نام او «موسى»،لقبش «كاظم»،مادرش بانويى بافضيلت بنام «حميده»، و پدرش پيشواى ششم حضرت صادق - عليه‏السلام - است/

او در سال 128 هجرى در سرزمين «ابوأ» (يكى از روستاهاى اطراف مدينه) چشم به جهان گشود و در سال 183 (يا 186)به شهادت رسيد/

خلفاى معاصر حضرت‏

از سال 148 كه امام صادق - عليه‏السلام - به شهادت رسيد، دوران امامت حضرت كاظم آغاز گرديد. آن حضرت در اين دوران با خلفاى ياد شده در زير معاصر بود:

1- منصور دوانيقى (136-158)/

2- محمد معروف به مهدى (158-169)/

3- هادى (169-170)/

4- هارون (170-193)/

هنگام رحلت امام صادق - عليه‏السلام - منصور دوانيقى، خليفه مشهور و ستمگر عباسى، دراوج قدرت و تسلط بود/

منصور كسى بود كه براى پايه‏هاى حكومت خود، انسانهاى فراوانى را به قتل رسانيد. او در اين راه نه تنها شيعيان، بلكه فقها و شخصيتهاى بزرگ جهان تسنن را نيز كه با او مخالفت مى‏ورزيدند، سخت مورد آزار قرار مى‏داد، چنانكه‏

«ابوحنيفه» را به جرم اينكه برضد او به پشتيبانى از «ابراهيم» (پسر عبدالله محض، و رهبر قيام ضدّ عباسى در عراق) فتوا داده بود، شلاق زد، و به زندان افكند!(1)

امام كاظم پس از وفات پدر، در سن بيست سالگى با چنين زمامدار ستمگرى روبرو گرديد كه حاكم بلا منازع قلمرو اسلامى به شمار مى‏رفت/

منصور وقتى كه توسط «محمد بن سليمان» (فرماندار مدينه) از درگذشت امام صادق آگاه شد، طى نامه‏اى به وى نوشت:

اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشين خود قرار داده، او را احضار كن و گردنش را بزن!

طولى نكشيد كه گزارش فرماندار مدينه به اين مضمون به بغداد رسيد:

جعفر بن محمد ضمن وصيتنامه رسمى خود، پنج نفر را به عنوان وصى خود برگزيده كه عبارتنداز:

1- خليفه وقت، منصور دوانيقى!

2- محمد بن سليمان(فرماندار مدينه و خود گزارش دهنده!)

3- عبدالله بن جعفر بن محمد(برادر بزرگ امام كاظم)

4- موسى بن جعفر عليه‏السلام -/

5- حميده(همسر آن حضرت!)

فرماندار در ذيل نامه كسب تكليف كرده بود كه كدام يك از اين افراد بايد به قتل برساند؟!

منصور كه هرگز تصور نمى‏كرد با چنين وضعى روبرو شود، فوق‏العاده خشمگين گرديد و فرياد زد: اينها را نمى‏شود كشت!

البته اين وصيتنامه امام يك حركت سياسى بود؛ زيرا حضرت صادق عليه‏السلام - قبلاً امام بعدى و جانشين واقعى خود يعنى حضرت كاظم را به شيعيان خاص و خاندان علوى معرفى كرده بود، ولى از آنجا كه از نقشه‏هاى شوم و خطرناك منصور آگاهى داشت، براى حفظ جان پيشواى هفتم چنين وصيتى نموده بود/

 

پاسدار دانشگاه جعفرى‏

بررسى اوضاع و احوال نشان مى‏داد كه هرگونه اقدام حاد و برنامه‏اى كه حكومت منصور از آغاز روى آن حساسيت نشان بدهد صلاح نيست، ازينرو امام كاظم دنباله برنامه علمى پدر را گرفت و حوزه‏اى‏نه به وسعت دانشگاه جعفرى تشكيل داد و به تربيت شاگردان بزرگ و رجال علم و فضيلت پرداخت/

«سيد بن طاووس»مى‏نويسد:گروه زيادى از ياران و شيعيان خاص امام كاظم عليه‏السلام -و رجال خاندان هاشمى در محضر آن حضرت گرد مى‏آمدند و سخنان گهربار و پاسخهاى آن حضرت به پرسشهاى حاضران را يادداشت‏

مى‏نمودند و هر حكمى كه در مورد پيش‏آمدى صادر مى‏نمود، ضبط مى‏كردند.(2)

«سيد اميرعلى»مى‏نويسد:

در سال 148 امام جعفر صادق عليه‏السلام - در شهر مدينه درگذشت، ولى خوشبختانه مكتب علمى او تعطيل نشد، بلكه به رهبرى جانشين و فرزندش موسى كاظم عليه‏السلام -، شكوفايى خود را حفظ كرد.(3)

موسى بن جعفر نه تنها از نظر علمى تمام دانشمندان و رجال علمى آن روز را تحت‏الشعاع قرار داده بود، بلكه از نظر فضائل اخلاقى و صفات برجسته انسانى نيز زبانزد خاص و عام بود، به طورى كه تمام دانشمندانى كه با زندگى پرافتخار آن حضرت آشنايى دارند در برابر عظمت شخصيت اخلاقى وى سر تعظيم فرود آورده‏اند/

«ابن حجر هيتمى»، دانشمند و محدث مشهور جهان تسنّ، مى‏نويسد:

موسى كاظم وارث علوم و دانشهاى پدر و داراى فضل و كمال او بود. وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوق‏العاده‏اى كه (در رفتار با مردم نادان)از خود نشان داد، كاظم لقب يافت، و در زمان او هيچ‏كس در معارف‏الهى و دانش و بخشش به پايه او نمى‏رسيد.(4)

 

كارنامه سياه خلافت، در عصر امام كاظم (ع)

1- مهدى عباسى‏

دوران سياه خلافت منصور كه سايه شوم آن در سراسر كشور اسلامى سنگينى مى‏كرد، با مرگ وى به پايان رسيد و مردم پس از 22 سال تحمل رنج و فشار، نفس راحتى كشيدند/

پس از وى فرزندش محمد مشهور به «مهدى» روى كار آمد. زمامدارى مهدى ابتدأاً با استقبال گرم عموم مردم روبرو گرديد، زيرا وى نخست در باغ سبز به مردم نشان داد و با اعلان فرمان «عفو عمومى» تمام زندانيان سياسى را (اعم از بنى هاشم و ديگران)آزاد ساخت، و به قتل و كشتار و شكنجه و آزار مردم خاتمه بخشيد، و تمام اموال منقول و غير منقول مردم را كه پدرش منصور مصادره و ضبط كرده بود، به صاحبان آنها تحويل داد و مقدار زيادى از موجودى خزانه بيت‏المال را در ميان مردم تقسيم كرد.(1)

طبق نوشته «مسعودى»، مورخ مشهور، مجموع اموالى كه منصور بزور از مردم گرفته بود، بالغ بر ششصد ميليون درهم و چهارصد ميليون دينار بود!! و اين مبلغ غير از ماليات اراضى و خراجهايى بود كه منصور در زمان خلافت خود از كشاورزان گرفته بود.(2) و چون به دستور وى تمام اين اموال به عنوان «بيت المال مظالم»! در

