رحمت الله احمدی

 

به نام خدا

 

چکيده:

مقالة حاضر به بحث و بررسي نظريه‌هاي آينده‌نگر و فرجام‌گرايانه مي‌پردازد. و مي‌كوشد تا رهيافت‌ها و نظريات گوناگوني را كه در مورد آينده بشر و جهاني شدن مطرح شده است، بررسي وتحليل­كند. با توجه به اين پيش فرض که حكومت جهاني حضرت مهدي(عليه السلام) برپايه دين اسلام استوار است، جهان شمولي اسلام را به عنوان يك گفتمان ارزشمند در فرايند جهاني شدن مطرح و آن را به عنوان زمينه­ساز ظهور منجي موعود، مورد تحليل قراردهد.

ازاينرو در مقدمه بحث، به طرح موضوع پرداخته وسپس در گفتار اول مفاهيم مهدويت، جهاني شدن و جهاني سازي  و تفاوت آنها بيان شده است.

در گفتار دوم نظريه جهانگرايان در چهار ديدگاه: جهاني شدن سرمايه داري، جهاني شدن مدرنيته، جهاني شدن به منزله گذر از مدرنيته و ورود به فرامدرنيته(پست مدرنيته) و نظريه کساني که فرآيند جهاني شدن را معلول پيشرفت علم و تکنولوژي مدرن مي­دانند، مورد بررسي و تحليل قرار گرفته است. ضمن بيان انکارناپذيري فرايند جهاني شدن، تأثير اسلام (جهاني سازي اسلامي) و غرب(جهاني سازي غربي) را بر روند جهاني شدن بازگونموده است.

در گفتار سوم با دلايل قرآني جهانشمولي اسلام تبيين شده است. رسالت جهاني پيامبر اسلام(ص)، جامعيت و کامل بودن دين اسلام، نفي سلطه پذيري، تأکيد بر برابري همة انسانها، توجه به بعد معنوي حيات بشري، دارابودن قوانين هم­آهنگ و منطبق با فطرت آدمي، جذابيت دين اسلام و نگاه جامع و کامل به همة جنبه­هاي جهان هستي و نيازهاي بشري، از دلايل جهانشمولي دين اسلام در قرآن بيان شده است. از اينرو اديان به طور عام و اسلام به طور خاص از قابليت­­هاي زيادي براي جهاني شدن قابل دفاع فلسفي و نظري بر خوردار است. در پايان به اين نتيجه دست مي­يابد که جهاني­شدن ضمن ايجاد خطراتي، فرصتهاي را نيز براي منتظران منجي موعود به وجود آورده است تا با طرح جهانشمولي اسلام و دکترين مهدويت، گامي را در زمينه سازي ظهور حجت حق بردارند.

 كليدواژه: جهاني شدن، جهاني سازي، مهدويت، ظهور، منجي، جامعه جهاني مهدوي


مقدمه

مقوله جهاني شدن(Globalization) مدتي است اذهان را به خود مشغول نموده و ديگران را به واكنش هاي مختلف واداشته است. با اين تفاوت كه برخلاف مقولات قبلي، جهاني شدن ذهن انديشمندان، مراكز و محافل ديني را نيز تحريك نموده و در اين راستا شاهد تلاش هايي براي فهم بيش­تر اين مقوله و حتي الامكان دريافت قابليت­هاي مفهومي آن براي بسط و گسترش جهاني شدن مورد نظر خود كه ارتباط وثيقي با امت اسلامي به طور عام و مهدويت به طور خاص دارد هستيم.

