عبدالعلی حسنی

دانش آموخته سطح چهارحوزه

 

مقدمه

مردم مجاهد افغانستان بعد از چهارده سال مجاهدت خستگي ناپذير، و با تكيه بر اتحاد و همدلي همه اقوام، مذاهب و فعاليت گروه‌هاي جهادي، توانستند،حكومت كمونيست‌ها را شكست دهند. 8 ثور 1371 روز به ثمر نشستن مقاومت دلیرانه مردم افغانستان است که آخرين حكومت رژيم كمونيستي را ساقط كرند و انقلاب اسلامي افغانستان با نثار خون‌هاي شهيدان و مقاومت مردم غيور افغانستان به پيروزي رسيد و برگ ديگري بر برگهاي افتخارات اين ملت افزوده شد. بدین مناسبت می خواهیم به بررسی این رخداد بزرگ وپیامدهای آن که درگیری گروهای جهادی است بپردازیم، وعوامل این درگیریهارا مورد بحث قرار دهیم.

جشن پیروزی و استقبال با شکوه از مجاهدین

با ورود مجاهدين به كابل و ساير شهر‌ها، مردم از آن‌ها، بعنوان قهرمانان ملي و اسلامي استقبال پرشور و شاياني كردند و با اعلام حكومت اسلامي از طرف مجاهدين به شدت از آن حمايت نمودند. زیرا ‌آرزوي دوران جهاد و مقاومت مردم رشيد افغانستان که از هر قوم، نژاد و مذهبی بودند، بر قراري حكومت اسلامي بر پايه عدل، ‌برابري، برادري و آزادي بود و در طول دوران جهاد آرزوي رسيدن چنين روز‌هاي فرخنده‌اي را انتظار مي‌كشيدند و از صميم قلب خوشحال بودند و با نثار گل و شيريني از نيرو‌هاي جهادي پذيرايي و استقبال نمودند.

پس از سقوط نجيب شهر‌هاي كشور به استقبال پيروز‌هاي مجاهدين رفتند، در آغاز شهر‌ها از ورود احزاب و شخصيت‌هاي ملي و جهادي با شور و شوق تمام استقبال نمودند، ‌استقبال مردم چنان صادقانه، پرشور و همگاني بود كه ده‌ها نفر در ازدهام شور انگيز مردم جان باختند.[1]

 با پيروزي مجاهدين و سقوط رژيم كمونيستي مردم مسلمان افغانستان احساس غرور مي‌كردند و از شادماني در پست خود نمي‌گنجيدند و جهانيان نيز از اين پيروزي مردم شگفت زده شدند كه چگونه مردم افغانستان با دست خالي و با كمترين امكانات در مقابل ابر قدرت شرق ايستادگي كردند و با تكيه بر ايمان و اعتقادات دينی خود، اتحاد جماهیر شوروی را نه تنها شكست دادند بلکه باعث فرو پاشي آن گرديدند. جهان اسلام ومردم آزاده جهان نيز در اين پيروزي مردم افغانستان، خود را شريك مي‌دانستند.

شعله ورشدن آتش جنگ خانمانسوز داخلی!

خوشي مردم افغانستان از پیروزی و برسر کار آمدن حکومت اسلامی مجاهدین، زياد طول نكشيد و دست‌هاي پنهان و‌آشكار دشمنان اسلام و دشمنان اين سر زمين، دست بكار شدند و آتش جنگ خانمان سوز داخلي را شعله ور ساختند.

اما بزودي مردم در يافت كه استقبال آنها در واقع استقبال از جنگ، ويراني، آوراگي و... بوده اند. مردم با اشك و اندوه بي پايان به ترك اجباري مادر وطن ، پرداخت، آتش جنگ كوچه به كوچه، خانه به خانه، قريه به قريه ميان احزاب، گروه‌ها و قوماندان‌ها زبانه كشيد و شعله آن چنان فروزان گشت كه اكنون نمي‌توان خاموش شدن آن را تصور كرد.[2]

با کمال تاسف مجاهدین نتوانستند در جهت برقراری یک نظام سیاسی مبتنی بر مشارکت تمام اقوام ومذاهب کشور وبا پشتوانه وسیع مردمی گام بردارند. بلکه تمامیت خواهی بعضی از گروها باعث شعله ورشدن جنگهای خانمان بر اداز داخلی گردیدوکشور را در بحران درد ناک دیگری فروبردند.