محل مخصوصى نگهدارى مى‏شد و نام صاحب هر مالى روى آن نوشته شده بود، مهدى همه آنها را تفكيك نموده به صاحبان اموال و يا وارث آنها تحويل داد.(3)

شايد يكى از عوامل اقدام مهدى اين بود كه وقتى كه او روى كار آمد، جنبشها و نهضتهاى ضد استبدادى علويان به وسيله منصور سركوب شده و آرامش نسبى برقرار شده بود/

در هرحال اين آزادى و امنيت و رفاه اقتصادى موجبات رضايت گروههاى مختلف اجتماع را فراهم آورد و خون تازه‏اى در شريان حيات اجتماعى و اقتصادى به جريان انداخت/

البته اگر اين برنامه ادامه پيدا مى‏كرد آثار و نتايج درخشانى به بار مى‏آورد، ولى متأسفانه طولى نكشيد كه برنامه عوض شد و خليفه جديد چهره اصلى خود را آشكار ساخت و برنامه‏هاى ضد اسلامى خلفاى پيشين از نو آغاز گرديد///

 

كانون عياشى و فساد

«مهدى» در آغاز خلافت به پيروى از «منصور»كه مردى خشك و باصلابت بود، خيل نديمان و عناصر آلوده را كه معمولاً در دربار خلفأ بزم‏آرايى مى‏كردند، به دربار راه نداد و از خوشگذرانى و مجالس عيش و نوش دورى جست، ولى بيش از يك سال نگذشته بود كه تغيير روش داد و بساط خوشگذرانى و عياشى را داير كرد و نديمان را مورد توجه فوق‏العاده قرار داد، و هرچه خيرانديشان و رجال بى نظر عواقب ناگوار اين كار را گوشزد كردند، ترتيب اثر نداد و گفت: «آن دم خوش است كه در بزم بگذرد و زندگى بدون نديمان دركام من گوارا نيست»!(4)

وى به‏قدرى در اين راه افراط مى‏كرد كه حتى گوش به نصايح و اندرزهاى وزير خردمند و بافضيلت خود، «يعقوب بن داود»، نمى‏داد. او كه هرگز در امور كشورى از نظريات يعقوب عدول نمى‏كرد و نقشه‏ها و برنامه‏هاى او را صد در صد به مورد اجرا مى‏گذاشت، وقتى پاى بزم و عيش و نوش به ميان مى‏آمد، به سخنان منطقى و بى‏غرضانه او ترتيب اثر نمى‏داد/

يعقوب كه از فساد و آلودگى دربار خلافت و بوالهوسى خليفه رنج مى‏برد، وقتى مشاهده مى‏كرد كه اطرافيان مهدى در قصر خلافت اسلامى! و در حضور وى بساط ميگسارى گسترده‏اند، مى‏گفت:

«آيا براى همين كارها وزارت را به عهده من گذاشته و مرا به اين سمت منصوب كرده‏اى؟ آيا صحيح است كه بعد از پنج نوبت اقامه نماز جماعت در مسجد جامع، بر سر سفره شراب بنشينى؟!»/

ولى نديمان خليفه كه عادت كرده بودند با بيت‏المال مسلمانان، شب و روز به خوشگذرانى بپردازند، سخنان يعقوب را به باد تمسخر گرفته مهدى را به باده‏گسارى تشويق مى‏كردند و گاهى به زبان شعر مى‏گفتند:

فَدَع عَنكَ يَعقُوبَ بنَ داوُدَ جانِباًوَاَقبِلْ عَلى صَهبأَ طَيّبَْ النّشْرِ

يعقوب و سخنان او را رها كن و با شراب گوارا دمساز باش!(5)

اين روش مهدى موجب گسترش دامنه آلودگى و لااُباليگرى در جامعه اسلامى گرديد و اشعار و غزلهاى بى‏پرده و هوس‏انگيز شُعرايى مثل «بَشّار» همه جا دهن به دهن گشت و آتش به خرمن عفت و پاكى جامعه زد و صداى اعتراض بزرگان و افراد غيور از هر سو بلند شد.(6)

خليفه كه سرگرم خوشگذرانيهاى خود بود، از آگاهى به وضع مردم دور ماند و در نتيجه فساد و رشوه خوارى رواج يافت و مأموران ماليات عرصه را بر مردم تنگ گرفتند. خود وى نيز بناى سختگيرى گذاشت و براى نخستين بار مالياتهايى بر بازارهاى بغداد بست(7)و زندگانى كشاورزان فوق‏العاده پريشان گشت و از شدت فشار و سختى به ستوه آمدند.(8)

 

سختگيرى فوق‏العاده نسبت به علويان‏

طرز رفتار مهدى از جهات مختلف با پدرش منصور فرق داشت، ولى روش اين دو، از يك جهت مثل هم بود و آن سختگيرى و فشار نسبت به علويان بود. مهدى نيز مثل منصور ازهرگونه سختگيرى و فشار نسبت به بنى‏هاشم فرو گذارى نمى‏كرد و حتى گاهى بيش از منصور خشونت نشان مى‏داد. مهدى كه فرزندان على عليه‏السلام - را براى حكومت خود خطرناك مى‏دانست، همواره در صدد كوبيدن هر جنبشى بود كه از طرف آنان رهبرى مى‏شد. او با گرايش به سوى تشيع و همكارى با رهبران علوى بشدت مبارزه مى‏كرد/

مورخان مى‏نويسند: «قاسم بن مجاشع تميمى» هنگام مرگ خود وصيتنامه‏اى نوشت و براى امضاى مهدى نزد وى فرستاد. مهدى مشغول خواندن وصيتنامه شد، ولى همين كه به جمله‏اى رسيد كه قاسم ضمن بيان عقايد اسلامى خود، پس از اقرار به يگانگى خدا و نبوت پيامبر اسلام 6، على عليه‏السلام - را به عنوان امام و جانشين پيامبر 6، معرفى كرده بود، وصيتنامه را به زمين پرت نمود و آن را تا آخر نخواند!(9)

 

تحريم شراب در قرآن‏

نمونه ديگر از مخالفت شديد مهدى با مظاهر تشيع، گفتگويى است كه بين او و امام كاظم عليه‏السلام - در مدينه رخ داد. در يكى از سالها مهدى وارد مدينه شد و پس از زيارت قبر پيامبر 6 با امام كاظم عليه‏السلام - ملاقات كرد و براى آنكه به گمان خود از نظر علمى آن حضرت را آزمايش كند! بحث حرمت «خَمر»(شراب) در قرآن را پيش كشيد و پرسيد:

- آيا شراب در قرآن مجيد تحريم شده است؟ آنگاه اضافه كرد: مردم اغلب مى‏دانند كه در قرآن از خوردن شراب نهى شده، ولى نمى‏دانند كه معناى اين نهى، حرام بودن آن است!

