خروش حضرت زينب - عليها السلام -

اگر مجلس به همين جا خاتمه مى يافت، يزيد برنده بود، و يا آنچه به فرمان او انجام مى يافت، چندان زشت نمى‏نمود، اما زينب نگذاشت كار به اين صورت پايان بيابد؛ آنچه را يزيد مايه شادى مى پنداشت، در كام او از زهر تلختر كرد؛ به حاضران نشان داد: اينان كه پيش رويشان سر پا ايستاده‏اند، دختران همان پيامبرى هستند كه يزيد به نام او بر مردم شام سلطنت مى كند. زينب با قدرت و شهامت تمام آغاز سخن كرد و خطاب به يزيد چنين گفت:خدا و رسولش راست گفته‏اند كه: پايان كار آنان كه كردار بد كردند، اين بود كه آيات خدا را دروغ مى خواندند و آنها را مسخره مى كردند/يزيد! چنين مى پندارد كه چون اطراف زمين و آسمان را بر ما ننگ گرفتى و ما را به دستور تو مانند اسير از اين شهر به آن شهر بردند، ما خوار شديم و تو عزيز گشتى؟ گمان مى كنى با اين كار قدر تو بلند شده است كه اين چنين به خود مى بالى و بر اين و آن كبر مى ورزى؟ وقتى مى بينى اسباب قدرتت آماده و كار پادشاهيت منظم است از شادى در پوست نمى‏گنجى، نمى‏دانى اين فرصتى كه به تو داده شده است براى اسن است كه نهاد خود را چنانكه هست، آكشار كنى. مگر گفته خدا را فراموش كرده‏اى كه مى‏گويد:«كافران مى پندارند اين مهلتى كه به آنها داده‏ايم براى آنان خوب است، ما آنها را مهلت مى دهيم تا بار گناه خود را سنگينتر كنند، آنگاه به عذابى مى رسند كه مايه خوارى و رسوايى است»/

اى پسر آزاد شدگان!(31)اين عدالت است كه زنان و دختران و كنيزكان تو در پس پرده عزت بنشينند و تو دختران پيغمبر را اسير كنى، پرده حرمت آنان را بدرى، صداى آنان را در گلو خفه كنى، و مردان بيگانه، آنان را بر پشت شتران از اين شهر به آن شهر بگرداندد؟! نه كسى آنها را پناه دهد، نه كسى مواظب حالشان باشد، و نه سر پرستى از مردانشان آنان را همراهى كند؟ مردم اين سو و آن سو براى نظاره آنان گرد آيند؟!

اما از كسى كه سينه‏اش از بغض ما آكنده است جز اين چه توقعى مى توان داشت؟ مى گويى كاش پدرانم كه در جنگ بدر كشته شدند اينجا بودند و هنگام گفتن اين جمله با چوب به دندان پسر پيغمبر مى زنى؟ ابداً به خيالت نمى‏رسد كه گناهى كرده‏اى و رفتارى زشت مرتكب شده‏اى! چرا نكنى؟! تو با ريختن خون فرزندان پيغمبر و خانواده عبدالمطلب، كه ستارگان زمين بودند، دشمنى دو خاندان را تجديد كردى. شادى مكن، چه، بزودى در پيشگاه خدا حاضر خواهى شد، آن وقت است كه آرزو مى كنى كاش كور و لال بودى و اين روز را نمى‏ديدى، كاش نمى‏گفتى: پدرانم اگر در اين مجلس حاضر بودند از خوشى در پوست نمى‏گنجيدند! خدايا، خودت حق ما را بگير و انتقام ما را از آن كس كه به ما ستم كرد، بستان!

به خدا پوست خود را دريدى و گوشت خود را كندى. روزى كه رسول خدا و خاندان او و پاره‏هاى تن او در سايه لطف و رحمت حق قرار گيرد، تو با خوارى هر چه بيشتر پيش او خواهى ايستاد، آن روز روزى است كه خدا و عده خود را انجام خواهد داد و اين ستمديدگان را كه هر يك در گوشه‏اى به خون خود خفته‏اند، گرد هم خواهد آورد؛ او خود مى‏گويد:«مپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شده‏اند مرده - اند، نه، آنان زنده‏اند و از نعمتهاى پروردگار خود بهره‏مند مى باشند». اما آن كس كه تو را چنين بنا حق بر گردن مسلمانان سوار كرد(= معاويه)، آن روز كه دادخواه، محمد، دادستان خدا، و دست و پاى تو گواه جنايات تو در آن محكمه باشد، خواهد دانست كداميك از شما بدبخت‏تر و بى پناهتر هستيد/

يزيد اى دشمن خدا! و پسر دشمن خدا! سوگند به خدا تو در ديده من ارزش آن را ندارى كه سر زنشت كنم و كوچكتر از آن هستى كه تحقيرت نمايم، اما چه كنم اشك در ديدگان حلقه زده و آه در سينه زبانه مى كشد. پس از آنكه حسين كشته شد و حزب شيطان ما را از كوفه به بارگاه حزب بى خردان آورد تا با شكستن حرمت خاندان پيغمبر پاداش خود را از بيت مال مسلمانان بگيرد، پس از آنكه دست ان دژخيمان به خون ما رنگين و دهانشان از پاره گوشتهاى ما آكنده شده است، پس از آنكه گرگهاى درنده بر كنار آن بدنهاى پاكيزه جولان مى دهند، توبيخ و سرزنش تو چه دردى را دوا مى كند؟!

اگر گمان مى كنى با كشتن و اسير كردن ما سودى به دست آورده‏اى، بزودى خواهى ديد آنچه سود مى پنداشتى جز زيان نيست. آن روز جز آنچه كرده‏اى حاصلى نخواهى داشت، آن روز تو پسر زياد را به كمك خود مى خوانى و او نيز از تو يارى مى خواد! تو پيروانت در كنار ميزان عدل خدا جمع مى شويد، آن روز خواهى دانست بهترين توشه سفر كه معاويه براى تو آماده كرده است اين بود كه فرزندان رسول خدا را كشتى. به خدا من جز از خدا نمى‏ترسم و جز به او شكايت نمى‏كنم. هر كارى مى خواهى بكن! نمى‏ترسم و جز به او شكايت نمى‏كنم. هر كارى مى خواهى بكن! هر نيرنگى كه دارى به كار زن! هر دشمنى كه دارى نشان بده! به خدا اين لكه ننگ كه بر دامن تو نشسته است هرگز سترده نخواهد شد. سپاس خدا را كه كار سروران جوانان بهشت را به سعادت پايان داد و بهشت را براى آنان واجب ساخت. از خدا مى خواهم رتبه‏هاى آنان را فراتر برد و رحمت خود را بر آنان بيشتر گرداند، چه او سر پرست و ياورى تواناست (32)/