درگیریهای گروهای جهادی نشات گرفته از یکسری عوامل داخلی وخارجی بوجو آمد وادامه پیدا نمود. اینک می خواهیم به بررسی این عوامل بپیردازیم:

الف )  عوامل داخلی

بعد از روي كار آمدن حكومت اسلامي، جنگ‌هاي حزبي و جناحي براي كسب قدرت و مناطق بيشتر از سوي گروه‌هاي مختلف جهادي آغاز گشت وعوامل اكثر اين جنگ‌هاي ويرانگر ، بر مي‌گشت به ضعف نفساني رهبران جهادي از يكسو، و عدم درایت ودرک سیاسی آنها وتمامیت خواهی برخی از گروهای قومی و... همه این عوامل دست به دست هم داده و افغانستان را به ميدان نبرد تبديل نمودند.

متأسفانه بعد از پيروزي مجاهدين و تشكيل دولت اسلامي مجاهدين در افغانستان انتظاري كه مردم سراسر كشور و امت اسلام و جهانيان داشتند بر آورده نشد عوامل مختلفي سبب شد تا در گيري‌ها در افغانستان ادامه پيدا كند، دشمنان استقلال و آزادي كشور، آنا‌ني كه افغانستان متحد و يكپارچه و نيرومند را با اغراض و منافع خود سازگار نمي‌ديدند و نمي‌خواستند كه افتخار شكست كمونيزم و ارتش متجاوز سرخ بدست مردم افغانستان مصداق واقعي پيدا كند.[3]

 1)   قدرت طلبی و ضعف نفسانی رهبران جهادی

با اينكه دشمنان افغانستان چشم ديدن افتخارات و شادماني مردم اين سرزمين را نداشتند و در جهت عقيم ساختن پيروزي مجاهدين ديسه كردند، اما قدرت طلبي و ضعف نفساني رهبران جهادي نيز در اين بحران خانمانسوز قابل چشم پوشي نيست.

بعد از ختم كمونيزم نظام خيالي مردم افغانستان بنام حکومت اسلامي پديدار گشت، كه در چند هفته اول اين حكومت اكثريت قاطع مردم مسلمان از آن استقبال كردند ولي ديري نگذشت كه رهبران اين نظام قاطعانه از راه اسلام تخطي كردند و اخلافات مذهبي، منطقوي و قومي را بروز دادند و علت اساسي آن هم، بي كفايتي ها، خودخواهي‌ها ضعف نفساني در امور اقتصادي و ارتباط شان به خارج بود؛ زيرا اين گروه و گروه كمونست‌ها از خود صلاحيت نداشند و اگر هم مي‌داشتند به هيچ صورت نمي‌توانستند حكومت عدالت را به ميان آورند.[4]

اگر مجاهدين با هم متحد مي‌شدند و با يك استراتژي واحد و درست عمل مي‌كردند و به فكر منافع زود گذر نمي‌بودند ديگر مسئله‌اي بنام اين يا آن گروه به ميان نمي‌آمد.

اگر واقعاً رهبران ما يكديگر خود را تحمل مي‌كردند و از خود خواهي و غرور بي جا دست بر مي‌داشتند، با وحدت و اتحاد حكومتي با شركت يكديگر مي‌ساختد و به فكر امنيت و آرامش مردم و باز سازي كشور مي‌گرديدند، امروز به اين همه بدبختي مبتلا نمي‌گرديديم.[5]

به راستی قدرت طلبی رهبران جهادی وضعف نفسانی آنها، از عوامل مهم درگیریهای داخلی بود واگر این رهبران برای منفع زود گذر حزبی وقومی خود به فکر مردم اسلام بودند هرگز جنگهای خانمانسوز داخلی وپیامدهای ناگوار آن هرگز بوقوع نمی پیوست.