امام فرمود:

- بلى حرمت شراب در قرآن مجيد صريحاً بيان شده است/

- در كجاى قرآن؟

- آنجا كه خداوند (خطاب به پيامبر) مى‏فرمايد: «بگو پروردگار من، تنها كارهاى زشت، چه آشكار و چه پنهان و نيز «اِثْم» (گناه) و ستم بناحق را حرام نموده است...».(10)

آنگاه امام پس از بيان چند موضوع ديگر كه در اين آيه تحريم شده، فرمود:

مقصود از كلمه «اثم»در اين آيه كه خداوند آن را تحريم نموده، همان شراب است، زيرا خدا در آيه ديگريى مى‏فرمايد:

«از تو از شراب و قمار مى‏پرسند، بگو در آن «اثم كبير» (گناهى بزرگ) و سودهايى براى مردم هست و گناهش از سودش بزرگتر است».(11)

و اثم كه در سوره اعراف صريحاً حرام معرفى شده، در سوره بقره در مورد شراب و قمار به كار رفته است، بنابراين شراب صريحاً در قرآن مجيد حرام معرفى شده است/

مهدى سخت تحت تأثير استدلال امام قرار گرفت و بى‏اختيار رو به «على بن يقطين» (كه حضور داشت) كرد و گفت: به خدا اين فتوا، فتواى هاشمى است! على بن يقطين گفت: «شكر خدا را كه اين علم را در شما خاندان پيامبر 6 قرار داده است».(12)

مهدى از اين پاسخ ناراحت شد و در حالى كه خشم خود را بسختى فرو مى‏خورد، گفت:«راست مى‏گويى اى رافضى»!!(13)

 

2- هادى عباسى‏

سال 169 هجرى در تاريخ اسلام يك سال بحرانى و تاريك و پر تشنج و غم‏انگيز بود، زيرا در اين سال پس از مرگ «مهدى عباسى» فرزندش «هادى» كه جوانى خوشگذران و مغرور و ناپخته بود، به خلافت رسيد و حكومت وى سرچشمه حوادث تلخى گرديد كه براى جامعه اسلامى بسيار گران تمام شد/

البته نشستن هادى به جاى پدر، مسئله تازه‏اى نبود، زيرا مدتها بود كه حكومت اسلامى به وسيله خلفاى ستمگر، به صورت رژيم موروثى درآمده بود و در ميان دودمان اموى و عباسى دست به دست مى‏گشت و انتقال قدرتها از اين راه كه با سكوت تلخ و اجبارى مردم همراه بود، تقريباً يك مسئله عادى شده بود/

چيزى كه تازگى داشت، سپرده شدن سرنوشت مسلمانان به دست جوانى ناپخته، فاقد صلاحيت، بوالهوس و خوشگذرانى مثل هادى بود، زيرا هنگامى كه وى بر مسند خلافت تكيه زد، هنوز 25 سال تمام نداشت(14)و از جهات اخلاقى به هيچ وجه شايستگى احراز مقام خطير خلافت و زمامدارى جامعه اسلامى را

نداشت/

او جوانى ميگسار، سبكسر و بى‏بند و بار بود، به طورى كه حتى پس از رسيدن به خلافت، اعمال سابق خود را ترك ننمود، و حتى شئون ظاهرى خلافت را حفظ نمى‏كرد.(15)علاوه بر اين، او فردى سنگدل، بدخوى، سختگير و كج رفتار بود.(16)

هادى در محيط آلوده دربار عباسى تربيت يافته و از پستان چنين رژيم خود خواه و ستمگر و زورگويى شير خورده بود. با چنين پرورشى، اگر خلافت نصيب وى نمى‏شد، در جرگه جوانان زورگو و تهى مغزى قرار مى‏گرفت كه جز هوسرانى و خوشگذرانى هدف ديگرى ندارد/

بزمهاى ننگين!

او در زمان خلافت پدر، همراه برادرش هارون، جمعى از خوانندگان را به بزم‏اشرافى خود كه با بيت‏المال اسلام برگزار مى‏شد، دعوت مى‏نمود و به ميگسارى و عيش و طرب مى‏پرداخت. او آنچنان در اين كار افراط مى‏كرد كه گاهى پدرش مهدى آن را تحمل نكرده نديمان و آوازه‏خوانان مورد علاقه او را تنبيه مى‏كرد(17)! چنانكه يكبار «ابراهيم موصلى»، خواننده مشهور آن زمان را از شركت در بزم او نهى كرد و چون هادى دست‏بردار نبود، ابراهيم را به زندان افكند!(18)

هادى كه در زمان پدر، گاهى به خاطر رفتار زننده خود با مخالفت پدر روبرو مى‏شد، پس از آنكه به خلافت رسيد، آزادانه به عياشى پرداخت و اموال عمومى مسلمانان را صرف بزمهاى شبانه و شب نشينيهاى آلوده خود كرد/

به گفته مورخان، او«ابراهيم موصلى»را به دربار خلافت دعوت مى‏كرد و ساعتها به آواز او گوش مى‏داد و به حدى به او دل بسته بود كه اموال و ثروت زيادى به او مى‏بخشيد، به طورى كه يك روز مبلغ دريافتى او از خليفه، به يكصد و پنجاه هزار دينار بالغ گرديد! پسر ابراهيم مى‏گفت:«اگر هادى بيش از اين عمر مى‏كرد، ما حتى ديوارهاى خانه‏مان را از طلا و نقره مى‏ساختيم»!(19)

روزى «ابراهيم موصلى» چند آواز براى وى خواند و او را سخت به هيجان درآورد. هادى او را تشويق كرد و مكرر از وى خواست كه مجدداً بخواند. در پايان بزم، به يكى از پيشكاران خود دستور داد دست ابراهيم را بگيرد و به خزانه بيت المال ببرد تا او هر قدر خواست (از اموال مسلمين) بردارد، و حتّى اگر خواست تمام بيت‏المال را ببرد، او را آزاد بگذارد! ابراهيم مى‏گويد: «وارد خزانه بيت‏المال شدم و فقط پنجاه هزار دينار برداشتم»!!(20)

با چنين طرز رفتار و روش، پيدا بود كه او از عهده مسئوليت سنگين اداره امور جامعه اسلامى برنخواهد آمد، به همين دليل، در دروان خلافت او، كشور اسلامى كه در آغاز نسبتاً آرام بود و همه ايالات و استانها به اصطلاح مطيع حكومت مركزى بودند، بر اثر رفتار زننده و اعمال زشت وى، دستخوش اضطراب و تشنج گرديد و از هر سو موج نارضايى عمومى پديدار گشت/

البته علل مختلفى موجب پيدايش اين وضع شد ولى عاملى كه بيش از هرچيز به نارضايى و خشم مردم دامن زد، سختگيرى هادى نسبت به بنى هاشم و فرزندان على عليه‏السلام - بود. او از آغاز خلافت، سادات و بنى هاشم را زير فشار طاقت‏فرسا گذاشت و حق آنها را كه از زمان خلافت مهدى از بيت‏المال پرداخت مى‏شد، قطع كرد و با تعقيبب مداوم آنان، رعب و وحشت شديدى در ميان آنان به وجود آورد و دستور داد آنان را در مناطق مختلف باز داشت نموده و روانه بغداد كردند.(21)