عكس العمل چنين گفتار كه از جگرى سوخته و دلى سرشار از تقوى نيرو مى گرفت، معلوم است. سختدل‏ترين مرد هنگامى كه با ايمان و تقوى روبرو شود، ناتوانى خود و قدرت حريف را مى بيند و براى چند لحظه هم كه شده است، از تصميم‏گيرى عاجز مى گردد. سكوتى مرگبار سراسر كاخ را فرا گرفت، يزيد آثار و علائم نا خوشايندى را در چهره حاضران ديد، گفت: خدا بكشد پسر مرجانه را من راضى به كشتن حسين نبودم!...(33)

مبارزات تبليغاتى امام چهارم عليه‏السلام

براى رهايى از ذلت و بردگى و باز يابى عزت و آزادگى و فراهم ساختن زمينه براى يك انقلاب ريشه دار و بنيادى در سطحى گسترده بر ضد بيداد و خفقان و تحريف حقايق، راهى جز آگاهى و بيدار سازى و روشنگرى مردم نيست/

پس بايد مردم را روشن كرد و به آنان آگاهى و شناخت داد تا احساس مسئوليت كنند، آنگاه خود بخود شورش و انقلاب پديد مى آيد/

اين، جز نقشه امام حسين - عليه‏السلام - بود كه مرحله اول را خود و يارانش با شهادت انجام دادند و مرحله دوم آن يعنى رساندن پيام قيام كربلا بر عهده امام زين العابدين - عليه‏السلام - و زينب كبرى - سلام الله عليها - بود/

تنها با اين نوع مبارزه بود كه مى شد تمام بافته‏هاى سى و چند ساله بنى اميه را از بين برد و شورشى بنيادى بر ضد بنى اميه پى افكند و كاخ يزيد و امويان را براى هميشه لرزاند و واژگون كرد/

مرحله دوم اين مبارزه كه توأم با مظلوميت اهل بيت بود، و از عصر عاشورا شروع شد، با خطبه زينب دختر امير مؤمنان - عليه‏السلام - در بازار كوفه بعد با سخنان كوتاه و ساده، ولى بسيار پر شور و مؤثر زين العابدين در همان شهر تداوم يافت/

امام به جمعيتى كه بيشتر براى تماشاى اسيران آمده بودند اشاره كرد كه سكوت كنند، و همه ساكت شدند. آنگاه پس از ستايش و درود خداى متعال فرمود:

«مردم! آنكه مرا مى شناسد، مى شناسد، و آنكه نمى‏شناسد خود را بد و مى شناسانم: من على فرزند حسين فرزند على فرزند ابى طالبم. من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند، دارايى و مال او را به غارت بردند... و كسان او را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فراتش سر بريدند، در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه به كسى مكرى به كار برده بود.من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است. مردم، شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و به او خيانت نكرديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشت كارى! و چه بداند انديشه و كردارى؟

اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان مرا كشتيد و حرمت مرا در هم شكستيد، شما از امت من نيستيد! به چه رويى به او خواهيد نگريست؟»/

اين سخنان كوتاه و جانگذار در آن محيط خفقان و ارعاب، توفانى بپا ساخت و چنان در عمق روح و جان مردم كوفه نفوذ كرد كه ناگهان از هر سو بانگ شيون برخاست. مردم به يكديگر مى گفتند: نابود شديد و نمى‏دانيد. على بن - الحسين - عليه‏السلام - گفت: خدا بيامرزد كسى را كه پند مرا بپذيرد و به خاطر خدا و رسول آنچه مى گويم در گوش گيرد. سيرت ما بايد خون چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است. همه گفتند:

پسر پيغمبر! ما شنوا، فرمانبردار، و به تو وفا داريم، از تو نمى‏بريم، با هر كه گويى پيكار مى كنيم، و با هر كس خواهى در آشتى به سر مى بريم! يزيد را دستگير مى كنيم و از ستمكاران بر تو بيزاريم! على بن الحسين - عليه‏السلام - گفت:

مى خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه، به خدا هنوزم زخمى كه زده‏ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان. تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين ناپذير است و از شما مى خواهم نه با ما باشيد نه بر ما.(34)

گفتگوى امام سجاد عليه‏ السلام با پسر زياد

چنانكه در صفحات پيش گفتيم، دستگاه حكومت بنى اميه از جبر ديگرى بهره بردارى مى كرد و كارها و جنايتهاى خود را به اراده خدا نسبت مى داد و بدين وسيله افكار عمومى را تخدير مى كرد، و چون امام سجاد - عليه‏السلام - و حضرت زينب - عليها السلام - از اين شاگرد تبليغى دشمن آگاه بودند، بشدت با آن مبازره مى كردند/

نمونه روشن اين مبارزه گفتگوى امام سجاد با پسر زياد در كوفه است. پس از آنكه اسيران اهل بيت را به مجلس عمومى در كاخ پسر زياد در كوفه است، و سخنان تندى بين او و زينب كبرى - عليه‏السلام - رد و بدل گرديد، پسر زياد به طرف على بن الحسين - عليه‏السلام - متوجه شد و گفت:

اين كيست؟

بعضى از حاضران گفتند:

على بن الحسين - عليه‏السلام - است/

- مگر خدا على بن الحسين - عليه‏السلام - را نكشت؟

حضرت فرمود:

برادرى داشتم كه او را نيز على بن الحسين مى گفتند، مردم او را كشتند/

- نه، خدا او را كشت؟

- الله يتوفى الأنفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها(35):(خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند و ارواحى را نيز كه نموده‏اند، به هنگام خواب مى گيرد)/

- با چه جرأتى اين گونه جواب مرا مى دهى؟ او را ببريد و گردنش را بزنيد!

در اين هنگام زينب كبرى - عليها السلام - كه حافظ وديعه امامت بود، گفت: پسر زياد! كسى از مردان ما را زنده نگذاشتى، اگر مى خواهى او را بكشى، مرا نيز با او بكش!