يکي از ارکان مهم دکترين مهدويت حکومت جهاني مهدوي است که به اقتضاي قواعد عقلي، آيات قرآني و احاديث اسلامي، جهاني به شمار مي رود. حکومت جهاني مهدوي داراي مباني و آرمان ها و دستاوردهاي بزرگ و جهاني بوده و بر اساس آموزه هاي دين اسلام برپا خواهد شد.  با در نظر داشت مقوله جهاني شدن و حکومت جهاني مهدوي اين سؤالات مطرح مي­شود که جهاني شدن چيست؟ آيا گفتمان جهاني شدن در جهان معاصر مي­تواند فتح بابي شود براي تبيين ارزشهاي اسلامي که حدو مرز ، زمان و مکان خاصي را نمي شناسد؟ آيا مي­توان جهاني­شدن را فرصتي براي تبليغ آموزه­هاي جهانشمول اسلام به عنوان زمينه ساز ظهور حجت حق قلمداد نمود؟

براي پاسخ به پرسشهاي فوق موضوع بحث را در سه گفتار ارائه خواهيم کرد که در گفتار اول مفاهيم مهدويت، جهاني شدن و جهاني سازي تبين و به تفاوت جهاني شدن و جهاني سازي خواهيم پرداخت. در گفتار دوم  تئوريهاي جهاني شدن را بيان نموده و ضمن مقايسه اين ديدگاهها، به مفهوم جهاني شدن واقعي اشاره خواهيم کرد. در گفتار سوم ضمن بيان دلايل قرآني جهانشمولي اسلام، گفتمان جهاني شدن، به عنوان فرصتي براي تبين آموزه­هاي اسلام در مقياس جهاني، مورد تحليل قرار خواهد گرفت و طرح دکترين مهدويت در فرايندجهاني­شدن به عنوان زمينه ساز ظهور درجهان معاصر بررسي و تبيين خواهد شد.

 

گفتار اول: مفاهيم

1-              مهدويت

مهدويت، از آموزه‌هايي است که در دين اسلام، به آن اشاره شده است و مسلمانان معتقدند از نسل پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله شخصي همنام پيامبر ظهور مي‌کند و جهان را از عدل و داد پر مي‌کند؛ همان‌طور که از ظلم و جور پر شده است. مسلمانان ـ چه شيعه و چه اهل تسنن ـ کتاب‌هايي متنوع درباره مهدويت و روايات مربوط به آن نوشته‌اند و آن را از زواياي مختلف بررسي كرده‌اند.

موعود‌گرايي، از مفاهيمي است که در همة اديان وجود دارد و از ابتداي تاريخ بشر در ذهن مردم بوده است؛ زيرا در اديان آسماني قبل از ظهور اسلام، مشاهده مي‌کنيم که همگي از و قوع اين حقيقت خبر داده‌اند و حتي صفات مصلح و راهکار‌هاي اصلاحي او را نيز بيان كرده‌اند. در اديان مختلف چنين اعتقادي به نحو ملموس تجلي يافته و منجي با تعابير مختلفي چون «کاکلي» در آيين هندو، «مسيحا» در يهود و مسيحيت، «سوشيانت» در زرتشت و «مهدي (عليه السلام)» در فرهنگ اسلامي ياد شده است.[1]

بنابراين، اديان يهود، مسيحيت، زرتشت، هندو، بودا و اسلام، همگي به يک منجي جهاني اعتقاد دارند.

2-  جهاني شدن

کلمه «جهاني»(Global) بيش از چهارصد سال قدمت دارد؛ اما کاربرد جهاني و فراگير اين و اژه‌ها، «جهاني سازي» (globalizing) و «جهاني شدن»(globalization) بيش از سال 1960م نيست. و در سال 1961م  بستر،اولين فرهنگ لغت معتبر، براي دو و اژه «جهاني شدن» و «جهان گرايي»(globalism) تعريف‌هايي ارايه کرد.[2]

واژه (global) که ريشة  واژه جهاني شدن است به معاني زير به كار مي رود:

1- گرد مثل توپ و شكل كره.

2- هرچيز عام، كلي و جهان شمول كه معناي«total» را افاده كند.

