن مروان به«حجاج» كه از طرف وى حاكم حجاز بود، نوشت: مرا به خون فرزندان ابوطالب آلوده نكن، زيرا خود ديدم كه چون خاندان حرب(ابوسفيان) با آنان در افتادند، بر افتادند (17)/

از آنجا كه مى دانيم عبدالملك از خلفاى با هوش و سياستمدارى اموى بود (18)و نيز مى دانيم كه او پنج سال پس از فاجعه كربلا به حكومت رسيد، به اهميت و ارزش اين اعتراف پى مى بريم، زيرا اين دستور نشان مى دهد كه خاندان ابو - سفيان، با همه فشارى كه به دودمان ابى طالب وارد آورد، در اهداف شوم خود كامياب نشدند و جز روسياهى و لعن ابدى براى آنان چيزى نماند/

درهم كوبيدن پشتوانه فكرى امويان

معمولاً در جوامع بشرى، قدرتها و حكومتهاى ستمگر هر اندازه زور داشته باشند، بالاخره نياز به يك پشتوانه فكرى و فلسفى و عقيدتى دارند، يعنى به يك نظام اعتقادى نياز دارند كه تكيه گاه نظام اقتصادى و سياسى و توجيه گر وضع موجود آنها باشد. به تعبير ديگر، قدرتهاى حاكم ستمگر همواره در كنار ابزار سلطه نظامى و پليسى بر مردم، نيازمند ابزار فكرى و روانى نيز هستند تا مردم را براحتى رام و مطيع خود سازند، زيرا اگر مردم، مردمى دارى فكر و انديشه درست باشند و نظام حاكم بر خود را نظام فاسد و خائن بدانند، هرگز زير بار آن نمى‏روند، از اين نظر ضرورت يك پشتوانه فكرى و عقيدى براى اين گونه حكومتها بخوبى روشن مى گردد. البته ممكن است اين پشتوانه فكرى بر حسب تفاوت جامعه‏ها، به صورت يك فلسفه، يك مكتب، يك«ايسم» و يا به صورت يك مذهب و انديشه مذهبى باشد/

حكومت جبار و ضد اسلامى بنى اميه نيز خود را شديد نيازمند چنين پشتوانه فكرى و عقيدتى مى ديد، و چون جامعه، جامعه اسلامى بود، ناگزير بود جنايات خود را با توجيهات مذهبى پوشانده و فكر مردم را با يك سلسله تبليغات مذهبى تخذير كند. نبايد خيال كنيم كه بنى اميه نسبت به داورى مردم بى تفاوت بودند، و در برابر جناياتشان مى گفتند: بگذار مردم هر چه مى خواهند بگويند. نه، آنان در مقام اغفال افكار مردم نياز به القاى يك سلسله افكار و انديشه‏هاى داشتند تا اذهان عمومى بپذيرد كه وضع موجود بهترين وضع است، و بنابر اين اين بايد حفظ شود/

جبر گرايى

يكى از راههاى تخذير افكار مردم و رام ساختن آنان، ترويج جبر گرايى است. معمولاً هر وفت حكومتهاى جبار مى خواهند خود را توجيه كنند، جبر گرا مى شوند؛ يعنى، همه چيز را به خدا مستند مى كنند، در برابر هر كارى تلقين مى كنند كه كار خدا بود كه اين جور شد و اگر مصلحت خدايى نبود اين جور نمى‏شد و خدا خودش نمى‏گذاشت كه اين جور بشود. منطق جبرگرايى اين است كه آنچه هست همان است كه بايد باشد و آنچه نيست همان است كه نبايد باشد!(19)/

دقيقاً يكى از پشتوانه‏هاى فكر و عقيدتى حكومت بنى اميه منطق جبر گراى بود، آنان با ترويج جبر گراى كوشش داشتند هر گونه اعتراض احتمالى مردم را در نطفه خفه كنند/