على بن الحسين - عليه‏السلام - گفت: عمه! خاموش باش تا من با او سخن بگويم، سپس گفت: پسر زياد! مرا از كشتن مى ترسانى؟ مگر نمى‏دانى كه كشته شدن براى ما امر عادى، و شهادت، براى ما كرامت است؟!(36)

خطبه امام سجاد عليه‏السلام در شام

عليه‏السلام - به شام، در رساندن پيام انقلاب حسين - عليه‏السلام - و افشاى ماهيت پليد حكومت يزيد، نقش اساسى داشت. آنان در لباس اسارت همان جهاد مقدسى را انجام دادند كه حسين - عليه‏السلام - در لباس خون و شهادت انجام داد. توقف اسيران در شام فرصت خوبى به آنان داد تا مردم شام را كه در اثر تبليغات چهل مسأله معاويه شناخت صحيحى از اسلام و خاندان پيامبر نداشتند، آگاه سازند. ازينرو باز ماندگان حسين - عليه‏السلام - از هر مناسبتى در اين زمينه بهره بردارى مى كردند. خطبه امام سجاد - عليه‏السلام - كه در يكى از روزهاى توقف در شام ايراد شد، در اين ميان نقشى تعيين كننده داشت و يزيد را رسواى خاص و عام ساخت/

ديگران مى نويسد: روايت شده است كه روزى يزيد دستور داد منبرى گذاشتند تا خطيب بر فراز آن سخنانى در نكوهش حسين - عليه‏السلام - و على - عليه‏السلام - براى مردم ايراد كند. خطيب بالاى منبر رفت و پس از حمد و ستايش خداوند، سخنان زيادى در نكوهش على بن ابى طالب و حسين بن على - عليهما السلام - گفت و سپس در مدح و ستايش معاويه و يزيد، داد سخن داد. و از آنان به نيكى ياد كرد. على بن الحسين - عليهما السلام - (از ميان جمعيت) بر او بانگ زد:«واى بر تو اى خطيب! خشنودى خلق را به بهاى خشم خالق خريدى، و جايگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى»/

سپس گفت: يزيد! اجازه مى دهى بالاى اين چوبها بروم و سخنانى بگويم كه در آن رضاى خدا باشد و براى حاضران نيز اجر و ثوابى؟ يزيد اجازه نداد. مردم گفتند: امير! اجازه بده بر منبر برود، شايد از او سخنى بشنويم(ببينيم چه مى گويد؟)/

يزيد گفت: اگر او بر فراز اين منبر برود، پايين نمى‏آيد مگر آنكه من و خاندان ابوسفيان را رسوا سازد/

كسى گفت: امير مگر اين(جوان اسير) چه مى داند و چه مى تواند بگويد؟! يزيد گفت: او از خاندانى است كه عالم را از كودكى با شير مكيده‏اند و با خون آنها در آميخته است/

مردم آنقدر اصرار ورزيدند تا سرانجام يزيد اجازه داد. آنگاه حضرت بر عرشه منبر قرار گرفت، و ابتدا خدا را حمد و ستايش كرد و سپس خطبه‏اى ايراد كرد كه اشكها را از ديدگان سرازير كرد و دلها را به لرزه در آورد/

آنگاه فرمود: مردم! خداوند به ما(خاندان پيامبر) شش امتياز ارزانى داشته و با هفت فضيلت بر ديگران برترى بخشيده است:

شش امتياز ما اين است كه خدا به ما: علم، حلم، بخشش و بزرگوارى، فصاحت، و شجاعت داده و محبت ما را در دلهاى مؤمنان قرار داده است/

هفت فضيلت ما اين است كه: پيامبر بر گزيده خدا از ماست، صديق(على بن ابى طالب) از ماست، جعفر طيار از ماست، شير خدا و شير رسول او(حمزه سيد الشهدا) از ماست، دو سبط اين امت - حسن و حسين - از ماست. زهراى بتول(يا: مهدى) از ماست (37)/

نشناخت خود را بدو معرفى مى كنم: من پسر مكه و منايم، من پسر زمزم و صفايم، منم فرزند آن بزرگوارى كه«حجر الأسود» را با گوشه و اطراف عبا برداشت (38)، منهم فرزند بهترين كسى كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد، منم فرزند بهترين انسانها، منم فرزند كسى كه(در شب معراج) از مسجد الحرام به مسجد الأقصى برده شد، منم پسر كسى كه(در سير آسمانى) به سدرْ المنتهى رسيد، منم پسر كسى كه در سير ملكوتى آنقدر به حق نزديك شد كه رخت به مقام«قاب قوسين او ادنى» كشيد(بين او و حق دو كمان يا كمتر فاصله بود)، منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد، منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد، منم محمد مصطفى، منم فرزند على مرتضى، منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگيد تا زبان به«لا اله الا الله» گشودند، منم فرزند كسى كه در ركاب پيامبر خدا با دو شمشير و دو نيزه جهاد كرد (39)، دوبار هجرت كرد (40)، و دوبار با پيامبر بيعت نمود، در بدرو حنين شجاعانه جنگيد، و لحظه‏اى به خدا كفر نورزيد، من فرزند كسى هستم كه صالح‏ترين مؤمنان، وارث پيامبران، نابود كننده كافران، پيشواى مسلمانان، نور مجاهدان، زيور عابدان، فخر گريه كنندگان(از خشيت خدا)، شكيباترين صابران، بهترين قيام كنندگان از تبار ياسين - فرستاده خدا - است/

نياى من كسى است كه پشتيبانش جبرئيل، ياورش ميكائيل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او بامارقين(از دين بدر رفتگان) و ناكثين(پيمان شكنان) و قاسطين(ستمگران) جنگيد، و با دشمنان كينه توز خدا جهاد كرد. منم پسر برترين فرد قريش كه پيش از همه به پيامبر گرويد و پيشگام همه مسلمانان بود. او خصم گردنكشان، نابود كننده مشركان، تير خدايى براى نابودى منافقان، زبان حكمت عابدان، يارى كننده دين خدا، ولى امر خدا، بوستان حكمت الهى، و كانون علم او بود///

سپس فرمود:

منم پسر فاطمه زهرا - عليها السلام -، منم پسر سرور زنان... امام در معرفى خود، و در حقيقت: معرفى شجره نامه امامت و رسالت، آنقدر داد سخن داد كه صداى گريه و ناله مردم بلند شد/

يزيد ترسيد شورشى بر پا شود، لذا به مؤذن دستور داد تا اذان بگويد. مؤذن بپا خاست و اذان را شروع كرد و گفت:

الله اكبر، الله اكبر/

امام فرمود: بلى هيچ چيز از خدا بزرگتر نيست، و چون موذن گفت:اشهدان لا اله الله، گفت: بلى مو و پوست و گوشت و خون من به يگانگى خدا شهادت مى دهند. همين كه مؤذن گفت: اشهد ان محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم، امام از بالاى منبر رو به يزيد كرد و گفت: يزيد! آيا محمد صلى الله عليه و آله و سلم جد من است يا جد تو؟ اگر بگويى جد تو است، دروغ گفته‏اى و حق را انكار كرده‏اى، و اگر بگويى جد من است، پس چرا فرزندان او را كشتى؟!...(41)

«عماد الدين طبرى»، از دانشمندان قرن هفتم هجرى، در كتاب«كامل بهائى» در پايان خطبه حضرت سجاد مى نويسد:

«... ( امام سجاد) گفت: اى يزيد، اين رسول عزيز كريم، جد من بوده است يا جد تو؟ اگر گويى كه جد تو بوده است عالميان دانند كه دروغ مى گويى و اگر بگويى كه جد من بوده چرا پدرم را بيگناه شهيد كردى و مال او را به تاراج دادى و حرم او را به اسيرى آوردى؟

اين بگفت و دست زد و جامه بدريد و در گريه افتاد و گفت: به خدا كه اگر در دنيا كسى هست كه رسول جد او باشد، بغير از من نباشد، پس چرا اين مرد پدر مرا بظلم كشت و ما را، چنانكه اسيران روم (را) آورند، آورد؟ پس گفت: اى يزيد، اين كار كردى و مى گويى محمد رسول الله و روى به قبله مى كنى؟ واى بر تو، روز قيامت جد من و پدر من خصم تو باشد!

يزيد لعين در اين اثنا بانك بر مؤذن زد كه قامت بگو، زمزمه و دمدمه‏اى عظيم در خلق افتاد، بعضى نماز كرده، و بعضى نماز نكرده، پراكنده شدند»(42)/

نتايج و پيامدهاى قيام عاشورا

قيام و نهضت امام حسين - عليه‏السلام - آثار و نتايج بزرگى در جامعه اسلامى بر جا گذاشت كه ذيلاً برخى از آنها را به عنوان نمونه مورد بررسى قرار مى دهيم:

1 - رسوا ساختن هيئت حاكمه

از آنجا كه بنى اميه به حكومت و سلطنت خود رنگ دينى مى دادند و بنام اسلام و جانشينى پيامبر بر جامعه اسلامى حكومت مى كردند و با شيوه‏هاى گوناگون(مانند جعل حديث، جذب شعرا و محدثان، تقويت فرقه‏هاى جبر گرا و...) جهت تثبيت موقعيت دينى خود در جامعه مى كوشيدند، قيام و شهادت امام حسين - عليه‏السلام - بزرگترين ضربت را بر پيكر اين حكومت وارد آورد و هيئت حاكمه وقت را رسوا ساخت؛ بويژه آنكه سپاه يزيد در جريان فاجعه عاشورا يك سلسله حركات نا جوانمردانه همچون بستن آب به روى ياران امام حسين - عليه‏السلام -، كشتن كودكان، اسير كردن زنان و كودكان خاندان پيامبر و امثال اينها انجام دادند كه به رسوايى آنان كمك كرد و يزيد بشدت مورد نفرت عمومى قرار گرفت، به طورى كه«مجاهد»، يكى از شخصيتهاى آن روز، مى گويد:

به خدا سوگند مردم عموماً يزيد را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عيب گرفتند و از او روى گرداندند (43)/

يزيد با آنكه در آغاز پيروزى خود بسيار شادمان و مغرور بود، در اثر فشار افكار عمومى قافيه را باخته و گناه كشتن حسين بن على - عليه‏السلام - را به گردن عبيد الله بن زياد(حاكم كوفه) افكند!

مورخان مى گويند:

يزيد پس از حادثه عاشورا به پاس خوشخدمتى عبيد الله بن زياد او را به دمشق دعوت كرد و اموال فراوان و تحفه‏هاى بزرگ به او بخشيد و او را نزد خود نشانيد و مقام او را بالا برد(ترفيع رتبه و درجه) و او را به حرمسراى خود نزد زنان خويش برد و نديم خويش قرار داد... (44)/

اما چون فشار افكار عمومى اوج گرفت، با يك چرخش سريع، خود را تبرئه كرد و مسئوليت را به گردن عبيد الله افكند/

«ابن اثير» مى نويسد:

هنگامى كه سر حسين را نزد يزيد بردند، موقعيت ابن زياد نزد او بالا رفت و از اقدام او خوشحال شد و به وى جايزه داد، ولى طولى نكشيد كه به وى گزارش رسيد كه مردم نسبت به او خشمگين شده‏اند و به او لعن و ناسزا مى گويند، ازينرو از كشتن حسين پشيمان شد. او مى گفت:

كاش متحمل اذيت مى شدم و حسين را به منزل خود مى آوردم و به خاطر پيامبر اسلام و رعايت حرمت قرابت حسين با او، اختيار را به وى واگذار مى كردم، هر چند موجب ضعف حكومتم مى شد. خدا پسر مرجانه(ابن زياد) را لعنت كند! او حسين را مجبور به اين كار كرد، در حالى كه حسين از وى خواسته بود اجازه بدهد دست در دست من بگذارد يا به يكى از مناطق مرزى برود (45)، ولى پسر مرجانه با پيشنهاد او موافت نكرده او را به تقل رساند و با اين كار مرا مورد بغض و نفرت مسلمانان قرار داده و تخم دشمنى مرا در دلهاى آنها افشاند. اينك هر كس و ناكس به خاطر قتل حسين با من دشمن شده است. اين چه گرفتارى بود كه پسر مرجانه براى من درست كرد؟! خدا او را لعنت و گرفتار غضب خويش سازد!(46)

از طرف ديگر، با آنكه يزيد نخست با كودكان و زنان و بازماندگان امام حسين با خشونت غرور و تكبر بر خورد كرد و دستور داد آنان را در خانه مخروبه‏اى جاى دهند، اما زير فشار افكار عمومى، به فاصله كمى با آنان بناى نرمش و ملاطفت و محل سكونتشان را تغيير داد و گفت: اگر مايل هستيد شما را روانه مدينه كنم/