3- همة مقوله­هاي فراگير كه شامل تمام كره زمين باشد.[3]

اما جهاني شدن، از مفاهيمي است که هنوز تعريف دقيق از آن وجود ندارد و در آثار گوناگون مربوط به فرهنگ، سياست و اقتصاد، تعريف‌هاي متفاوت و گاهي متضاد از اين پديده عرضه مي‌شود، لذا اختلاف و ابهام، گريبان‌گير اين مفهوم شده است. اين ابهام و تناقض و اختلاف در تعريف جهاني شدن، از عواملي ريشه مي‌گيرد؛ يکي از اين عوامل، چند‌وجهي‌بودن پديدة جهاني‌شدن است. امروزه همه جوانب زندگي از اين فرايند جهاني‌شدن تأثير مي‌پذيرند؛ لذا فرايند جهاني شدن، هم اقتصادي است، هم سياسي و هم فرهنگي؛ بنابراين، تأکيد بر هرکدام از جنبه‌هاي اين فرايند، به تعريف‌ها و مفهوم‌سازي‌هاي خاص مي‌انجامد. البته نوپا بودن، نظريه‌پردازي و مطالعات معطوف به جهاني‌شدن را هم مي‌توان عامل مؤثر ديگري در عرضه تعريف و مفهوم‌بندي‌هاي مهم و متناقض جهاني‌شدن به شمار آورد. در دهة نود، آثار پرشماري در موضوع جهاني‌شدن عرضه شده؛ اما نظريه‌پردازي دربارة اين پديده، قدمت چنداني ندارد.[4]

رابرتسون(1992م) جهاني‌شدن را چنين تعريف مي‌کند: «جهاني شدن، به عنوان يک مفهوم، هم بر فشردگي جهان اشاره دارد و هم بر تشديد و تراکم آگاهي از جهان در کل».[5]

گيدنز، جهاني‌شدن را چنين تعريف مي‌کند:

جهاني شدن را مي‌توان به تشديد روابط اجتماعي تعريف کرد، که مکان‌هاي دور از هم را به گو‌نه‌اي پيوند مي‌دهد که حوادث و رويدادهاي محلي،تحت تأثير رويدادهايي که کيلومتر‌ها و مايل‌ها با آن فاصله دارد، شکل مي‌گيرد و بر عکس.[6]

ديويد هاروي (1989م)، نيزجهاني شدن را به معناي فشردگي زمان و فضا و کوچک شدن جهان تعبير مي‌کند.[7]

واترز(1995م) هم جهاني‌شدن را اين گونه تعريف مي‌کند:

«فرآيندي اجتماعي که در آن، قيد و بند‌هاي جغرافيايي که بر روابط اجتماعي و فرهنگي سايه افکنده است،از بين مي‌رود و مردم به طور فزاينده از کاهش اين قيد و بند‌ها آگاه مي‌شوند.»[8]

کاستلز(1999م) معتقد است:

جهاني شدن و اطلاعاتي شدن که به دست شبکه‌هاي ثروت، تکنولوژي و قدرت انجام مي‌گيرند، جهان ما را دگرگون مي‌سازند.[9]

هانتينگتون(1989م) منظور از تمدن جهاني را نزديک شدن انسان‌ها از لحاظ فرهنگي به يک‌ديگر مي‌داند که باعث پذيرش ارزش‌ها، باورها، رفتارها، آگاهي‌ها و نهادهاي مشترکي مي‌شود که انسان‌ها در سراسر جهان دارند.[10]

بنابر آنچه ذکر شد، تعريف‌هاي عرضه شده از جهاني شدن، تنوعي چشمگير دارد و هر دانشمند بر نکته‌اي، تکيه كرده است. رابرتسون(1992)، عنصر «آگاهي» را نقطه عطفي در فرآيند جهاني‌شدن مي‌داند؛ هاروي(1989)، مفهوم فشردگي زمان و فضا و کوچک شدن جهان را مطرح كرده است؛ و و اترز(1995) نابودي قيد و بند‌هاي جغرافيايي، کاستلز (1999) از اطلاعاتي شدن جهان و هانتينگتون (1989) از نزديک شدن انسان‌ها از لحاظ فرهنگي سخن مي‌گويد؛ لذا ارائه تعريفي جامع و کامل، از مفهوم پديدة جهاني‌شدن، کاري مشکل و دشوار است.