امويان به منظور تثبيت پايه‏هاى حكومت خود و جلوگيرى از قيام مردم مسلمان، از فرقه«جبريه» ترويج و حمايت مى كردند. امويان با خطر نفوذ«قدريه» مواجه بودند. اين فرقه معتقد به حريت اراده و آزادى انسان در مقام عمل بودند و عقيده داشتند كه انسان هر نوع عملى را كه در زندگى پيش مى گيرد، به ميل خود انتخاب مى كند و چون در انتخاب نحوه عمل و رفتار آزاد است، در برابر اعمال خود مسئول است، زيرا هر حريتى طبعاً مستلزم مسئوليت مى باشد (20)/

اين مذهب براى امويان، كه از مخالفت ملت مسلمان بيمناك بودند، خطر بزرگى محسوب مى شد. ازينرو پيروان و رهبران قدريه را زير فشار قرار داده از مذهب جبر، كه درست نقطه مقابل آن بود، جانبدارى مى كردند زيرا مذهب جبر در زمينه مبازرات سياسى، با هدفهاى امويان سازش داشت. اين مذهب به مردم مى گفت: وجود امويان و كارهاى آنان، هر قدر كه ناروان و ظالمانه باشد، جز تقدير الهى نيست و به هيچ وجه قابل تغيير و تبديل نيم باشد! بنابر اين مخالفت با آنها هيچ فايده‏اى ندارد. معاويه تظاهر به مذهب جبر مى كرد تا اعمال خود را در برابر ملت بدين نحو توجيه كند كه هر چه او مى كند طبق مقدرات الهى است و هيچ راهى براى تغيير آن وجود ندارد، بعلاوه چون معاويه خليفه اسلامى است، ارتكاب هيچ گناهى به مقام او لطمه نمى‏زند و مجوز مخالفت با او نخواهد بود!

پيداست شخصى مثل معاويه از منافع مهمى كه ممكن بود مذهب جبر براى او در برداشته باشد، غفلت نمى‏كرد. او و ساير امويان بخوبى مى دانستند كه حكومت آنها براى مسلمانان غير قابل تحمل است و باز مى دانستند كه آنها در نظر بسيارى از افراد ملت، يك مشت فريبكار و دشمن خاندان پيامبر و قاتل افراد پرهيزگار و بى گناه مى باشند و نيز مى دانستند كه اگر عقيده‏اى باشند كه مردم را از قيام بر ضد آنها و اعمالشان باز بدارد، مذهب جبر است؛ مذهبى كه به مردم مى‏گويد: خداوند از روز اول مقدر كرده است كه اين خاندان به حكومت برسند، بنابر اين اعمال و رفتار آنها جز نتيجه تقدير حتمى خدا نيست. ازينرو نفوذ اين افكار و عقايد در ذهن مسلمانان كاملاً به نفع امويان و حكومت آنها بود (21)/

بهره بردارى از ادبيات تخديرى

منظور تأييد اين افكار، علاوه بر توجيهات دينى گذشته، از عنصر شعر نيز بهره بردارى مى شد. معاويه از نفوذ فوق العاده شعراى معاصر خود در افكار عمومى، به منظور پيشبرد مطامع خود سود مى جست. معاويه - و همچنين خلفاى اموى بعدى - به اشعار شعرايى كه حكومت آنها را مولود تقدير و مشيت الهى معرفى مى كردند، با خوشحالى و رضايت گوش مى دادند و حتى آنها را به سرودن چنين اشعارى وادار مى نمودند تا هيچ فرد با ايمانى امكان قيام بر ضد بنى اميه نداشته باشد. مزدوران معاويه مأموريت داشتند افكار مخصوص معاويه را در قالبهايى بريزند كه در ميان عوام و توده مردم بسهولت شايع گردد، خواه به وسيله نقل رواياتى از زبان پيامبر باشد و خواه به وسيله شعر(22)/

حضرت زينب - عليها السلام - در كاخ پسر زياد

پس از حادثه عاشورا مزدوران يزيد، با استفاده از اين روش، شروع به تبليغ كردند و پيروزى ظاهر يزيد را خواست خدا قلمداد كردند/