«عماد الدين طبرى» در اين زمينه مى نويسد:«زينب كس فرستاد نزد يزيد كه اجازت ده ما را تا تعزيت حسين بداريم، يزيد اجازت داد و گفت بايد ايشان را به دار الحجاره بريد تا آنجا گريه كنند. هفت روز آنجا تعزيت داشتند. هر روز چندان زن بر ايشان جمع مى شدند كه از حصر و احصا بيرون بود. مردم قصد كردند كه خود را به خانه يزيد اندازند و او را بكشند/

«مروان» (47)از اين حال واقف شده نزد يزيد آمد و با او گفت هيچ صلاح ملك تو نيست كه اولاد و اهل بيت و متعلقان حسين آنجا باشند، صلاح در آن است كه كار ايشان بسازى و ايشان را به مدينه فرستى، الله! الله! كه كار ملك تو تباه شود به سبب اين عورات/

پس يزيد امام زين العابدين - عليه‏السلام - را بخواند و پيش خود بنشانيد و استمالتهاى بسيار كرد و گفت: لعنت بر پسر مجانه باد! اگر من صاحب [طرف مقابل‏] پدر تو بود مى نگذاشتمى كه كار بدين مقام رسيدى و آنچه او از من بخواستى بدادمى و حاجت او را روا كردمى وليكن قضا گذشت، بايد كه چون به مدينه رسى هر كار و حاجتى كه باشد بنويسى و امام را خلعت بداد و زنان را تشريفها فرستاد وليكن گويند كه اهل بيت هيچ قبول نكردند» (48)/

يزيد بيش از چهار سال پس از فاجعه عاشورا زنده نماند، اما اين ننگ و رسوايى را براى ابد براى خاندان بنى اميه به ارث گذاشت، به طورى كه هر كدام از خلفاى اموى بعدى كه اندكى عقل و درايت داشتند از تكرار كارهاى يزيد پرهيز مى كردند. چنانكه«يعقوبى»، مورخ نامدار اسلام، مى نويسد:

«عبد الملك بن مروان»(در زمان حكومت خود) به«حجاج» كه از طرف وى حاكم حجاز بود، نوشت: مرا به خون فرزندان ابو طالب آلوده نكن، زيرا من ديدم كه چون خاندان حرب(ابو سفيان) با آنان در افتادند، بر افتادند (49)/

2 - احياى سنت شهادت

پيامبر اسلام با آوردن آيينى نو كه بر اساس ايمان به خدا دستور بود، سنت شهادت را پى ريزى كرد و به گواهى تاريخ، عامل بسيارى از پيروزيهاى بزرگ مسلمانان، استقبال آنان از شهادت در راه خدا به خاطر پيروزى حق بود. اما پس از در گذشت پيامبر، در اثر انحراف حكومت اسلامى از مسير اصلى خود، گسترش فتوحات و سرازير شدن غنايم به مركز خلافت و عوامل ديگر، كم كم مسلمانان روحيه سلحشورى را از دست دادند و به رفاه و آسايش خود گرفتند، به طورى كه هر كس به هر نحوى قدرت را در دست مى گرفت، مردم از ترس از دست دادن زندگى آرام و گرفتار شدن در كشمكشهاى اجتماعى براحتى از او اطاعت مى كردند، و ستمگرانى كه بنام اسلام بر آن مردم حكومت مى كردند، از اين روحيه آنان استفاده مى كردند و هر چه از عمر حكومت بنى اميه مى گذشت، اين وضع بدتر مى شد تا آنكه در اواخر عمر معاويه و آغاز حكومت يزيد به اوج خود رسيد/

در آن زمان شيوخ قبايل و رجال دينى، غالباً مطيع زر و زور بودند و وجدان و شخصيت خود را در برابر مال و ثروت نا چيز دنيا مى فروختند. رهبران دينى و سياسى آن روز، با آنكه از ريشه پست خانوادگى«عبيد الله بن زياد» كاملاً آگاه بودند، در برابر وى سر تسليم فرود مى آوردند. اين گونه افراد نه تنها در برابر يزيد و ابن زياد، بلكه در برابر زير دستان ستمگر آن دو نيز مثل موم نرم و مطيع بودند، زيرا جاه و مال و نفوذ در اختيار آنها بود و اين عده مى توانستند در سايه تقرب و دوستى با آنها به نام و نان و نوايى/

دسته ديگرى نيز كه در پستى كمتر از دسته اول نبود، زاهد نمايان عوامفريب بودند كه رياكارانه تظاهر به زهد و خداشناسى مى كردند تا از طريق ظاهر فريبنده خويش، لقمه چربى گير بياورند، ولى همين كه توجه ستمگران وقت را به خود جلب مى كردند، در جرگه وابستگان به آنان قرار مى گرفتند/

مردم آن روز با اين چهره آشنا بودند و چنان با رفتار كثيف اين عده خو گرفته بودند كه اعمال آنان در نظرشان طبيعى و عادى جلوه مى كرد و موجب هيچ گونه اعتراض و انتقادى نمى‏شد/

زندگى مردم عادى آن عصر نيز طورى بود كه يگانه هدف آنان، تأمين حوائج شخصى بود. هر كس به خاطر زندگى شخصى خود كار مى كرد و به خاطر رسيدن به هدفهاى شخصى زحمت مى كشيد و هيچ فكرى جز دستيابى به مقاصد شخصى نداشت. جامعه و مشكلات بزرگ آن، به هيچ وجه مورد توجه يك فرد عادى نبود/

تنها چيزى كه مورد توجه اين گونه افراد بود و خيلى مواظب آن بودند، اين بود كه مقرريشان قطع نشود. آنان از ترس قطع شدن مقررى، دستور رؤسا و رهبران خود را بى كم و كاست اجرا مى كردند و از بيم اين موضوع، با هر گونه صحنه ظلم و فساد كه روبرو مى شدند، لب به اعتراض و انتقاد نمى‏گشودند/

قيام امام حسين - عليه‏السلام - اين وضع را دگرگون ساخت و سنت شهادت را در جامعه اسلامى زنده كرد. حسين - عليه‏السلام - با قيام خود، پرده از روى زندگى آلوده و پست مسلمانان برداشت و را نوينى پيش پاى آنان گذاشت كه در آن سختى هست، حرمان هست، اما ذلت نيست/

براى آنكه ميزان تأثير قيام امام حسين - عليه‏السلام - در بيدارى روح حماسه و شهادت در جامعه اسلامى آن روز روشن گردد، بايد توجه داشت كه جامعه اسلامى پيش از حادثه عاشورا(با صرفنظر از اعتراضهاى موضعى و مقطعى چون حركت حجر) بيست سال به سكوت و تسليم گذرانده بود و با آنكه در اين مدت نسبتاً طولانى موجبات قيام فراوان بود، كوچكترين قيام اجتماعى رخ نداده بود/

در جنبش مردم كوفه نيز، كه به آمدن مسلم انجاميد، ديديم كه يك تهديد دروغين آمدن لشكر شام چگونه انبوده مردم را از گرد نماينده شجاع سالار شهيدان - عليه‏السلام - پراكنده ساخت!