بنابراين جهاني شدن، فرايندي است که درآن، عنصر آگاهي، فشردگي زمان و فضا، از بين رفتن قيد و بندهاي جغرافيايي وجود دارد که ثمره آن، اطلاعاتي‌شدن جهان و نزديک شدن فرهنگ‌ها به همديگر مي‌باشد.

 جهاني شدن؛ يک برنامه يا يک پديده طبيعي؟

بحث مهمي که در اينجا مطرح است، آن است که آيا با يک پديده طبيعي با نام جهاني شدن روبه روييم يا با يک برنامه طراحي شده و هدفمند؟ برخي معتقدند آنچه آن را جهاني شدن مي ناميم مولود طبيعي و جبري پاره­اي از علل و عوامل فني است، اما در مقابل، برخي ديگر برآنند که اين وضعيت برنامه­اي طراحي شده و هدفدار براي تحقق اهداف و اميال غرب است که در اين زمينه از تعبيراتي همچون «آمريکايي سازي جهان» يا «غربي سازي جهان» استفاده مي شود.

به نظر مي رسد هر يک از ديدگاه ها بازتاب وجهي از واقعيت اند. از سوي ديگر، «انقلاب ارتباطي و اطلاعاتي» و فراگير شدن وسايل ارتباط جمعي و زوال مرزهاي جغرافيايي و مرگ زمان ومکان، مولودطبيعي رشد خيره کننده دانش فنّي است.

جهاني شدن بدين معنا، امري طبيعي جلوه مي کند. همچنين بايد گفت از آن رو که اين وسايل پيشرفته ارتباط جمعي در دامن کشورهاي غربي متولد شده، و رشد کرده اند، مي توانند عاملي براي انتقال آنچه اين کشورها طراحي مي کنند باشند و اهداف غرب را محقق سازند. چنين وضعيتي اکنون در مسئله جهاني شدن حاکم بوده و ما نبايد آن را ناديده بگيريم .

از اينرو بايد ميان «جهاني شدن» و «جهاني سازي» هم در حوزه معرفت شناسي و هم از نظر تحقق عيني تفکيک قائل شد: اگر چه بسياري از انديشوران از مغالطه­اي که ميان اين دو گفتمان وجود دارد در امان نمانده­اند و به ورطة اشتباه افتاده اند، ولي حق مطلب اين است که اين دو مقوله را بايد از هم جدا انگاشته وحدود و لوازم و اقتضائات هريک را در جاي خود مورد مطالعه و تحليل قرار داد. از اين رو، بايد جهاني شدن را موضوعي علمي و فکري و تحول و تغييري بنيادين و اساسي در همه ساختارهاي فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي بشر دانست که به طور طبيعي، فرايندي از رشد علمي و تکنولوژيکي جامعه بشري است.

در حالي که «جهاني سازي» يک روند و موضوعي از پيش طراحي شده و الگويي تحميلي براي سلطة اقتصادي، سياسي و فرهنگي بر جهان است که برپايه نظام ليبرال سرمايه داري غربي استوار بوده و هدف آن استثمارديگرجوامع به شکل نوين است و اين وجه از جهاني شدن که به تعبير دقيق تر جهاني سازي غربي، و يا به اصطلاح غربي سازي جهان(Westernizes) است که نه مطلوب است و نه ممکن، ولي وجه اول از جهاني شدن و يا جهاني شدن علمي نه تنها فرايندي علمي است که مي تواند مطلوب و قابل تحقق نيز باشد و داراي فايده هاي مثبت و جهاني هم باشد و عينا همانند انقلاب علمي در غرب است که به پيدايش مدرنيتة غربي و ارزش يافتن علم و احترام نهادن به جايگاه پژوهش و تحقيق و نوآوري هاي علمي و رشد و تحول در علم منجر شد.