«عبيدالله بن زياد» پس از شهادت اما حسين - عليه‏السلام - مردم را در مسجد بزرگ كوفه جمع كرد تا قضيه را به اطلاع آنها برساند. او قيافه مذهبى به خود گرفت و گفت:

«الحمدلله الذى أظهر الحق و نصر أمير المؤمنين و أشياعه و قتل الكذاب بن الكذاب»:ستايش خدا را كه حق را پيروز كرد و امير المؤمنين(يزيد) و پيروانش را يارى كرد و دروغگو پسر دروغگو را كشت!! (23)/

اما متقابلاً حضرت زينب و حضرت على بن الحسين - عليهم السلام - كه از شگرد تبليغى دشمن آگاه بودند، اين پايگاه فكرى بنه اميه و هدف قرار داده با سخنان متين و مستدل خود بشدت آن را كوبيدند و يزيد و يزيديان را مسئول اعمال و جناياتشان معرفى كردند. يكى از جلوه‏هاى بر خورد اين دو تفكر، هنگامى بود كه زنان و كودكان حسينى را وارد كاخ عبيد الله بن زياد كردند/

آن روز عبيد الله در كاخ خود ديدار عمومى ترتيب داد و دستور داد سر بريده امام حسين - عليه‏السلام - را در برابرش بگذارند. آنگاه زنان و كودكان را وارد كاخ نمودند/

زينب، در حالى كه كم ارزش‏ترين لباسهاى خود را به تن داشت و زنان و كنيزان اطراف ا را گرفته بودند، به صورت ناشناس وارد مجلس شد و بى اعتنا در گوشه‏اى نشست. عبيدالله چشمش به او افتاد و پرسيد: اين زن كه خود را كنار كشيده و ديگر زنان گردش جمع شده‏اند، كيست؟

زينب پاسخ نگفت. عبيدالله سؤال خود را تكرار كرد. يكى از كنيزان گفت: او را زينب دختر فاطمه دختر پيامبر اسلامى صلى الله عليه و آله و سلم است/

عبيدالله رو به زينب كرد و گفت:

ستايش خدا را كه شما خانواده را رسوا ساخت و كشت و نشان داد كه آنچه مى گفتيد دروغى بيش نبود(24)/

زينب پاسخ داد:

ستايش خدا را كه ما را به واسطه خود(كه از خاندان ماست) گرامى داشت و از پليدى پاك گردانيد. جز فاسق رسوا نمى‏شود و جز بد كار، دروغ نمى‏گويد، و بدكار ما نيستيم، ديگرانند(يعنى تو و دار و دسته است هستيد) و ستايش مخصوص خداوند است (25)/

- ديدى خدا با خاندانت چه كرد؟!

- جز زيبايى نديدم! آنان كسانى بودند كه خدا مقدر ساخته بود كشته شوند و آنها نيز اطاعت كرده و به سوى آرامگاه خود شتافتند و بزودى خداوند تو و آنان را(در روز رستاخير) با هم روبرو مى كند و آنان از تو، به درگاه خدا شكايت و دادخواهى خواهند كرد، اينك بنگر آن روز چه كسى پيروز خواهد شد، مادرت به عزايت بنشيند اى پسر مرجانه!

پسر زياد(از سخنان صريح و تند زينب و از اينكه او را با نام مادر بزرگ بد نامش يعنى مرجانه خطاب كرد) سخت خشمگين شد و خواست تصميم سوئى بگيرد. يكى از حاضران بنام«عمرو بن حريث» گفت: امير! اين يك زن است و كسى زن را به خاطر سخنانش موأخذه نمى‏كند/

پسر زياد بار ديگر خطاب به زينب گفت:

خدا دلم را با كشته شدن برادر نافرمانت حسين و خاندان شورشگر و سر كشت شفا داد/

زينب گفت:

به جانم قسم مهتر مرا كشتى، نهال مرا قطع كردى و ريشه مرا در آوردى، اگر اين كار مايه شفاى توست، همانا شفا يافته‏اى/