 

فاجعه خونين سرزمين فخّ‏

اين فشارها، رجال آزاده و دلير بنى هاشم را به ستوده آورده آنها را به مقاومت در برابر يورشهاى پى در پى و خشونت‏آميز حكومت ستمگر عباسى واداشت و در اثر همين بيدادگريها، كم كم، نطفه يك نهضت مقاومت در برابر حكومت عباسى به رهبرى يكى از نوادگان امام حسن مجتبى عليه‏السلام - بنام «حسين صاحب فخ»(22)منعقد گرديد/

البته هنوز اين نهضت شكل نگرفته و موعد آن كه موسم حج بود، فرا نرسيده بود ولى سختگيريهاى طاقت‏فرساى فرماندار وقت مدينه، باعث شد كه آتش اين نهضت زودتر شعله‏ور شود/

فرماندار مدينه كه از مخالفان خاندان پيامبر 6 بود، براى خوش خدمتى به دستگاه خلافت، و گويا به منظور اثبات لياقت خود! هر روز به بهانه‏اى رجال و شخصيتهاى بزرگ هاشمى را اذيت مى‏كرد. از جمله، آنها را مجبور مى‏ساخت هر روز در فرماندارى حاضر شده خود را معرفى نمايند، او به اين هم اكتفا نكرده، آنها را ضامن حضور يكديگر قرار مى‏داد و يكى را به علت غيبت ديگرى، مؤاخذه و بازداشت مى‏نمود!(23)

يك روز «حسين صاحب فخ»و«يحيى بن عبدالله» را به خاطر غيبت يكى از بزرگان بنى هاشم سخت مؤاخذه كرد و به عنوان گروگان بازداشت نمود و همين امر مثل جرقه‏اى كه به انبار باروتى برسد، موجب انفجار خشم و انزجار هاشميان گرديده نهضت آنها را جلو انداخت و آتش جنگ در مدينه شعله‏ور گرديد/

شهيد فخّ كيست؟

چنانكه اشاره شد، رهبرى اين نهضت را «حسين بن على»مشهور به شهيد فخّ، نواده حضرت مجتبى‏، به عهده داشت. او يكى از رجال برجسته، بافضيلت و شهامت، و عاليقدر هاشمى بود. او مردى وراسته و بخشنده و بزرگوار بود و از نظر صفات عالى انسانى، يك چهره معروف و ممتاز به شمار مى‏رفت.(24)

او از پدر ومادر با فضيلت و پاكدامنى كه در پرتو صفات عالى انسانى خود به «زوج صالح» مشهور بودند ، به دنيا آمده و در خانواده فضيلت و تقوى و شهامت پرورش يافته بود/

پدر و دايى و جد و عموى مادرى و عده‏اى ديگر از خويشان و نزديكان او، به وسيله «منصور دوانيقى»به شهادت رسيده بودند و اين خانواده بزرگ كه چندين نفر از مردان خود را در راه مبارزه با دشمنان اسلام قربانى داده بود، پيوسته در غم و اندوه عميقى فرو رفته بود.(25)

حسين كه در چنين خانواده‏اى پرورش يافته بود، هرگز خاطره شهادت پدر و بستگان خود را به دست دژخيمان «منصور» فراموش نمى‏كرد و يادآورى شهادت آنان روح پرشور و دلير او را كه لبريز از احساسات ضد عباسى بود، سخت آزرده مى‏ساخت، ولى به علت نامساعد بودن اوضاع و شرائط، ناگزير از سكوت درد آلودى بود/

او كه قبلاً احساساتش جريحه‏دار شده بود، بيدادگريهاى هادى عباسى و مخصوصاً حاكم مدينه، كاسه صبرش را لبريز نموده او را به سوى قيام بر ضدّ حكومت هادى پيش برد/

شكست نهضت‏

به محض آنكه حسين قيام كرد، عده زيادى از هاشيمان و مردم مدينه با او بيعت كرده با نيروهاى هادى به نبرد پرداختند و پس از آنكه طرفداران هادى را مجبور به عقب‏نشينى كردند، به فاصله چند روز، تجهيز قوانموده به سوى مكه حركت كردند تا با استفاده از اجتماع مسلمانان در ايام حج، شهر مكه را پايگاه قرار داده دامنه نهضت را توسعه بدهند. گزارش جنگ مدينه و حركت اين عده به سوى مكه، به اطلاع هادى رسيد. هادى سپاهى را به جنگ آنان فرستاد. در سرزمين «فخ» دو سپاه به هم رسيدند و جنگ سختى در گرفت. در جريان جنگ، حسين وعده‏اى ديگر از رجال و بزرگان هاشمى به شهادت رسيدند و بقيه سپاه او پراكنده شدند و

عده‏اى نيز اسير شده پس از انتقال به بغداد، به قتل رسيدند/

مزدوران حكومت هادى به كشتن آنان اكتفا نكرده از دفن اجساد آنان خوددارى نمودند و سرهايشان را از تن جدا كرده ناجوانمردانه براى هادى عباسى به بغداد فرستادند كه به گفته بعضى از مورخان تعداد آنها متجاوز از صد بود.(26)

شكست نهضت شهيد فخ فاجعه بسيار تلخ و دردآلودى بود كه دل همه شيعيان و مخصوصاً خاندان پيامبر 6 را سخت به دردآورد و خاطره فاجعه جانگداز كربلا را در خاطرها زنده كرد/

اين فاجعه به قدرى دلخراش و فجيع بود كه سالها بعد، امام جواد مى‏فرمود: پس از فاجعه كربلا هيچ فاجعه‏اى براى ما بزرگتر از فاجعه فخ نبوده است.(27)

 

پيشواى هفتم، و شهيد فخّ‏

اين حادثه بى‏ارتباط با روش پيشواى هفتم نبود، زيرا نه تنها آن حضرت از آغاز تا نضج و تشكيل نهضت از آن اطلاع داشت، بلكه با حسين شهيد فخ در تماس و ارتباط بود. گرچه پيشواى هفتم شكست نهضت را پيش بينى مى‏كرد، ليكن هنگامى كه احساس كرد حسين در تصميم خود استوار است، به او فرمود:

«گرچه تو شهيد خواهى شد، ولى باز در جهاد و پيكار كوشا باش، اين گروه، مردمى پليد و بدكارند كه اظهار ايمان مى‏كنند ولى در باطن ايمان و اعتقادى ندارند، من در اين راه اجر و پاداش شما را از خداى بزرگ مى‏خواهم».(28)

از طرف ديگر هادى عباسى كه مى‏دانست پيشواى هفتم بزرگترين شخصيت خاندان پيامبر است و سادات و بنى هاشم از روش او الهام مى‏گيرند، پس از حادثه فخ، سخت خشمگين شد، زيرا اعتقاد داشت در پشت پرده، از جهاتى رهبرى اين عمليات را آن حضرت به عهده داشته است، به همين جهت امام هفتم را تهديد به قتل كرده گفت:

«به خدا سوگند، حسين (صاحب فخ)، به دستور موسى بن جعفر بر ضد من قيام كرده و از او پيروى نموده است، زيرا امام و پيشواى اين خاندان كسى جز موسى بن جعفر نيست. خدا مرا بكشد اگر او را زنده بگذارم»!!(29)

اين تهديدها گرچه از طرف پيشواى هفتم با خونسردى تلقى شد، لكن در ميان خاندان پيامبر 6 و شيعيان و علاقه‏مندان آن حضرت سخت ايجاد وحشت كرد، ولى پيش از آنكه هادى موفق به اجراى مقاصد پليد خود گردد، طومار عمرش درهم پيچيده شد و خبر مرگش موجى از شادى و سرور در مدينه برانگيخت!