نكته ديگري را نيز در مفهوم جهاني شدن بايد در نظر گرفت كه گروهي از تحليلگران دو واژه جهاني شدن و بين‌المللي شدن را مترادف يكديگر مي‌پندارند، در حالي‌كه بين‌المللي شدن به بين‌المللي شدن هنجارها و درك مشترك بين رهبران كشورها اشاره دارد و به جاي نظام بين‌المللي مي‌توان از جامعه بين‌المللي استفاده كرد. عده‌اي جهاني شدن را مترادف روابط بين‌الملل مي‌دانند؛ در حالي‌كه روابط بين‌الملل ناظر بر روابط بين دولتهاست و با جهاني شدن بسيار متفاوت است. جهاني شدن، فرايند افزايش ارتباطات بين جوامع است، به شكلي كه حوادث و رويدادهاي يك گوشه از جهان به شكل فزاينده‌اي بر كل جهان اثر مي‌گذارد.

 

گفتار دوم :  تئوري هاي جهاني شدن

در بارة جهاني شدن كه به يكي از دغدغه­هاي فكري و اجتماعي بشر در عصر كنوني تبديل شده است، اختلاف نظرهاي گسترده­اي وجود دارد. اختلاف نظرها از تعريف جهاني­شدن آغاز شده و در باره تاريخ، ابعاد و پي­آمدهاي آن ادامه يافته است. اين در حالي­است كه برخي آن را يكي از شاخصه­هاي دوران حاضر به شمار مي­آورند و از تحولات برق­آساي آن سخن مي­گويند، برخي ديگر با ديده شك و ترديد،‌ واقعيت آن را انكار مي­كنند و هياهوي جهاني­شدن را اغراق آميز قلمداد مي­نمايند. در برابر برخي آن را پروژه استعماري نظام سرمايه داري براي غارت منابع جهان مي­شمارند. برخي از موافقان آن را يك فرايند علمي و از نتايج تحولات و پيشرفت­هاي تكنولوژيكي بشر مي­دانند. هم موافقان و هم مخالفان رويكردهاي متفاوتي در بارة جهاني شدن اتخاذ كرده اند: نظريه جهان­گرايان وموافقان را مي توان در چهار ديدگاه خلاصه کرد:

1- کساني­که آن را به عنوان«جهاني شدن سرمايه داري» ترسيم مي­کنند.

2- کساني­که جهاني شدن را به منزله «جهاني شدن مدرنيته» تفسيرمي­کنند.

3- کساني­که جهاني­شدن را به منزلة «گذر از مدرنيته» و ورود به عصر فرا مدرنيته(پست مدرنيته) مي­دانند.

4- نظريه کساني­که جهاني شدن را معلول پيشرفت علم و تکنولوژي مدرن مي­دانند. همة ويژگي­ها و نشانه­هايي­که در تعريف­هاي ديگر بيان شده را مي­توان از لوازم اين فرآيند به ­شمارآورد؛ مانند ازبين رفتن مرزها و محدوديت­ها، افزايش آگاهي و سرعت فرازماني و تشديد روابط و وابستگي متقابل ملت­ها.[11]

جهاني­شدن سرمايه داري: برخي از از نظريه پردازان جهاني­شدن را فرجام بحراني سرمايه­داري مي­دانند؛ به اعتقاد مارکسيست­ها سرمايه­داري براي گريز از فروپاشي ناگزير است بحران ناشي از انباشت سرمايه و بحران مشروعيت را در جهان پخش کند تا جهان را به انحصار خود در آورد.