2)  نداشتن صلاحيت‌هاي لازم درايجاد يك سيستم حكومتي مقبول

یکی از عوامل مهمی که در درگیری گروها نقس بسیار اساسی داشت این بود که گروهای جهادی نتوانستند الگوی حکومتی مطلوبی را برای داره کشور ترسیم کنند که ممثل اراده مردم افغانستان باشد. ودر حقیقت آنها اصلا تئوری خاصی برای اداره کشور نداشتند تا بر اساس آن به ادره امور بپردازند

ارزيابي دقيق و بي طرفانه‌اي از عملكرد‌ها و مشي سياسي و نظامي بسياري از احزاب قبل از پيروزي و بعد از سقوط حكومت نجيب الله، ‌نشان مي‌دهد كه آنها آمادگي لازم براي ايجاد سيستمي كه بتواند صلح و امنيت را در كشور تأمين و با توجه به واقعيت‌هاي اجتماعي ملي و مذهبي در كشور حكومتي را كه ممثل اراده مليت‌ها و مردم افغانستان باشد، ‌بوجود آورند، نداشتند.[6]

3)    تمامیت خواهی اقوام پشتون وتاجیک ( ساختار قومی وقبیله ای افغانستان)

 وقتي كه بخواهيم منشأ جنگ‌هاي داخلي بعد از روي كار آمدن حكومت اسلامي را بررسي كنيم به چند نكته مهم پي مي‌بريم يكي اينكه بخاطر ساختار قومي و قبيله‌اي حكومت در افغانستان، پشتون‌ها خود را صاحبان اصلي قدرت و حكومت در افغانستان مي‌دانند و از اقوام ديگر انتظار دارند كه سروري آنها را بپذيرند و مطيع آنها در حكومت باشند و حق ندارند در مناصب بالاي حكومتي دخالت داشته باشند.

از سال 1747 تا پايان 1991/ 1370 پشتون‌ها بر افغانستان حكم رانده و همه امتيازات و امكانات موجود را در خدمت خود گرفتند.[7]

هر پشتون خود را يك شاه زاده و بر گزيده فرض مي‌كرده از افراد قبايل ديگر انتظار داشته كه برتري آنها را پذيرفته و از آنها پيروي نمايند، ‌اين اقدامات تعصب اقوام و قبايل ديگر را تحريك مي‌كرده و آنها را در برابر خواسته‌ها و فشار پشتون‌ها مقاومتر مي‌ساخته است.[8]

با توجه به آنچه ذكر شد بعد از روي كار آمدن برهان الدين رباني كه از قوم تاجيك است پشتون‌ها احساس كردند كه حكومت از دست شان رفت به غرور قبيله‌اي آنها لطمه وارد شد!  لذا با اين احساس به بهانه‌هاي گوناگون به جنگ عليه حكومت آقای رباني دست زدند و گلبدين حكمتيار رهبر حزب اسلامي افغانستان بعنوان يك پشتون راديكال اولين جنگ عليه حكومت تاجيك‌ها را آغاز كرد و كابل را موشك باران كردند. هر چند بهانه او از اين كار حضور نيرو‌هاي مليشه ازبك تحت رهبري ژنرال دوستم بود ولي هدف اصلي او رسيدن به قدرت و اعاده حاكميت به پشتون‌ها بود.

پس پشتون‌ها برا‌ي اعاده حاكميت از دست رفته خود مي‌جنگيدند اما تاجيك‌هاي تازه به دوران رسيده در صدد حفظ قدرت و حاكميت خود بودند و براي حفظ آن از هر وسيله ممكن استفاده مي‌كردند، هزاره‌ها و شيعيان در اين ميان به خاطر احقاق حقوق پايمال شده خود مبارزه مي‌كردند. و بر عليه حاكميت فاشيستي مي‌جنگيدند چون زمان را بهترين موقعيت براي بدست آوردن حقوق پايمال شده خود مي‌دانستند.