فاجعه كربلا وجدان دينى جامعه را بيدار كرد و تحول روحى اى به وجود آورد كه شعاع تأثير آن، جامعه اسلامى را فرار گرفت، و همين كافى بود كه مردم را به دفاع از حريم شخصيت و شرافت و دين خود وا دارد، روح مبارزه را - كه در جامعه به خاموشى گراييده بود - شعله‏اى تازه بخشد، و به دلهاى مرده و پيكرهاى افسرده، حياتى تازه دميده آنها را به جنبش در آورد/

از نخستين جلوه‏هاى اين تحول، قيام و مخالفت«عبد الله بن عفيف ازدى» در كوفه بود. آنگاه كه پسر زياد نخستين سخنرانى پس از جنگ مبنى بر اعلام پيروزى خود را با دشنام و ناسزا ره امام حسين - عليه‏السلام - آغاز كرد، با خروش و فرياد اعتراض عبدالله بن عفيف كه مردى نابينا بود (50)، روبرو گرديد. پسر زياد دستور بازداشت او را صادر كرد. افراد قبيله عبدالله او را به منزل رساندند. پسر زياد گروهى از دژخيمان را جهت دستگيرى او فرستاد. عبدالله با شجاعت در برابر يورش آنان مقاومت كرد، ولى سر انجام دستگير شد و به شهادت رسيد (51)/

3 - قيام و شورش در امت اسلامى

قيام بزرگ و حماسه آفرين امام حسين - عليه‏السلام - سر چشمه نهضتها و قيامهاى متعدد در جامعه اسلامى گرديد كه به عنوان نمونه برخى از آنها را مورد بحث قرار مى دهيم:

الف - قيام توابين

نخستين عكس العمل مستقيم شهادت امام حسين - عليه‏السلام -«جنبش توابين» در شهر«كوفه» بود/

همين كه امام حسين به شهادت رسيد، و ابن زياد از اردوگاه خود در«تخليه» به شهر باز گشت، شيعيانى كه فرصت طلايى يارى امام در كار زار عاشورا را از كف داده بودند، بشدت پشيمان شده خود را ملامت نمودند. آنان تازه متوجه شدند كه اشتباه بزرگى مرتكب شده‏اند، زيرا حسين - عليه‏السلام - را دعوت نموده و سپس از يارى او دست نگهداشته‏اند و او كه بنا به دعوت آنها به عراق آمده بود، در كنار شهر آنان به شهادت رسيده و آنها از جا تكان نخورده‏اند! اين گروه احساس كردند كه ننگ اين گناه از دامن آنها شسته نخواهد شد مگر آنكه انتقام خون حسين را از قاتلان او بگيرند و يا در اين راه كشته شوند/

به دنبال اين فكر بود كه شيعيان نزد پنج تن از رؤساى خود در كوفه كه عبارت بودند از:

«سليمان بن صرد خزاعى»،«مسيب بن نجبه فزارى»،«عبد الله بن سعد بن نفيل ازدى»،«عبد الله بن وال تميمى»، و«رفاعْ بن شداد بجلى» رفتند و در منزل سليمان اجتماعى تشكيل دادند. نخست مسيب بن نجبه رشته كلام را به دست گرفت و پس از ذكر مقدمه‏اى چنين گفت:

«... ما پيوسته دلباخته خوبيهاى موهوم خود بوده ياران و پيروان خود را مى ستوديم، ولى در اين امتحانى كه خداوند در مورد پسر پيامبر پيش آورد، دروغ ما آشكار گرديد و ما از اين امتحان سر شكسته و خجلت زده بيرون آمديم و از هر جهت در مورد فرزند پيامبر كوتاهى كرديم/

حسين پسر پيامبر به ما نامه‏ها نوشت و پيكها فرستاد و بارها، چه پنهان و چه آشكار، از ما يارى خواست و راه هر گونه عذر و بهانه را بر مابست. ولى ما از بذل جان خود در ركاب او دريغ ورزيديم تا آنكه در بيخ گوش ما به خشنترين وضع كشته شد. ما آنقدر سستى نموديم كه نه با عمل و زبان او را يارى كرديم، نه با مال و ثروت خود به پشتيبانى وى شتافتيم و نه قبائل خود را جهت يارى او فرا خوانديم/

حال، در پيشگاه خدا و در حضور پيامبر چه عذرى داريم؟ به خدا عذرى غير از اين نداريم كه قاتلان حسين را به كيفر اعمالشان برسانيم و يا در اين راه كشته شويم، باشد كه خداوند از ما راضى گردد...»

آنگاه پس از چند سخنرانى پر شور ديگر،«سليمان بن صرد خزاعى» كه به رهبرى جمعيت بر گزيده شده بود، سخنانى بدين مضمون ايراد كرد:

«ما در انتظار ورود خاندان پيامبر به سر مى برديم و به آنها وعده يارى داده براى آمدن به عراق تشويقشان نموديم، ولى وقتى در خواست ما عملى شد و پسر پيامبر به سرزمين ما آمد، سستى كرده ناتوانى پيشه ساختيم و وقت را به امروز و فردا گذرانده در انتظار حوادث نشستيم تا آنكه پسر پيامبر كشته شد///

هان! بپا خيزيد و دست به قبضه شمشير ببريد! چه آنكه خشم خدا را بر انگيخته‏ايد، و مادام كه رضاى خدا را به دست نياورده‏ايد، نبايد به ميان زنان و فرزندان خود باز گرديد. خدا از شما راضى نخواهد بود مگر آنكه انتقام خون فرزند پيامبر را بگيريد/

از مرگ نترسيد! به خدا سوگند هر كس از مرگ بترسد محكوم به شكست و ذلت است. بايد مثل بنى اسرائيل باشيد كه موسى - عليه‏السلام - به آنان فرمود: شما با گوساله پرستى، به خود ظلم كرديد، اينك در پيشگاه آفريدگار خود توبه نماييد و خود را بكشيد...»(52)

