حکومت در دنیای امروز نقش برجسته و تأثیر گزار در سرنوشت کشور و مردم هر جامعه، ایفا می کند. ثبات در ارکان حکومت، نبود جنگ، وجود ساختار کارآمد، شکل گیری هویت ملی، همبستگی ملی و دیگر مسائلی از این دست، مؤلفه هایی است که نقش اساسی در شکل گیری و ثبات یک حکومت مطلوب، کارآمد و مقبول ایفا می کند.

در جامعه ای که یکی از این مؤلفه مفقود باشد، ثبات و امنیت آن همواره در معرض تهدید عوامل برهم زننده، مانند: عوامل طبیعی، سیاسی، نظامی، اقتصادی، فرهنگی و غیره، قرار دارد. افغانستان از آن دسته از کشورهایی است که تاریخ آن، همراه با جنگ و نا امنی و عدم ثبات در عرصه های مختلف رقم خورده است. وقتی که عوامل مخل امنیت، ثبات و پیشرفت این کشور را مورد کاوش قرار دهیم، مشاهده می شود که این عوامل مختلف و متنوع می باشد. حکومت های افغانستان در تاریخ این کشور، از کارآمدی لازم برای برقراری ثبات و پیشرفت، در کشور برخوردار نبوده است. بررسی ریشه ها و عوامل آن، نیازمند بررسی موشکافانه ای است که نوشتار حاضر، در صدد است که بصورت کلی و سطحی، آن را تحلیل نماید.

سئوالی که مطرح می شود این است که چرا حکومت های افغانستان در طول بیش از دو قرن گذشته، نتوانسته اولا، مردم این کشور را به سوی هبستگی ملی سوق دهد؟ ثانیا کشور را همگام با سایر ملل و کشورها، توسعه دهد؟ ثالثان چرا افغانستان در سطح منطقه و جهان، همواره در ردیف کشورهای وابسته و پیرو قرار داشته است؟

پاسخ به پرسش های فوق، نیازمند مطالعه تاریخ سیاسی این کشور می باشد، تا زوایای تاریک و حلقه های مفقوده در روند ثبات، پیشرفت و داشتن نقش فعال در سطح منطقه و جهان، روشن شود. ولی آنچه را که می توان به پاسخ های احتمالی به پرسش های فوق مطرح کرد، این است که؛ مشکل اساسی ریشه در ساختار اجتماعی این کشور دارد. جامعه افغانستان یک جامعه سنتی، چند پاره، برجسته بودن هویت های قومی، مذهبی، لسانی و غیره می باشد. آنچه که مایه تأسف می باشد این است که جامعه افغانستان از نظر علمی و فرهنگی از کار وان علم و پیشرفت جهانی، باز مانده است. در طول  بیش از دو قرن گذشته، تحولات گسترده ای در سطح جهان، برای عبور از دوران سنت به دوران مدرنیته رخ داده است. اکثر کشورهای جهان تلاش داشته که همگام با شرایط روز، سیاست ها و استراتژی های لازم، برای همراهی با کاروان تمدن جدید را در پیش گیرد تا از کاروان پیشرفت که باسرعت زیادی در حال حرکت می باشد، عقب نماند.

در افغانستان هرچند گامهای از سوی شاه امان الله، جهت حرکت در مسیر مدرنیته آغاز شد، اما بدلیل ناشیانه عمل کردن او، بزودی در نطفه خفه گردید و نتوانست دوام بیاورد. همان ضربه اول در روند اصلاحات اداره امور کشور، سبب عقب گردد شتاب زا بجای پیشرفت شتاب زا در این کشور گردید.

مدرن شدن و گذر از دوران سنت نیازمند، بستر سازی، جهت گسترش علم و دانش در بین افراد جامعه می باشد. تا زمانی که افراد جامعه از نظر علمی رشد نکند، فرهنگ آن جامعه نیز هرگز رشد نخواهد کرد. از آنجایی که حکومت های افغانستان خود باعث و بانی عقب ماندگی و از هم کسیختگی اجتماعی بوده اند، هرگز در عرصه رشد علمی و فرهنگی افراد جامعه و تقویت همبستگی اجتماعی تلاش نکرده اند. تا زمانی افراد جامعه از نظر علمی و فرهنگی رشد نکند و هویت ملی در کشور شکل نگیرد و همه افراد جامعه تحت یک هویت بنام هویت ملی، خود را در ساختار اجتماعی و سیاسی کشور، شریک نبیند، برقراری ثبات و پیشرفت نیز به یک سراب تبدیل خواهد شد.