اقليت شيعه هميشه از قدرت به دور بوده است اكثريت آنها را تحقير مي‌كند و تا سال 1342 (1963م) عملاً زير چتر حمايت قانون قرار نداشته اند، تظاهرات خارجي اين مذهب (اقامه نماز با دست‌هاي باز و عزاداري در ماه محرم) ممنوع بود حقوق جعفري از سوي دولت به رسميت شناخته نشده بود، احراز مقامات نظامي و سياسي به روي شيعيان بسته بود.[9]

اما ازبك‌ها نيز قوم محكوم تاريخ بوده است و با قدرتي كه بدست آورده بودند، ديگر نمي‌خواستند كه نفر خدمت و عسكر باشند بلكه مي‌خواهند كه در ساختار حكومت كشور نقش داشته و خواستار حقوق از دست رفته خود هستند چنان كه لطيف پدرام راجع به اقوام غير پشتون مي‌نويسد:

اقوامي مثل هزاره ها، ازبك‌ها و حتي خود تاجيك‌ها كه به اثر سركوب‌هاي خونين حاكمان پشتون ـ نه قوم پشتون ـ به اشكال گوناگون و به طور مستمر سركوب شده بودند و ديگر باور كرده بودند و ظاهراً پذيرفته بودند كه محكوم‌اند كه اقوام درجه دوم و سوم افغانستان باشند و جايگاه شان در هيرارشي نظام سياسي، اداره و قدرت، ‌در وزارت خارجه و و زارت دفاع، در نظام آموزش و پرورش مملكت همان است كه دارند، ‌به هوش آمده اند، به خود مهميز كوبيدند، روي پاي خود ايستاد شده‌اند و اعتماد به نفس پيدا كردند وقتي كه آقاي عبد‌العلي مزاري تا دم مرگ تا آخرين نفس بي‌آنكه در برابر هيچ قدرتي سر خم كند به هزاره‌ها اخطار مي‌كند كه يك لحظ غفلت يك عمر جواليگري، موقعيكه ژنرال عبد الرشيد دوستم فرياد بر مي‌دارد كه ما ازبك‌ها حاضر نيستيم بعد از اين نوكر و نفر خدمت باشيم، زماني كه از دور دست‌هاي بدخشان، بر خلاف قاعده و رسم دو صدو پنجاه و چند ساله قدرت و اداره در افغانستان يك تاجيك دانشاهي چند سال رئيس جمهور مملكت مي‌ماند معنايش اين است كه ديگر نمي‌توان افغانستان را مطابق كشور داري دو و نيم قرنه اخير اداره و رهبري كرد.[10]

4)  بیداری وحق خواهی مردم هزاره وازبک

بله در طول جهاد اقليت‌هاي قومي و لساني و مذهبي با آزادي‌هاي كه بوجود آمد به يك خودباوري و به شناخت حقوق خود دست يافتند و مصمم گشتند كه بايد تاريخ كشور را دگرگون ساخت، بايد ساختار قومي و قبيله‌اي حكومت را بهم ريخت و بايد همه اقوام و مذاهب به حقوق خود برسند و تاريخ ناعادلانه حكومت كردن را بايد به پايان رساند.

بعد از پيروزي مجاهدين همه دسته جات و گروه‌ها با ديد حق خواهي و حق طلبي به عرصه وارد شدند در اين ميان تاجيك‌ها بعد از مدت‌هاي طولاني بالاخره يك بار ديگر بر چوكي رياست تكيه زدند و فرصت را غنيمت شمرده در صدد تحكيم و گسترش قدرت خود بر آمدند.

افغانستان عجب سر زميني است هر كسي در آن به حاكميت دست يابد ديگر حاضر نيست آن را از دست بدهد اين بار نوبت تاجيك‌ها رسيده بود و حاضر نبودند به هر قيميتی كه شده نه حاضر است به اقوام ديگر حق بدهد و نه قدرت را رها ‌كند. لذا بحران چند ساله بعد از پيروزي مجاهدين بيشتر جنگ حق گرفتن، ‌نگهداشتن و ستاندن بود تا جنگ مذهبي و گروهي.

بعبارت ديگر پشتو‌ها مي‌گفتند كه حاكميت حق ماست چون دو صد و پنجا ه سال حكومت كرده ايم و ما قوم برتر هستيم پس بايد رياست، حكومت و اداره امور كشور باید در دست پشتون‌ها باشد.