پسر زياد كه تحت تأثير شيوائى كلام زينب قرار گرفته بود، با خشم و استهزا گفت: اين هم مثل پدرش سخن پرداز است، به جان خودم پدرت نيز شاعر بود و سخن به سجع مى گفت/

زينب گفت:

زن را با سجع گويى چكار؟(حالا چه وقت سجع گفتن است؟)(26)/

ابن زياد مى خواست وانمود كند كه هر كس بر حسب ظاهر در جبهه نظامى شكست بخورد، رسوا شده است، زيرا اگر او بحق بود در جبهه نظامى غالب مى شد/

زينب كبرى - عليها السلام - كه بخوبى مى دانست پسر زياد از چه ديدگاهى سخن مى‏گويد پايگاه فكرى او را در هم كوبيد، و با اين سخنانش اعلام كرد كه معيار«شرف و فضيلت»، حقيقت جويى و حقيقت‏طلبى است، نه قدرت ظاهرى/

زينب اعلام كرد كه كسى كه در راه خدا شهيد شده رسواه نمى‏شود، رسوا كسى است كه ظلم و ستم كند و از حق منحرف شود/

عبيدالله بن زياد انتظار داشت زينب مصيبت ديده، و عزيز از دست داده، با يك طعنه، به زانو در آيد، اشك بريزد و عجز و لابه كند! اما زينب شير دل - عليها السلام - سخنان اون را در دهانش شكست و غرورش را درهم كوبيد/

براستى، در تاريخ بشر كدام زنى را مى توان يافت كه شش يا هفت برادر او را كشته باشند، پسرى از وى به شهادت رسيده باشد، ده نفر از برادر زادگان و عمو زادگان او را از دم تيغ گذرانده باشند و سپس او را با همه خواهران و برادر زادگانش اسير كرده باشند، آنگاه بخواهد در حال اسيرى و گرفتارى از حق خود و شهيدان خود دفاع كند، آنهم در شهرى كه مركز حكومت و خلافت پدرش بوده و در دارالحكومه‏اى كه پدرش در حدود چهار سال از دوران خلافت خود را همانجا ساكن بوده است، و با اين وضع و با اين همه موجبات ناراحتى و افسردگى، نه تنها از آنچه بر سر وى آمده است گله‏مند نباشد، بلكه با كمال صراحت بگويد كه ما چيزى بر خلاف ميل و رغبت خويش نديده‏ايم، اگر مردان ما به شهادت رسيده‏اند براى همى كار آمده بودند و اگر جز اين باشد جاى نگرانى و اضطراب خاطر است، اكنون كه آنان وظيفه خدايى خويش را بخوبى انجام داده‏اند و افتخار شهادت را به دست آورده‏اند، جز اينكه خدا را بر اين توفيق شكر و سپاس گوييم چه كارى از ما شايسته است؟(27)/

خطبه حضرت زينب - عليها السلام - در كوفه

اينجا كوفه است، كوفه با دمشق خيلى فرق دارد، كوفه شهرى است كه تا بيست سال پيش مركز حكومت على - عليه‏السلام - بود. اينجا مركز شيعيان بود. مردم اينجا - كه بخشى از عراقيانند - طالب حكومت عدل اسلامى و خراهان آزادى از چنگ ستمگران و هواخواه اهل بيتند، اما حاضر نيستند بهاى(دستيابى به) چنين نعمتى را بپردازند!اينان، هم زندگى مادى و ثروت و رياست مى خواهند، و هم آزادى از يوغ ستمگران، اما اگر فشارى بر آنان وارد شود، يا منافعشان را در خظطر ببينند، دست از همه آرمانهاى خود مى كشند! اينان شخصيتى دو گونه دارند، گرفتار نوعى تضاد درونى هستند، از يك سو پسر پيغمبر را با شور و حرارت دعوت مى كنند، و از سوى ديگر چون فشار بر آنان وارد مى‏شود نه تنها وعده خود را فراموش مى كنند، بلكه كمر به قتل او مى بندند، پس بايد اينان را بيدار كرد، بايد متوجه خطاهايشان ساخت، بايد گفت كه با قتل حسين بن على - عليه‏السلام - چه جنايت بزرگى مرتكب شده‏اند/