به دنبال اين اجتماع، سليمان بن صرد جريان را به«سعد بن حذيفْ بن يمان» و شيعيان ديگر«مدائن» نوشت و از آنان يارى خواست. آنان نيز دعوت سليمان را پذيرفتند همچنين سليمان به«مثنى بن محرمه عبدى» و شيعيان ديگر«بصره» نامه نوشت و آنها نيز پاسخ مساعد دادند/

انگيزه توابين

توابين معتقد بودند كه مسئول قتل حسين - عليه‏السلام - در درجه اول حكومت بنى اميه است نه افراد، و لذا به منظور خوانخواهى به سوى شام حركت كردند و گفتند پس از انتقام از بنى اميه، به سراغ جنايتكاران كوفه مى رويم/

همان طور كه ملاحظه شد، انگيزه اين جنبش، احساس ندامت از گناه، و شوق به جبران خطا بود. در لابلاى سخنان و نامه‏ها و خطبه‏هاى توابين، احساس عميق پشيمانى، و شور و شوق سوزان به شستشوى گناه، موج مى زند و هر كس مرورى در آنها بكند اين موضوع را بخوبى لمس مى كند. همين انگيزه بود كه قيام توابين را در ارزيابى ظاهرى به صورت يك قيام انتحار آميز جلوه گر ساخته بود. توابين فقط در صدد گرفتن انتقام، و جبران لغزش و گناه خود بودند و جز اين هيچ هدف ديگرى نداشتند. اين عده نه طالب فتح و پيروزى بودند و نه خواهان حكومت و غنيمت، بلكه يگانه هدفشان انتقام بود. آنان وقتى خانه‏هاى خود را ترك مى گفتند اطمينان داشتند كه ديگر به خانه‏هاى خود باز نخواهد گشت. آنان تشنه مرگ در راه هدف خود بودند، به طورى كه دشمن به آنها امان داد ولى آنها از قبول امان سرباز زدند! زيرا آن را دامى براى شكست قيام مى دانستند/

نيرهاى توابين

تنها شيعيان نبودند كه به انقلاب توابين پيوستند، بكله كليه كسانى كه خواهان تغيير اوضاع، و شكستن يوغ ظلم دستگاه حكومت اموى از طريق جنبشى خونين بودند به توابين پيوستند/

البته به علت آنكه قيام توابين يك قيام انتقامجويانه و شهادت طلبانه بود، و عناصر انقلابى هيچ هدفى جز انتقام و يا مرگ در اين راه نداشتند، عده زيادى به آنان نپيوستند. در دفتر سليمان بن صرد شانزده هزار نفر ثبت نام كرده بودند كه از اين عده جز پنج هزار نفر حاضر نشدند (53)در حالى كه تعداد سپاه شام سى هزار نفر بود. البته علت اين موضوع روشن است زيرا هميشه فقط افرادى كه در سطح عالى فداكارى و جانبازى در راه عقيده قرار دارند، مجذوب اقدامات شهادت طلبانه مى شوند، بديهى است كه تعداد اين قبيل افراد در هر زمانى اندك است/

 

عمليات توابين

جنبش توابين در صال شصت و يك هجرى آغاز شد. توابين از آن تاريخ پيوسته ساز و برگ جنگى فراهم ساخته و مردم را مخفيانه به خونخواهى حسين - عليه‏السلام - دعوت مى كردند. مردم نيز از شيعه و غير شيعه دسته دسته به آنها مى پيوستند. توابين سر گرم مقدمات قيام بودند كه يزيد مرد. پس از مرگ يزيد، توابين عده‏اى را به اطراف فرستادند تا مردم را دعوت به همكارى كنند. در اين هنگام، احتياط و اخفتار را كنار گذاشته علناً به تهيه اسلحه و تجهيزات جنگى پرداختند/

تا آنكه شب جمعه پنجم ربيع الثانى سال 65 ق نخستين شعله قيام زبانه زد: در آن شب، توابين با هم به سوى تربت پاك امام حسين - عليه‏السلام - روانه شدند و همين كه بالاى قبر آن حضرت رسيدند، فريادى از دل بر آورده عنان اختيار از كف دادند و اين سخنان را با اشك ديدگان در هم آميختند:

«پروردگار! ما فرزند پيامبر را يارى نكرديم، گناهان گذشته ما را بيامرز و توبه ما را بپذير، به روح حسين و ياران راستين و شهيد او رحمت فرست، ما شهادت مى دهيم كه بر همان عقيده هستيم كه حسين بر سر آن كشته شد. پروردگار! اگر گناهان ما را نيامرزى و به ديده رحم و عطوفت بر ما ننگرى زيانكار و بدبخت خواهيم بود...»

پس از پايان اين صحنه مهيج و شور انگيز، قبور شهدا را ترك گفته به سمت شام حركت كردند و در سرزمينى و در سرزمينى بنام«عين الورده» با سپاه شام، كه فرماندهى آنها را عبيد الله بن زياد به عهده داشت، روبرو شدند و پس از سه روز نبرد سخت، سر انجام شكست خوردند و سران انقلاب بجز«رفاعه» به شهادت رسيدند و بقيه نيروهايشان به فرماندهى رفاعْ بن شداد به كوفه باز گشتند و به هواداران مختار كه در كوفه فعاليت داشتند، پيوستند (54)/

قيام توابين، گر چه هدف اجتماعى روشنى نداشت، و نيز خيلى زود با شكست روبرو گرديد، ولى در هر حال بر مردم كوفه تأثير عميقى به جا گذاشت و افكار عمومى را براى مبازره با حكومت بنى اميه آماده ساخت/

 

ب - قيام مختار

در سال شصت و شش هجرى«مختار بن ابى عبيد ثقفى» در عراق قيام كرد تا انتقام خون حسين - عليه‏السلام - را از قاتلان آن حضرت بگيرد/

مختار پس از ورود«مسلم بن عقيل» به كوفه، با او همكاى مى كرد، ولى همزمان با گرفتارى و شهادت مسلم، توسط عبيد الله بن زياد دستگير و زندانى شد. او پس از حادثه عاشورا به وساطت«عبد الله بن عمر»(شوهر خواهرش) نزد يزيد، از زندان آزاد گرديد و چون در آن ايام«عبد الله بن زبير» در مكه قيام كرده خود را خليفه مسلمانان معرفى مى كرد، مختار رهسپار مكه شد و به همكارى با عبدالله بن زبير پرداخت/