در مقابل تاجيك‌ها احساس مي‌كردند كه تازه به حق خود دست يافته‌اند و آنها در طول تاريخ فقط يكبار توانسته‌اند در مسند رياست كشور قرار بگيرند و الآن كه بار ديگر اين فرصت پيش آمده نبايد آن را از كف بدهند حتي اگر شده مجلس حل و عقد تشكيل داده و دوران حكومت خود را پشت سر هم تمديد كنند. هر چند ديگر اقوام به اين كار راضي نباشند و مردم نيز به چنين حكومتي تعلق خواطر نداشته باشند. از طرف ديگر اقوام هزاره و ازبك نيز بيدار شده‌اند و ديگر نمي‌خواهند به جواليگري و نفر خدمتي سابق خود برگردند‌ بلكه باید به عنوان يكي از اقوام ساكن كشور در اداره امور و ساختار حاكميت نقش داشته باشند هر چند كه در اين راه خطر‌ها و تهديد‌هاي متوجه آنان باشد هر طور شده باید حق را بدست آورند.

در سال 1373 (1994م) در كابل چهار نيروي نظامي در حال جنگ براي كسب قدرت سياسي حضور داشت، هر يك از اين گروه‌ها يك مبناي قومي داشت، مسعود ليدر تاجيك ، دوستم ازبك، ‌مزاري هزاره (شيعي) و حكمتيار پشتون. استحكام قوي و داعية ايفاي نقش هر يك از كتله‌هاي قومي در مسايل ملي، ظهور و رشد چهارگروه را توجيه مي‌كرد چهار گروه براي تشكيل نوع جديد قدرت در كابل مي‌جنگيدند هر چند قيادت حكمتيار، ‌نسبت به همه پشتون‌ها مورد ترديد بود.[11]

در هر صورت گروهها ودسته جات مختلف در این دوره درپی بدست آوردن موقعیت بهتر ورسیدن به جایگاه منا صب خود بودند اما با اندیشه های گوناگون ولی در این میان اقوام غیر حاکم از باز گشت به گذشته تلخ خود درهراس بودند لذا می خواستند ازموقعیت پیش آمده حداکثر استفاده را بکنند و به حقوق خود دست یا بند.

نیروهای متشکل از اقوام غیر حاکم ، خواسته های مبنی بر مشارکت سیاسی در فرصت پیش آمده را بطور جدی دنبال می کردند واز باز گشت به گذشته های ناعادلانه در هراس بودند زيرا عصر جهاد با تأكيد بر تركيب ملي جامعه افغانستان جلوه مي‌كرد و اجازه نمي‌داد حيثيت يك قوم خاص، يعني پشتون بر حضور اقوام ديگر يعني تنوع قويم در اين كشور سايه افكند.[12]

گروه‌هاي جهادي در طول دوران حكومت اسلامي خود، جنگ‌هاي داخلي بسياري را بر عليه همديگر براه انداختند كه در طول حدود پنج سال، خسارات بسياري را متوجه مردم ساختند. هزاران افراد بيگناه كشته، معلول و يا آواره گشتند و خانه‌هاي بي شماري از مردم مظلوم ويران شد و هستي افراد زيادي در اين دوران نابود گشت و ازنظر اقتصادي، اجتماعي، ‌فرهنگي و سياسي جامعه افغانستان به شدت آسيب ديد.

مردم كشور در اين دوران، آنقدر رنج كشيدند و عذاب ديدند كه دوران سياه كمونيستي را از ياد بردند و از اينكه اين همه جفا ، بنام مقدس اسلام صورت مي‌گرفت به شدت خشمگين بودند و ازته دل آرزو مي‌كردند كه ناجي سر بر آورده و آنان را از دست گروه‌هاي و دسته جات نظامي كه بنام مجاهد بر مردم ظلم مي‌كردند، نجات دهند.

علاوه بر آنچه كه ذكر شد عوامل خارجی نيز در جنگ‌هاي داخلي گروهای جهادی نقش داشتند كه اینک به برسی آن می پردازیم.