اين وظيفه بيدار سازى، از ميان زنان بيشتر به عهده زينب است، زيرا زنانى كه در كوفه سن آنان از سى سال تجاوز مى كرد، زينب را بيست سال پيش در دوران حكومت على - عليه‏السلام - در اين شهر ديده بودند و حرمت او را در ديده على و حشمت وى را در چشم پدران و شوهران خويش مشاهده كرده بودند، زينب براى آنان چهره‏اى آشنا بود، اينك ديدن صحنه رقتبار اسيرى زينب در خيل اسيران، خاطرات گذشته را زنده مى كرد. زينب از اين فرصت استفاده نمود، شروع كرد به صحبت كردن، مردم صداى آشنايى شنيدند، گويى على - عليه اسللام - صحبت مى كرد، حنجره، حنجره على - عليه‏السلام - و صدا، صداى على بود. راستى اين على است كه حرف مى زند يا دختر على است؟ آرى او زينب كبرى بود كه سخن مى گفت/

احمد بن ابى طاهر معروف به«ابن طيفور»(204 - 280) در كتاب«بلاغات النسأ» كه مجموعه‏اى از سخنان بليغ بانوان عرب و اسلام ويكى از قديمى‏ترين منابع است، مى نويسد:

«خديم اسدى»(28)مى‏گويد: در سال شصت و يك كه سال قتل حسين - عليه‏السلام - وارد كوفه شدم. ديدم زنان كوفه گريبان چاك زده گريه مى كنند، و على بن الحسين - عليه‏السلام - را ديدم كه بيمارى او را ضعيف و ناتوان ساخت بود. على الحسين سر بلند كرد و گفت: اى اهل كوفه بر(مظلوميت و مصيبت) ما گريه مى كنيد؟! پس چه كسى جز شما ما را كشت؟!

در اين هنگام«ام كلثوم» - عليها السلام - (29)با دست به مردم اشاره كرد كه خاموش باشيد! با اشاره او نفسها در سينه‏ها حبس شد، صداى زنگ شترها خاموش گشت/

آنگاه شروع به سخن كرد، من زنى با حجب و حيا را فصيحتر از او نديده‏ام، گويى از زبان على - عليه‏السلام - سخن مى گفت، سخنان زينب چنين بود:

«مردم كوفه! مردم مكار خيانت كار! هرگز ديده هاتان از اشك تهى مباد! هرگز ناله هاتان از سينه بريده نگردد! شما آن زن را مى مانيد كه چون آنچه داشت مى رشت، بيكبار رشته‏هاى خود را پاره مى كرد، نه پيمان شما را ارجى است و نه سوگند شما را اعتبارى! جز لاف، جز خودستايى، جز درعيان مانند كنيزكان تملق گفتن، و در نهان با دشمنان ساختن چه داريد؟ شما گياه سبز وتر و تازه‏اى را مى مانيد كه بر توده سر گينى رسته باشد و مانند گنجى هستيد كه گورى را بدان اندوده باشند. چه بد توشه‏اى براى آن جهان آماده كرديد: خشم خدا و عذاب دوزخ! گريه مى كنيد؟ آرى به خدا گريه كنيد كه سزاوار گريستنيد! بيش بگرييد و كم بخنديد!

با چنين ننگى كه براى خود خريديد، چرا نگرييد؟ ننگى كه با هيچ آب شسته نخواهد شد. چه ننگى بدتر از كشتن پسر پيغمبر و سيد جوانان بهشت؟! مردى كه چراغ راه شما و ياور روز تيره شما بود. بميريد! سر خجالت را فرو بيفكنيد! بيكبار گذشته خود را بر باد داديد و براى آينده هيچ چيز به دست نياوريد! از اين پس بايد با خوارى و سرشكستگى زندگى كنيد؛ چه، شما خشم خدا را براى خود خريديد! كارى كرديد كه نزديك است آسمان بر زمين افتد و زمين بشكافد و كوهها درهم بريزد/