در سال شصت و چهار هجرى، پنج ماه پس از مرگ يزيد، مختار چون آمادگى مردم عراق را جهت قيام و انقلاب بر ضد بنى اميه و بى ميلى آنها را نسبت به حكومت عبدالله بن زبير شنيد، رهسپار كوفه گرديد و فعاليت خود را آغاز كرد. (55)

 

راز ناكامى عبد الله بن زبير در عراق

براى آنكه بدانيم چرا مردم عراق ابتدأاً به اين زبير پيوستند و سپس دعوت مختارا را پذيرفته و بر ضد او قيام كردند، بايد توجه داشته باشيم كه جامعه آن روز عراق خواستار دو چيز بود:

1 - اصلاحات اجتماعى و حمايت از موالى(مسلمانان غير عرب كه در حكومت بنى اميه مورد ستم واقع شده بودند)؛

2 - گرفتن انتقام خون بنى هاشم از امويان/

به اميد تأمين اين دو خواسته بود كه جامعه عراق با ابن زبير بيعت كرد؛ زيرا وى، هم دشمن امويان بود و هم تظاهر به صلاح و زهد و بى اعتنايى به دنيا مى كرد، ولى عملاً ثابت شد كه حكومت ابن زبير چندان تفاوتى با حكومت امويان ندارد! درست است كه ابن زبير عراق را از زير نفوذ و تسلط امويان نجات داد، ولى قاتلان حسين - عليه‏السلام - و عناصر جنايتكار و خطر ناكى همچون«شمر بن ذى - الجوشن»،«شب بن ربعى» و«عمرو بن حجاج» كه در فاجعه عاشورا نقش مهمى داشتند، نه تنها هنوز در كوفه زنده بودند، بلكه از مقريان حكومت بدوند!

پسر زياد از نظر اجراى عدالت نيز مقصود عراقيان را تأمين نكرد، زيرا موالى هنوز هم مثل زمان بنى اميه در محروميت به سر مى برندند و قدرت و امكانات، همه در دست شيوخ قبائل بود. عدم تأمين خواسته‏هاى عراقيان باعث شد كه مردم از اطراف ابن زبير پراكنده شده از قيام مختار پشتيبانى كنند/

مختار دعوت خود را وابسته به«محمد بن حنفيه»، فزرند امير مؤمنان، معرفى كرد و همين مطلب باعث اطمينان مردم به حركت وى شد. او شعار خود را جمله«يالثارات الحسين»:(پيش به سوى انتقام‏گيرى خون حسين) قرار داد و اين موضوع، عراقيان را به تأمين اهداف خويش اميدوار مى كرد/

مختار پس از رسيدن به قدرت، از گروه«موالى» حمايت كرد و گامهايى در جهت تأمين حقوق اجتماعى آنان برداشت. اين اقدام مختار، اشراف و بزرگان قبائل عرب را بر ضد وى تحريك كرد. آنان اجتماعاتى به اين منظور تشكيل داده توطئه‏ها كردند و با كمك نيروهاى عبد الله بن زبير براى جنگ با مختار آماده شدند. در رأس اين سران مخالف، قاتلان امام حسين - عليه‏السلام - قرار داشتند، و همين موضوع كافى بود كه انقلابيون را وادار به ايستادگى نموده براى رسيدن به پيروزى مصمم سازد/

مختار، قاتلان امام حسين - عليه‏السلام - را سخت مورد تعقيب قرار داد و به هلاكت چند تن از سران جنايتكاران را كه فرار كرده بودند، ويران كرد. از جمله خانه«محمد بن اشعث» را تخريب كرد و دستور داد با مصالح آن، خانه«حجر بن عدى» شهيد و يا جانباز على - عليه‏السلام - را كه توسط زياد بن ابيه تخريب شده بود، بسازند (56)/

4 - انقراض بنى اميه

بحث اجمالى پيرامون نهضت توابين و قيام مختار، از اين جهت صورت گرفت كه اين دو قيام تاريخى از نظر زمانى به فاصله كمى پس از شهادت امام حسين - عليه‏السلام - رخ داده‏اند، وگرنه مى دانيم كه قيامهاى نشأت گرفته از نهضت امام حسين - عليه‏السلام - منحصر به اينها نبوده است، بكله طى سالهاى بعد چندين قيام صورت گرفت كه بزرگترين آنها انقلاب عباسيان بود كه در سال 132 هجرى به پيروزى رسيد و بساط حكومت بنى اميه را برچيد. نيرومندترين عامل پيروزى عباسيان در اين انقلاب، شرح ستمگريهاى بنى اميه نسبت به بنى هاشم و مظلوميت اين خاندان بود و از نظر تحريك خشم مردم بر ضد بنى اميه، ياد آورى شهادت امام حسين - عليه‏السلام - بيشترين تأثير را داشت/

مورخان مى نويسند:

هنگامى كه سر بريده«مروان»، آخرين خليفه اموى، را نزد«ابو العباس»، نخستين خليفه عباسى، آوردند، ابوالعباس سجده‏اى اى طولانى كرد و پس از آنكه سراز سجده برداشت، خطاب به سر بريده مروان چنين گفت:

«ستايش خدا را كه انتقام مرا از تو و قبيله‏ات گرفت، ستايش خدا را كه مرا بر تو پيروز و مظفر گردانيد». سپس افزود:«اكنون، برايم مهم نيست كه مرگم كى فرا رسيد، زيرا به انتقام خون حسين - عليه‏السلام - دو هزار نفر از بنى اميه را كشتم...» (57)/

وقتى كه جنازه‏هاى نيمه جان سران بنى اميه را در برابر ابوالعباس روى هم انباشتند، دستور داد بر فراز جنازه‏ها سفره‏اى گستردند و غذا آماده نمودند، آنگاه روى جنازه‏ها نشست و سر گرم صرف غذا شد، در حالى كه هنوم بعضى از آنها زير پاى او تكان مى خوردند! وقتى كه از خوردن غذا فارغ شد، گفت: هرگز در عمرم غذايى به اين گوارايى نخورده‏ام!

آنگاه گفت: پاهاى اينها را گرفته بكشيد و در راهها بيفكنيد تا مردم اينان را پس از مرگشان نيز لعن كنند(همچون زمان حياتشان). طولى نكشيد كه مردم ديدند سگها پاهاى جنازه هايى را گرفته و بر زمين مى كشند و مى برند كه لباسهاى مليله دوزى شده و گرانقيمت بر تن آنها است! (58)

کل مطالب همراه با منابع

دیدگاه

*