 

3- هارون‏الرشيد

زمامداران اموى و عباسى، كه چندين قرن به نام اسلام بر جامعه اسلامى حكومت كردند، براى استوار ساختن پايه‏هاى حكومت خود و به منظور تسلط بيشتر بر مردم، در پى كسب نفوذ معنوى در دلها، و جلب اعتماد و احترام مردم بودند تا مسلمانان، زمامدارى آنان را از جان و دل پذيرفته، اطاعت از آنان را وظيفه واجب دينى خود بدانند! و از آنجا كه اعتقاد قلبى چيزى نيست كه بازور و قدرت به وجود آيد يا با زور از بين برود، ناگزير از راه عوام فريبى وارد شده با نقشه‏هاى مزورانه براى كسب نفوذ معنوى تلاش مى‏كردند/

البته در اين زمينه عباسيان برحسب ظاهر، برگ برنده‏اى در دست داشتند كه امويان فاقد آن بودند و آن عبارت از خويشاوندى و قرابت با خاندان پيامبر اسلام 6 بودند/

بنى‏عباس كه از نسل عموى پيامبر اسلام 6 (عباس بن عبدالمطلب) بودند، از انتساب خود به خاندان رسالت بهره‏بردارى تبليغاتى نموده خود را وارث خلافت معرفى مى‏كردند.(30)

لكن با اين حال، حربه تبليغاتى آنان در برابر پيشوايان بزرگ شيعه كند بود، زيرا اولاً در موضوع خلافت، مسئله وراثت مطرح نيست، بلكه آنچه مهم است شايستگى و عظمت و پاكى خود رهبر و پيشوا است/

ثانياً بر فرض اينكه وارثت در اين مسئله دخيل باشد، باز فرزندان اميرمؤمنان - عليه‏السلام - بر ديگران مقدم بودند، زيرا قرابت نزديكترى با پيامبر 6 داشتند/

پيشوايان بزرگ شيعه، كه هم شايستگى شخصى و هم انتساب نزديك به پيامبر 6 داشتند، همواره مورد احترام و توجه مردم بودند و باتمام تلاشى كه زمامداران اموى و عباسى براى كسب نفوذ معنوى به عمل مى‏آوردند، باز عملاً كفه ترازوى محبوبيت عمومى، به نفع پيشوايان بزرگ دينى سنگينى مى‏كرد/

 

حكومت بر «دل»ها

اين موضوع در ميان خلفاى عباسى، بيش از همه، در زمان هارون جلوه‏گر بود.هارون كه با آن همه قدرت و توسعه منطقه حكومت، احساس مى‏كرد هنوز دلهاى مردم با پيشواى هفتم «موسى بن جعفر» - عليه‏السلام - است، از اين امر سخت رنج مى‏برد و با تلاشهاى مذبوحانه‏اى در صدد خنثى كردن نفوذ معنوى امام بر مى‏آمد/

براى او قابل تحمل نبود كه هر روز گزارش در يافت كند كه مردم ماليات اسلامى خود را مخفيانه به موسى بن جعفر مى‏پردازند و با اين عمل خود، در واقع حاكميت او را به رسميت شناخته از حكومت عباسى ابراز تنفر مى‏كنند. روى همين اصل بود كه روزى هارون، وقتى كه پيشواى هفتم را كنار «كعبه» ديد به او گفت:

«تو هستى كه مردم پنهانى با تو بيعت كرده تو را به پيشوايى بر مى‏گزينند؟»

امام فرمود: من بر «دل»ها و قلوب مردم حكومت مى‏كنم و تو بر «تن»ها و بدن‏ها!(31)

 

فرزند پيامبر 6 كيست؟

چنانكه اشاره شد، هارون آشكارا روى انتساب خود به مقام رسالت تكيه نموده در هر فرصتى آن را مطرح مى‏كرد. وى روزى وارد شهر مدينه شد و رهسپار زيارت قبر مطهر پيامبر اسلام 6 گرديد. هنگامى كه به حرم پيامبر 6 رسيد، انبوه جمعيت از قريش و قبائل ديگر در آنجا گرد آمده بودند. هارون رو به قبر پيامبر نموده گفت:

«درود بر تو اى پيامبر خدا! درود بر تو اى پسر عمو!»(32). او در ميان آن جمعيت زياد، نسبت عمو زادگى خود با پيامبر اسلام (ص) را به رخ مردم مى‏كشيد و عمداً به آن افتخار مى‏نمود تا مردم بدانند خليفه پسر عموى پيامبر است!

در اين هنگام پيشواى هفتم كه در آن جمع حاضر بود، از هدف هارون آگاه شده نزديك قبر پيامبر رفت و با صداى بلند گفت: «درود بر تو اى پيامبر خدا! درود بر تو اى پدر!». هارون از اين سخن سخت ناراحت شد، به طورى كه رنگ صورتش تغيير يافت و بى‏اختيار گفت: واقعاً اين افتخار است.(33)

او نه تنها كوشش مى‏كرد انتساب خويش به مقام رسالت را به رخ مردم بكشد، بلكه به وسائلى مى‏خواست پيامبر زادگى اين پيشوايان بزرگ را نيز انكار كند. او روزى به پيشواى هفتم چنين گفت:

«شماچگونه ادعا مى‏كنيد كه فرزند پيامبر هستيد، درحالى كه در حقيقت فرزندان على هستيد، زيرا هركس به جد پدرى خود منسوب مى‏شود نه جد مادرى»! امام كاظم عليه‏السلام - در پاسخ وى آيه‏اى را قرأت نمود كه خداوند ضمن آن مى‏فرمايد: «...و از نژاد ابراهيم، داود و سليمان و ايوب...و (نيز) زكريا و يحيى و عيسى و الياس را كه همگى از نيكان و شايستگانند، هدايت نموديم».(34)

آنگاه فرمود: در اين آيه، عيسى از فرزندان پيامبران بزرگ پيشين شمرده شده است در صورتى كه او پدر نداشت و تنها از طريق مادرش مريم نسبت به پيامبران مى‏رساند، بنابراين به حكم آيه، فرزندان دخترى نيز فرزند محسوب مى‏شوند. ما نيز به‏واسطه ماردمان «فاطمه»، فرزند پيامبر محسوب مى‏شويم(35). هارون در برابر اين استدلال متين جز سكوت چاره‏اى نداشت!