مى دانيد چه خونى را ريختيد؟ مى دانيد اين زنان و دختران كه بى پرده در كوچه و بازار آورده‏ايد، چه كسانى هستند؟! مى دانيد جگر پيغمبر خدا را پاره كرديد؟! چه كار زشت و احمقانه‏اى؟!، كارى كه زشتى آن سراسر جهان را پر كرده است/

تعجب مى كنيد كه آسمان قطره‏هاى خون بر زمين مى چكد؟، اما بدانيد كه خوارى عذاب رستا خيز سخت‏تر خواهد بود. اگر خدا، هم اكنون شما را به گناهى كه كرديد نمى‏گيرد، آسوده نباشيد، خدا كيفر گناه را فورى نمى‏دهد، اما خون مظلومان را هم بى كيفر نمى‏گذارد، خدا حساب همه چيز را دارد»/

اين سخنان كه با چنين عبارات شيوا از دلى سوخته بر مى آمد، و از دريايى مواج از ايمان به خدا نيرو مى گرفت، همه را دگر گون كرد. شنوندگان انگشت ندامت به دندان گزيده دريغ مى خوردند. در چنان صحنه غم انگيز و عبرت آميز مردى از بنى جعفى كه ريشش از گريه‏تر شده بود، شعرى بدين مضمون خواند:

پسران اين خاندان بهترين پسرانند و هرگز بر دامن فرزندان اين خانواده لكه ننگ يا مذلت ننشسته است (30)/

حضرت زينب - عليها السلام - در كاخ يزيد

يزيد دستور داد اسيران را همراه سرهاى شهيدان به شام بفرستند. قافله اسيران به سمت شام حركت كرد. مأموران ابن زياد بسيار تند خو و خشن بودند. در بار شام به انتظار رسيدن اين قافله، كه پيك فتح و پيروزى محسوب مى شد، دقيقه شمارى مى كرد. به گفته مورخان، كاروان اسيران از دروازه ساعات در ميان هزاران تماشاچى وارد شهر گرديد. مورخان، كاروان اسيران از دروازه ساعات در ميان هزاران تماشاچى وارد شهر گرديد. آن روز شهر دمشق، غرق شادى و سرور، پيروزى يزيد را جشن گرفته بود! قافله اسيران در ميان انبوه جمعيت، كوچه‏ها و خيابانها را پشت سر گذاشت و تا كاخ بلند حكومت يزيد بدرقه شد/

در باريان در جايگاه مخصوص نشسته و يزيد بر فراز تخت با غرور و نخوت تمام آماده ديدار اسيران بود. در مجلس يزيد، بر خلاف مجلس عبيدالله، همه كس راه نداشت، بلكه تنها بزرگان كشور و سران قبايل و برخى از نمايندگان خارجى حضور داشتند و از اين جهت مجلس فوق العاده مهم و حساس بود/

اسيران وارد كاخ شدند و در گوشه‏اى كه در نظر گرفته شده بود، قرار گرفتند. چون چشم يزيد به اسيران خاندان پيامبر افتاد، و آنان را پيش روى خود ايستاده ديد، دستور داد تا سر امام حسين - عليه‏السلام - را در ميان طشتى نهادند. لحظه‏اى بعد او با چوبى كه در دست داشت، به دندانهاى امامى مى زد و اشعارى را كه«عبدالله بن زبعرى سهمى» در زمان كافر بودن خود گفته بود و ياد آور كينه‏هاى جاهلى بود، مى خواند و چنين مى گفت:

«كاش بزرگان من كه در بدر حاضر بودند و گزند تيرهاى قبيله خزرج را ديدند، امروز در اين مجلس حاضر بودند و شادمانى مى كردند و مى گفتند يزيد دست مريزاد! به آل على كيفر روز بدر را چشانديم و انتقام خود را از آنان گرفتيم...»/