عوامل خارجی (پاکستان وعربستان)

 مداخلات آشكار و پنهان خارجي‌ها در درگیری گروهای جهادی، نقش مهمی داشت كه بيش از همه مداخلات پاكستان و عربستان بسيار برجسته به نظر مي‌رسد.

دولت پاكستان از همان ابتداي پيروزي مجاهدين در صدد نا امن كردن كشور بود كه با حمايت از گروه‌هاي خاصي در پي ضربه زدن به افغانستان و مخالفين سياست‌هاي مداخله جويانه خود بودند. از آنجای که اکثر گروها ی جهادی در دوران مقاومت در پاکستان ساکن بودندوبیشتر کمکهای خارجی از طریق این  کشور به گروهای جهادی می رسید. لذا این کشور سرمایه گذاری خاصی روی این گروه ها نموده بود ومی خواست بعد از شکست رژیم کمونیستی، حکومت افغانستان در دست آنها باشد. ازاین رو نمی خواست گروهای ناسازگار با سیاستهای آن کشور، در قدرت سهیم باشند. وقتی که احساس کرد این سیاست شان شکست خورده، در صدد در گیر نمودن گروها با یکدیگر برآمد تا از این طریق به مقصود خود برسد.

عربستان سعودي نيز با دامن زدن به اختلافات قومي و مذهبي، مي‌خواستند از حضور شيعيان در ساختار حكومت جلو گيري كنند چنانچه در فتواي  یکی از علماي سعودي درباره جنگ داخلي افغانستان آمده است:

اي رهبران حقيقي جهاد! يونس خالص، برهان الدين رباني، سياف و حكمتيار، ‌ما اين احساس را داريم كه مزدوران مليشه و دشمنان واقعي كه با آنها از بيرون كمك مي‌شود همه يك دسيسه خطرناك دارند و مي‌خواهند در رابطه با جهاد افغانستان اسوه‌هاي مسلمانان را با خاك برابر كند.‌اي رهبران! احتياط كنيد به شيعه‌هاي واقعي كدام نقش ندهيد و به اين آگاه بشويد كه آنها در افغانستان به حكومت اهل سنت نمي‌توانند شريك شوند.. ما يكبار ديگر توجه شما را به اين خطرها جلب مي‌كنيم كه شركت شما در كنار دشمنان، عليه حزب اسلامي هيچ جواز شرعي ندارد.. ما از حكمتيار صاحب خواهش مي‌كنيم كه با برادران خود به نرمي برخورد كنند تا اينكه دشمنان كافر و منافق جهاد، فرصت پيدا نكنند.[13]

با توجه به آنچه که راجع به عملكرد حكومت اسلامي مجاهدين گفته شدوبه عوامل تشدید کننده در گیریهای داخلی در دوران حکومت اسلا می مجاهدین اشاره شد، بازنده اصلي اين بحران خانمانسوز مردم مظلوم افغانستان بودند كه تمام دارو ندار خود را در ميدان رقابت گروه‌هاي نظامي از دست دادند و كابل پايتخت کشور كه مركز درگيري‌ها بود بيش از همه آسيب ديد.

قريب پنج سال جنگ داخلي احزاب جهادي كه در ابتدا با تخريب شهر كابل و آوارگي مردم آن همراه بود و در ادامه با گسترش فساد و ناامني، بي بند و باري و اخاذي احزاب همراه گشت، ‌مردم افغانستان را به ستوه آورد.

جنگ داخلي زير بناي حيات اجتماعي را در افغانستان نابود كرد. ناامني، راهزني و فساد تفنگ بدستان احزاب سياسي، داستان‌هاي شبيه افسانه را از خود به جاگذاشت، مردم خسته از جنگ و ناامني كه در نهايت فقر و تنگدستي به سر مي‌بردند براي نجات از وضعيت كشنده و دردناك ناشي از جنگ داخلي، براي پذيرش هر گونه راه حل و ختم اين غائله آمادگي داشتند.[14]

در جنگ داخلي احزاب جهادي صدمات جانبي زيادي را براي مردم مظلوم افغانستان داشت كه عمق فاجعه را نشان مي‌دهد.