پیشرفت هر کشور در صورتی محقق خواهد شد، که از ساختار اجتماعی محکمی برخوردار باشد و توانسته باشد، هویت ملی را در بین افراد جامعه شکل داده و تقویت دهد. تا زمانی که این مؤلفه ها وجود نداشته باشند، رشد و پیشرفت کشور نیز، امکان پیذیر نخواهد خود. علت ناکامی افغانستان در تحقق این دو مؤلفه، وجود حکومت ها و نظام های استبدادی و اقتدار نامشروع آنان می باشد. ماهیت نظام ها و حکومت های قومی و استبدادی، خود مانع بزرگ در روند پیشرفت یک جامعه بشمار می رود. حکومت های اسبتدادی و قومی، جهت ادامه حاکمیت خود، تلاش می کنند که به چند دستگی در جامعه دامن بزند، تا در سایه نفاق داخلی، اهداف نامیمون خود را که همان سلطه نا مشروع آنان می باشد، حفظ نمایند.

حکومت های افغانستان بدلیل تکیه بر هویت قومی و تعلق خاطر به سنت های اتنیکی و ناسیونالیستی قبیله ای، هیچ گاه، در صدد ثبات و پیشرفت کشور نبوده اند. اگر در یک برهه ای از تاریخ کشور، مانند دوران شاه امان الله، حرکتی در جهت پیشرفت آغاز شد، با موانع مختلف مانند: سنت های قومی و قبیله ای مواجه گشت. در شرایط فعلی که عصر ارتباطات می باشد و از نظر سیاسی در دوران دموکراسی و حکومت های مردمی بسر می بریم، بازهم تعلق خاطر سیاست مداران کشور، به هویت های قومی، مانع عمده و اساسی در بر قراری ثبات و امنیت کشور و همچنین روند پیشرفت کشور در عرصه های علمی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی بشمار می رود. تا زمانی که نخبگان جامعه پایبند به سنت های قومی و قبیله ای باشد، مؤلفه های ثبات، پیشرفت و عدالت اجتماعی، در افغانستان به یک سراب خواهند ماند.

ناامنی های چهار دهه گذشته، تقلب گسترده در انتخابات، عدم پذیریش حقوق برابر اقوام مختلف کشور، عدم توسعه متوازن تمام نقاط کشور، نبود استراتژی واحد جهت مقابله با بحران ها، همه و همه ناشی از ناکارآمدی و عدم مقبولیت حکومت ها و نظام های سیاسی حاکم بر افغانستان، می باشد. حکومت ها در صورتی می تواند کارآمد باشد که نخبگان حاکم، از درایت لازم برای اداره امور کشور برخوردار باشند و با واقع بینی لازم، کشور را هم گام با تحولات جهانی مدیریت نمایند. در صورتی نخبگان درایت داشته باشند، بسترهای لازم برای رشد جامعه در عرصه های علمی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی فراهم خواهد شد. در صورتی در یک جامعه تحول بنیادین رخ خواهد داد که از نظر علمی رشد نماید. رشد علمی، رشد فرهنگی را در پی دارد. رشد فرهنگی، سبب دگرگونی در باورهای مردم و همراه شدن با تحولات جهانی می گردد. پیشرفت علمی سبب پیشرفت در عرصه فرهنگ، اقتصاد، سیاست و صنایع مختلف خواهد شد. پیشرفت علمی، سبب محو سنت های قبیله ای شده و همبستگی اجتماعی را بدنبال دارد. همبستگی ملی، سبب تقویت هویت ملی می گردد. شکل گیری هویت ملی، مانع تعارض های اجتماعی شده و در عرصه داخلی به ثبات و امنیت پایدار منجر می شود و در عرصه خارجی و بین المللی به ارتقاء اقتدار و قدرت چانه زنی آن می انجامد.

پس کارآمدی حکومت ارتباط مستقیم به نحوه نگرش نخبگان سیاسی کشور، رشد علمی، رشد فرهنگی، رشد اقتصادی و  شکل گیری هویت ملی دارد که با گذر از ساختارهای سنتی و قبیله ای امکان پذیر خواهد شد. تا زمانی که در این عرصه ها، تحول بنیادین رخ ندهد، ثبات سیاسی، پیشرفت، برخورداری از نقش فعال در عرصه منطقه ای و بین المللی، امکان پذیر نخواهد بود.

                           

دیدگاه

*