خروش حضرت زينب - عليها السلام -

اگر مجلس به همين جا خاتمه مى يافت، يزيد برنده بود، و يا آنچه به فرمان او انجام مى يافت، چندان زشت نمى‏نمود، اما زينب نگذاشت كار به اين صورت پايان بيابد؛ آنچه را يزيد مايه شادى مى پنداشت، در كام او از زهر تلختر كرد؛ به حاضران نشان داد: اينان كه پيش رويشان سر پا ايستاده‏اند، دختران همان پيامبرى هستند كه يزيد به نام او بر مردم شام سلطنت مى كند. زينب با قدرت و شهامت تمام آغاز سخن كرد و خطاب به يزيد چنين گفت:

خدا و رسولش راست گفته‏اند كه: پايان كار آنان كه كردار بد كردند، اين بود كه آيات خدا را دروغ مى خواندند و آنها را مسخره مى كردند/

يزيد! چنين مى پندارد كه چون اطراف زمين و آسمان را بر ما ننگ گرفتى و ما را به دستور تو مانند اسير از اين شهر به آن شهر بردند، ما خوار شديم و تو عزيز گشتى؟ گمان مى كنى با اين كار قدر تو بلند شده است كه اين چنين به خود مى بالى و بر اين و آن كبر مى ورزى؟ وقتى مى بينى اسباب قدرتت آماده و كار پادشاهيت منظم است از شادى در پوست نمى‏گنجى، نمى‏دانى اين فرصتى كه به تو داده شده است براى اسن است كه نهاد خود را چنانكه هست، آكشار كنى. مگر گفته خدا را فراموش كرده‏اى كه مى‏گويد:«كافران مى پندارند اين مهلتى كه به آنها داده‏ايم براى آنان خوب است، ما آنها را مهلت مى دهيم تا بار گناه خود را سنگينتر كنند، آنگاه به عذابى مى رسند كه مايه خوارى و رسوايى است»/

اى پسر آزاد شدگان!(31)اين عدالت است كه زنان و دختران و كنيزكان تو در پس پرده عزت بنشينند و تو دختران پيغمبر را اسير كنى، پرده حرمت آنان را بدرى، صداى آنان را در گلو خفه كنى، و مردان بيگانه، آنان را بر پشت شتران از اين شهر به آن شهر بگرداندد؟! نه كسى آنها را پناه دهد، نه كسى مواظب حالشان باشد، و نه سر پرستى از مردانشان آنان را همراهى كند؟ مردم اين سو و آن سو براى نظاره آنان گرد آيند؟!

اما از كسى كه سينه‏اش از بغض ما آكنده است جز اين چه توقعى مى توان داشت؟ مى گويى كاش پدرانم كه در جنگ بدر كشته شدند اينجا بودند و هنگام گفتن اين جمله با چوب به دندان پسر پيغمبر مى زنى؟ ابداً به خيالت نمى‏رسد كه گناهى كرده‏اى و رفتارى زشت مرتكب شده‏اى! چرا نكنى؟! تو با ريختن خون فرزندان پيغمبر و خانواده عبدالمطلب، كه ستارگان زمين بودند، دشمنى دو خاندان را تجديد كردى. شادى مكن، چه، بزودى در پيشگاه خدا حاضر خواهى شد، آن وقت است كه آرزو مى كنى كاش كور و لال بودى و اين روز را نمى‏ديدى، كاش نمى‏گفتى: پدرانم اگر در اين مجلس حاضر بودند از خوشى در پوست نمى‏گنجيدند! خدايا، خودت حق ما را بگير و انتقام ما را از آن كس كه به ما ستم كرد، بستان!

به خدا پوست خود را دريدى و گوشت خود را كندى. روزى كه رسول خدا و خاندان او و پاره‏هاى تن او در سايه لطف و رحمت حق قرار گيرد، تو با خوارى هر چه بيشتر پيش او خواهى ايستاد، آن روز روزى است كه خدا و عده خود را انجام خواهد داد و اين ستمديدگان را كه هر يك در گوشه‏اى به خون خود خفته‏اند، گرد هم خواهد آورد؛ او خود مى‏گويد:«مپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شده‏اند

دیدگاه

*