در مناظره مشابه و مفصل و مهيجى كه امام هفتم عليه‏السلام - با هارون داشت، در پاسخ سؤال وى كه چرا شما را فرزندان رسول خدا مى‏نامند، نه فرزندان على عليه‏السلام -؟ فرمود:

اگر پيامبر 6 زنده شود و دختر تو را براى خود خواستگارى كند، آيا دختر خود را به پيامبر تزويج مى‏كنى؟

- نه تنها تزويج مى‏كنم، بلكه با اين وصلت به تمام عرب و عجم افتخار كنم!

- ولى اين مطلب در مورد من صادق نيست، نه پيامبر 6 دختر مرا خواستگارى مى‏كند و نه من دخترم را به او تزويج مى‏نمايم/

- چرا؟

- براى اينكه من از نسل او هستم و اين ازدواج حرام است، ولى تو از نسل او نيستى/

- آفرين، كاملاً صحيح است!(36)

اين قصر از آن كيست؟

روزى پيشواى هفتم وارد يكى از كاخهاى بسيار عظيم و باشكوه هارون در بغداد شد. هارون كه مست قدرت و حكومت بود، به قصر خود اشاره كرده با نخوت و تكبر پرسيد:

- اين قصر از آن كيست؟

نظر وى از اين جمله آن بود كه شكوه و قدرت خود را به رخ امام بكشد! حضرت بدون آنكه كوچكترين اهميتى به كاخ پر زرق و برق او بدهد، با كمال صراحت فرمود:

- اين خانه، خانه فاسقان است؛ همان كسانى كه خداوند درباره آنان مى‏فرمايد:

«بزودى كسانى را كه در زمين بناحق كبر مى‏ورزند، و هرگاه آيات الهى را ببينند ايمان نمى‏آورند، و اگر راه رشد و كمال را ببينند آن را در پيش نمى‏گيرند، ولى هرگاه راه گمراهى را ببينند آن را طى مى‏كنند، از (مطالعه و درك) آيات خود منصرف خواهم كرد، زيرا آنان آيات ما را تكذيب نموده از آن غفلت ورزيده‏اند»(37)/

هارون از اين پاسخ، سخت ناراحت شد و در حالى كه خشم خود را بسختى پنهان مى‏كرد، با التهاب پرسيد:

- پس اين خانه از آن كيست؟

امام بى‏درنگ فرمود:

- (اگر حقيقت را مى‏خواهى) اين خانه از آن شيعيان و پيروان ما است، ولى ديگران بازور و قدرت، آن را تصاحب نموده‏اند/

- اگر اين قصر از آنِ شيعيان است، پس چرا صاحب خانه، آن را باز نمى‏ستاند؟

- اين خانه در حال عمران و آبادى از صاحب اصليش گرفته شده است و هر وقت بتواند آن را آباد سازد، پس خواهد گرفت(38)/

 

هارون؛ مرد چند شخصيتى‏

هر فردى از نظر طرز تفكر و صفات اخلاقى، وضع مشخصى دارد، و خصوصيات اخلاقى و رفتار او، مثل قيافه خاص وى، از يك شخصيت معين حكايت مى‏كند، ولى بعضى از افراد، در اثر نارساييهاى تربيتى يا عوامل ديگر، داراى يك نوع تضاد روحى و ناهماهنگى در شخصيت و زيربناى فكرى هستند. اين افراد، از نظر منش و شخصيت داراى يك شخصيت نيستند، بلكه دو شخصيتى و حتى گاه، چند شخصيتى هستند و به همين دليل اعمال و رفتار متضادى از آنان سر مى‏زند كه گاه موجب شگفت مى‏گردد/

گرچه در بدو نظر، قبول چنين تضادى قدرى دشوار است، ولى با توجه به خصوصيات بشر روشن مى‏گردد كه نه تنها چنين چيزى ممكن است، بلكه بسيارى از افراد گرفتار آن هستند/

امروز در كتب روانشناسى مى‏خوانيم كه «...بشر بسهولت ممكن است دستخوش احساسات دروغين و هوسهاى ناپايدار و آتشين خود گردد. يعنى در عين حساسيت، سخت بى‏عاطفه؛ در عين صداقت، دروغگو؛ و در عين بى‏ريايى و صفا، حتى خويشتن را بفريبد! اينها تضادهايى است كه نه تنها جمع آنها در بشر ممكن است، بلكه از خصوصيات وجود دو بخش «آگاه» و «ناآگاه» روح انسانى است»(39)/

اين گونه افراد، داراى احساسات كاذب و متضاد هستند و به همين جهت رفتارى نامتعادل دارند: در عين «تجمل‏پرستى» و اشرافيت، گاه گرايشهاى «زاهدانه» و صوفيگرانه دارند، نيمى از فضاى فكرى آنان تحت تأثير تعاليم دينى است، و نيم ديگر جولانگاه لذت‏طلبى و ماده‏پرستى. اگر گذارشان به مسجد بيفتد در صف عابدان قرار مى‏گيرند، و هرگاه به ميكده گذر كنند لبى ترمى كنند!از يك سو خشونت را از حد مى‏گذرانند و از سوى ديگر اشك ترحم مى‏ريزند!

تاريخ، نمونه‏هايى از اين افراد چند شخصيتى به خاطر دارد كه يكى از آنان «هارون‏الرشيد» است/

هارون كه در دربار خلافت به دنيا آمده و از كوچكى، با عيش و خوشگذرانى خوگرفته بود، طبعاً كشش نيرومندى به سوى لذت‏طلبى و خوشگذرانى و اشرافيگرى داشت، و از سوى ديگر محيط كشور اسلامى و موقعيت خود وى، ايجاب مى‏كرد كه يك فرد مسلمانان و پايبند به مقررات آيين اسلام باشد، ازينرو، وجود او معجونى از خوب و بد و زشت و زيبا بود/

او خصوصيات عجيب و متضادى داشت كه در كمتر كسى به چشم مى‏خورد. ظلم و عدل، رحم و خشونت، ايمان و كفر، سازگارى و سختگيرى، به طرز عجيبى در وجود او بهم آميخته بود. او از يك سو از ظلم و ستم باك نداشت و خونهاى پاك افراد بى‏گناه، مخصوصاً فرزندان برومند و آزاده پيامبر اسلام 6 را بى‏باكانه مى‏ريخت، و از سوى ديگر هنگامى كه پاى وعظ علما و صاحبدلان مى‏نشست و به ياد روز رستاخيز مى‏افتاد، سخت مى‏گريست!. او هم نماز مى‏خواند و هم به ميگسارى و عيش و طرب مى‏پرداخت. هنگام شنيدن نصايح دانشمندان، از همه زاهدتر و با ايمان‏تر جلوه مى‏كرد، اما وقتى كه بر تخت خلافت مى‏نشست و به رتق و فتق امور كشور مى‏پرداخت از «نرون» و «چنگيز» كمتر نبود!