جنگ داخلي احزاب جهادي، تقريباً از نخستين روز‌هاي ورود جهادگران مسلمان در بهار 1371 به شهر كابل آغاز گرديد. برخي آمار‌ها قربانيان اين جنگ را حدود چهل هزار نفر و آواره شدن صد‌ها هزار نفر اعلام مي‌كنند اما به احتمال قريب به يقين تلفات جانبي اين جنگ به مراتب بيشتر از اينها بوده است.[15]

نتیجه

 رویداد 8 ثور یک رخداد بزرگ در تاریخ افغانستان به شمار می رود ولی به دلیل درگیریهای داخلی گروهای جهادی که پس از آن بوقوع پیوست چره مکدر به خود گرفت. مهمترین عواملی که در درگیریهای داخلی نقش بسیار تاثیر داشت عبارتند از:

الف )  عوامل داخلی

 1-  قدرت طلبی و ضعف نفسانی رهبران جهادی

2-  نداشتن صلاحيت‌هاي لازم درايجاد يك سيستم حكومتي مقبول

3-  تمامیت خواهی اقوام پشتون وتاجیک ( ساختار قومی وقبیله ای افغانستان)

4-   بیداری وحق خواهی مردم هزاره وازبک

ب) عوامل خارجی (پاکستان وعربستان)

  جنگ‌هاي داخلي تمام نشدني و خستگي مردم از جنگ ، بالاخره با ظهور بازيگر جديد در صحنه سياسي، نظامي افغانستان همراه گشت، مردمي كه به شدت از درگير‌هاي وحشتناك داخلي خسته شده بودند و جنگ‌ها نيز همچنان ادامه داشت باعث بوجود آمدن گروهي جديدي بنام تحريك اسلامي طالبان در عرصه افغانستان گرديد. با اعلام حضور اين گروه و با شعار ختم جنگ و نجات مردم از دست گروه‌هاي مسلح، مردم از آنجایی که از درگيري و ناامني طولانی خسته شده بودند، از حضور تحريك طالبان خوشنود شده و از آن استقبال كردند و با قوت گرفتن و تسخير شهر‌هاي جنوبي كشور عمر دولت اسلامي نيز رو به پايان مي‌رفت و بالاخره در سال 1375 حكومت اسلامي مجاهدين نيز در سراشيبي سقوط قرار گرفت در مورخه 6 ميزان 1376 توسط گروه طالبان سقوط كرد.

 

پی نوشتها:


[1] - ماهنامه باميان، سال دوم، شماره دوم، 1377، ص

[2] - همان.

[3] - خير خواه، سيد محمد، افغانستان ضعف‌ها و قوت ها، 1377، ص101.

[4] - شهران، عنايت الله، كنفرانس قانون اساسي ميثاق ملي، 1382، ص174.

[5] - خير خواه، سيد محمد، افغانستان ضعف‌ها و قوت ها، ص112.

[6] - ماهنامه باميان، سال دوم، شماره دوم، ص18.

[7] - علي آبادي، علي رضا، افغانستان، ‌وزارت خارجه ايران، 1373، ص54.

[8] - همان.

[9] - اليور روا، افغانستان اسلام و نوگرايي سياسي، ص82ـ 83.

[10] - پدرام، لطيف، كنفرانس قانون اساسي ميثاق ملي، ص203.

[11] - سجادي، ‌عبد القيوم، جامعه شناسي سياسي افغانستان قوم، مذهب‌و حكومت، ص196.

[12] - چنگيز پهلوان، افغانستان عصر مجاهدين و بر آمدن طالبان، ص42.

[13] - جريده «شهادت» ارگان حزب اسلامي افغانستان سال پانزدهم، شمار 33، ‌3/3 1371، ص3. به نقل از جامعه شناسي سياسي افغانستان

[14] - سجادي، ‌عبد القيوم، جامعه شناسي سياسي افغانستان، بوستان كتاب.‌فصل اول، ص208.

[15] - همان، ‌ص209.

 

دیدگاه

*