مورخان مى‏نويسند: روزى هارون به ديدار «فُضَيْل بن عياض»، يكى از مردان وارسته و آراسته و آزاده آن روز، رفت. فضيل با سخنان درشت به انتقاد از اعمال نارواى او پرداخت و وى را از عذاب الهى كه در انتظار ستمگران است، بيم داد. هارون وقتى اين نصايح را شنيد به قدرى گريست كه از هوش رفت! و چون به هوش آمد، از فضيل خواست دو باره او را موعظه نمايد. چندين با نصايح فضيل، و به دنبال آن، بيهوشى هارون تكرار گرديد! سپس هارون هزار دينار به او داد تا در موارد لزوم مصرف نمايد/

هارون با اين رفتار، نمونه كاملى از دوگانگى و تضاد شخصيت را نمودار ساخته بود، زيرا گويى از نظر او كافى بود كه از ترس خدا گريه كند و بيهوش شود و بعد هرچه بخواهد بدون واهمه بكند. او دو هزار كنيزك داشت كه سيصد نفر از آنان مخصوص آواز و رقص و خنياگرى بودند(40). نقل مى‏كنند كه وى يك بار به طرب آمده دستور داد سه ميليون درم بر سرحضار مجلس نثار شود!. و بار ديگر كه به طرب آمد، دستور داد تا آوازه‏خوانى را كه او را به طرب آورده بود، فرمانرواى مصر كنند!!(41)

هارون كنيزكى را به يكصد هزار دينار، و كنيزك ديگر را به سى و ششهزار دينار خريدارى كرد، اما دومى را فقط يك شب نگاهداشت و روز ديگر، او را به يكى از درباريان خود بخشيد! حالا علت اين بخشش چه بود، خدا مى‏داند!(42)

بديهى است كه هارون اين ولخرجيها را از بيت‏المال مسلمانان مى‏كرد، زيرا جد او، منصور، هنگام رسيدن به خلافت به اصطلاح در نه آسمان يك ستاره نداشت. بنابراين آن پولها محصول عرق جبين و كَدّ يمين كشاورزان فقير و مردم تنگدست و بينوا بود كه به اين ترتيب خداپسندانه! به مصرف مى‏رسيد(43)؛ اما او با اين همه خيانت به اموال عمومى، اشك تمساح مى‏ريخت! و همچون مردان پاك، خود را پرهيزگار مى‏دانست!

 

چهره حقيقى هارون‏

«احمد امين» نويسنده معاصر مصرى، پس از آنكه دو علت براى گرايش هارون (و مردم زمان او) به عيش و خوشگذرانى ذكر نموده، اولى را توسعه زندگى و رفاه عمومى در دوره وى، و دومى را نفوذ ايرانيان (كه به گفته وى از قديم گرايش به خوشگذرانى داشتند) در دربار وى معرفى مى‏كند، مى‏نويسد:

علت سوم، مربوط به طرز تربيت و سرشت خود رشيد است. او به عقيده من جوانى داراى احساسات تند بود، ولى نه به طورى كه صد در صد تسليم احساسات خود شود، بلكه در عين حال اراده‏اى قوى داشت. او از نظر فطرت و تربيت، داراى روحيه نظامى بود، و بارها به شرق و غرب لشگركشى كرد، ولى همين تندى احساسات و قدرت اراده و جوشش جوانى، چهره‏هاى گوناگونى به او داده بود:

هنگام شنيدن و عظ، سخت متأثر مى‏شد و صدا به گريه بلند مى‏كرد، هنگام استماع موسيقى چنان به طرب مى‏آمد كه سر از پا نمى‏شناخت. در بزم او وقتى كه «ابراهيم موصلى» آواز مى‏خواند، «بَرْصوما» ساز مى‏نواخت و «زَلْزَل» دف مى‏زد، هارون چنان به طرب مى‏آمد كه با طرز جسارت‏آميزى مى‏گفت:

«اى آدم! اگر امروز مى‏ديدى كه از فرزندان تو، چه كسانى در بزم من شركت دارند، خوشحال مى‏شدى»!(44)

احساسات به اصطلاح دينى در هارون رشد كرد، اما به موازات آن، هوسرانى و علاقه به ساز و آواز و طرب نيز فزونى يافت. در نتيجه، او هم نماز مى‏خواند و هم زياد به موسيقى و شعر و آواز گوش مى‏كرد و به طرب مى‏آمد. احساسات تند او به جهات مختلف متوجه مى‏شد و در هر جهت نيز به حد افراط مى‏رسيد/

هنگامى كه از برامكه خرسند بود، فوق‏العاده به آنان علاقه داشت و آنان را مقرّب دربار قرار داده بود، ولى هنگامى كه مورد غضب وى قرار گرفتند، و حاسدان، احساسات او را بر ضد برامكه تحريك كردند، آنان را محو و نابود ساخت/

او از آواز ابراهيم موصلى سخت لذت مى‏برد و او را مثل علما و قضات، مقرب دربار قرار مى‏داد، ولى هيچ وقت از خود نمى‏پرسيد كه به چه مجوزى بيت‏المال مسلمانان را به جيب اين گونه افراد مى‏ريزد؟

نويسنده كتاب «الأغانى» جمله جالبى دارد كه طى آن، به بهترين وجهى عواطف متضاد و شخصيت غير عادى هارون را ترسيم نموده است:

«هارون هنگام شنيدن وعظ از همه بيشتر اشك مى‏ريخت و در هنگام خشم و تندى، از همه ظالمتر بود»!

ازينرو جاى تعجب نبود كه او يك فرد ديندار جلوه كند، و نماز زياد بخواند، ولى روزى خشمگين گردد و بدون كوچكترين مجوزى، خون بى‏گناهان را بريزد، و روز ديگر چنان به طرب آيد كه از خودبيخود گردد. اينها صفاتى است كه جمع آنها در يك فرد، بسهولت قابل تصور است(45)/

از آنچه گفتيم، چهره حقيقى و ماهيت هارون روشن گرديد. متأسفانه بعضى از مورخان در بررسى روحيه و طرز رفتار و حكومت او (و امثال او) حقايق را كتمان نموده و دانسته يا ندانسته تنها نيمرخ به اصطلاح روشن چهره او را ترسيم نموده‏اند، اما نيمرخ ديگر را وارونه نشان داده‏اند، در حالى كه لازمه يك بررسى تحقيقى و بيطرفانه اين است كه تمام جوانب شخصيت و رفتار فرد مورد بررسى قرار گيرد/

 

نيرنگهاى هارون و تظاهر او به ديندارى‏

چنانكه در چند صفحه پيش گفتيم با آنكه زمامداران اموى و عباسى در منحرف ساختن حكومت اسلامى از محور اصلى خود، و جبهه‏بندى در برابر خاندان پيامبر، باهم مشترك بودند، ولى اين تفاوت را داشتند كه خلفاى اموى - به استثناى معاويه و يكى دو نفر ديگر - چندان ارتباطى با رجال و دانشمندان دينى نداشتند و در كار آنان زياد مداخله نمى‏كردند، بلكه بيشتر به امور مالى كشور و امثال اينها مى‏پرداختند و علما و دانشمندان اسلامى را غالباً - به حال خود وا مى‏گذاشتند، ازينرو حكومت آنان از وجهه دينى بر خور دار نبود/

ولى هنگامى كه بساط حكومت امويان برچيده شد و عباسيان روى كار آمدند، قضيه برعكس شد:

حكومت رنگ دينى به خود گرفت، كوشش براى بهره‏بردارى از عوامل مذهبى به نفع حكومت آغاز گرديد، و تظاهر به ديندارى و ارتباط و تماس با رجال و دانشمندان اسلامى، مخصوصاً در زمان خلفاى نخستين عباسى، رواج يافت/

علت اين امر آن بود كه عباسيان نمى‏خواستند تنها به عنوان زمامدار سياسى شناخته شوند، بلكه مى‏خواستند در عين زمامدارى، وجهه دينى و رنگ مذهبى نيز به خود بگيرند تا از اين رهگذر، از احترام در افكار عمومى بر خور دار گردند(46)/

نمونه‏هاى زيادى از تظاهر خلفاى عباسى به ديندارى و جلب عواطف مذهبى مردم در دست است كه گوياى كوششهاى مزورانه آنان در جهت كسب وجهه دينى مى‏باشد/

«جرجى زيدان» مى‏نويسد:

«خلفاى عباسى، خلفاى فاطمى مصر، خلفاى اموى اندلس، به علّت برخودارى از رنگ دينى، در برابر بسيارى از مشكلات پايدار شدند. به همين گونه، دوام حكومتهاى غيرعرب مانند حكومت عثمانى كه جنبه دينى يافته بودند، بيش از ساير حكومتها بوده است...»

اينان براى آنكه در نظر مردم عوام محبوبيت پيدا كنند، دائماً مقام خود را بالا برده خود را بنده مقرب درگاه خدا، و حكومت خود را حكومت مبعوث از جانب خدا معرفى مى‏كردند/

«جرجى زيدان» در زمينه نفوذ تبليغات فريبنده خلفا در ميان عوام و ميزان باور مردم به اين سخنان، اضافه مى‏كند:

«...تا آنجا كه (مردم) مى‏گفتند: خلافت عباسيان تا آمدن مسيح از آسمان دوام مى‏آورد و اگر خلافت عباسى منقرض شود، آفتاب غروب مى‏كند! باران نمى‏بارد! و گياه خشك مى‏شود!(مقصود جرجى زيدان البته سنيان است، زيرا شيعيان از ابتدا خلفاى ثلاث و اموى و عباسى و عثمانى و غيره را غاصب خلافت مى‏دانستند و به آنان عقيده نداشتند مترجم)/

خلفاى عباسى هم اين گزافه‏ها را به خود پسنديدند، حتى هارون كه مرد چيز فهمى بود و در زمان او فرهنگ اسلامى ترقى كرده بود، از اين تملّقها خوشش مى‏آمد...و اگر در دوره ترقى و عظمت اسلام، خلفا آن قدر تملق پسند باشند، معلوم است كه در دوره فساد، موهومات جاى حقيقت را مى‏گيرد و متملقان و چاپلوسان پيش مى‏آيند و فرمانروايان و پادشاهان، از حرف، بيش از عمل خشنود مى‏شوند. از آنرو است كه همين چاپلوسان، «متوكل» عباسى را سايه خداوند (اعليحضرت ظل الله) مى‏خواندند و مى‏گفتند: اين سايه رحمت، براى نگهدارى مردم از سوزش گرما از طرف آسمان گسترده شده است! و شاعر دربارى چاپلوس «ابن هانى»، «المعز» فاطمى را چنين مى‏ستايد:

«آنچه تو اراده كنى به وقوع مى‏پيوندد، نه آنچه قضا و قدر اراده كنند، پس فرمان بده و فرمانروايى كن كه «واحد قهار» تو هستى»!!(47) (چه فرمان يزدان چه فرمان شاه!!)

ولى در ميان عباسيان شايد كمتر كسى به اندازه هارون به اين قسمت توجه مى‏كرد و كمتر كسى به اندازه او از اين تظاهرها بهره‏بردارى مى‏نمود/

هارون اصرار عجيبى داشت كه به تمام اعمال و رفتارش رنگ دينى بدهد. او روى تمام جنايتها و عياشيهاى خود سرپوش دينى مى‏گذاشت و همه را با يك سلسله توجيهات، مطابق موازين دينى قلمداد مى‏كرد/

مى‏گويند: او در يكى از سالهاى خلافتش به مكه رفت. در اثناى انجام مراسم حج براى پزشك مسيحى خود، «جبريل بن بختيشوع»، دعاى بسيار مى‏كرد/

بنى هاشم از اين موضوع ناراحت شدند. هارون در برابر اعتراض آنان كه: اين مرد، ذمّى است و مسلمان نيست و دعا در حق او جايز نمى‏باشد، گفت: درست است ولى سلامت و تندرستى من در دست او است، و صلاح مسلمانان در گرو تندرستى من! بنابراين خير و صلاح مسلمانان بر طول عمر و خوشى او بسته است و دعا در حق او اشكالى ندارد!(48)

منطق هارون، منطق عجيبى بود. طبق منطق او تمام مصالح عالى جامعه اسلامى در وجود او خلاصه مى‏شد و همه چيز مى‏بايست فداى حفظ جان او شود، زيرا طبق اين استدلال، او تنها يك زمامدار نبود، بلكه وجود او براى جامعه اسلامى ضرورت حياتى داشت! شايد تصور شود كه توجيه تمام اعمال و رفتار فردى مثل هارون، با منطق دين، كار دشوارى است، ولى او با استخدام و خريدن تنى چند از قضات و فقهاى مزدور و دنياپرست آن روز، راه را براى توجيه اعمال خود، كاملاً هموار كرده بود/

 

شوراى قضائى!

يكى از نمونه‏هاى بارز فريبكارى و تظاهر هارون به ديندارى، جريان شهادت و قتل «يحيى بن عبدالله» است/

«يحيى بن عبدالله» نواده امام حسن، يكى از بزرگان خاندان هاشمى و چهره ممتاز و برجسته‏اى به شمار مى‏رفت و از ياران خاص امام صادق عليه‏السلام -و مورد توجه آن حضرت بود(49)/

يحيى در جريان قيام «حسين شهيد فخّ» بر ضد حكومت ستمگر عباسى، در سپاه او شركت داشت و از سرداران بزرگ سپاه او محسوب مى‏شد. او پس از شكست و شهادت حسين، با گروهى به «ديلم» رفت و در آنجا به فعاليت پرداخت. مردم آن منطقه به او پيوستند و نيروى قابل توجهى تشكيل دادند/

هارون «فضل بن يحيى برمكى» را به سپاهى به ديلم فرستاد. فضل پس از ورود به ديلم، به دستور هارون باب مراسله را به يحيى باز كرده وعده‏هاى شيرين داد و به و او پيشنهاد امان كرد. يحيى كه بر اثر توطئه‏هاى هارون و فضل نيروهاى طرفدار خود را در حال تفرق و پراكندگى مى‏ديد، ناگزير راضى به قبول امان شد. پس از آنكه هارون امان نامه‏اى به خط خود به او نوشت و گروهى از بزرگان را شاهد قرار داد، يحيى وارد بغداد شد/

هارون ابتدأاً<

دیدگاه

*