از اين­روي، جهاني­شدن صورتي از امپرياليسم بوده و گوياي اوج بحران در نظام سرمايه­داري است. ايمانوئل والراشتاين، اندره گوندرفرانک، سمير امين، سووي پل باران و... معتقد به چنين ديدگاهي هستند و جهاني­شدن را زادة سرمايه­داري مي­دانند. [12]

جهاني­شدن مدرنيته: بسياري از متفکران جهاني­شدن را با مدرنيته يک­سان مي­دانند؛ آنتوني گيدنز، هابر ماس، اولريش بک و... ازجملة آن­هاست. به نظر اين دانشمندان جهاني­شدن در واقع تداوم مدرنيته و به تعبير ديگر«جهاني­شدن مدرنيته» تلقي مي­شود. به عقيده گيدنيز«ما هنوز در عصر مدرنيته هستيم» و مدرنيته بازسازي شده و در حال پويش و گسترش است. وي جهاني­شدن را بر اساس جهاني­شدن مدرنيته تفسير مي­کند.

جهاني­شدن پسامدرنيته: برخي ديگر از صاحب نظران مدعي اند: «عصر جهاني­شدن» پس از عصر مدرن قرار دارد و از آن متمايز است و ما در عصري به سر مي­بريم که جهاني­شدن وجه شاخص آن است. پست مدرن­ها به چنين تفسيري از جهاني­شدن اعتقاد دارند. مارتين آلبرو(Martin Albrow) از طرفداران اين نظريه است. اسکات­لّش و جان يوري نيز معتقدند که «پسا مدرنيته ذاتاً جهاني است.»[13]

جهاني­سازي غربي

جهاني­سازي غربي پروژه­اي ضد علمي و يک تئوري سلطه جويانه و سياسي است که براساس سياستي برنامه ريزي شده، درصدد محور قرار دادن نظام ليبراليستي غربي و مرکزيت بخشيدن به آن است. از اين­رو، با الزام ديگر ملت­ها و فرهنگ­ها آنان را به تبعيت از نظام ليبراليستي غرب وادار مي­کند که اين­کار، پي­آمدهاي خطرناک و بحران آميزي را در پي دارد. برخلاف جهاني­شدن که يک فرآيند و يک ايده و تحول همه جانبه تاريخي و فرهنگي و اجتماعي و تکنولوژيکي است و عوامل خاص خود را دارد، جهاني­سازي غربي يک پروژه ضد علمي و يک برنامه سياسي و افتصادي غربي­است که هدف آن سلطه بر تمام منابع جهان است.

در اينکه، غرب، در مسئله جهاني شدن، چه چيزي را به ديگران تحميل مي کند دو ديدگاه مطرح است:

ديدگاه اول: برخي معتقدند در جهاني شدن، آنچه به ديگران منتقل مي شود «مدرنيسم(Modernism) است. مطابق اين ديدگاه، مدرنيسم که ذاتا ماهيتي هژمونيک دارد تسرّي مي يابد و بر آخرين مرحله تجلّي و تکامل خود مي رسد.

ديدگاه دوم: مطابق اين ديدگاه، جهاني شدن در ارتباط اساسي با «پست مدرنيسم» (Post Modernism) است. سر برآوردن ديدگاه ها و انديشه هاي جديد در عرصه هاي گوناگون، تسلط و غلبه يکپارچه مدرنيسم را ستانده و جهان را دچار تکثّر مي کند. کيت نش از مدافعان ديدگاه دوم است.[14] به نظر مي رسد نظريه دوم چندان مطابق با واقعيت نباشد؛ زيرا اولاً، پست مدرنيسم دست کم طبق پاره­اي نگرش­ها، نقدي از درون تمدن غرب بر مدرنيسم است؛ پست­مدرنيسم، حکايت نارسايي­هاي مدرنيسم و البته در چارچوب انديشه غربي است و از اين رو، امتداد مدرنيسم است نه دوران و وضعيتي مستقل از آن. ثانيا، حتي اگر در روند جهاني شدن، انديشه ها و فرهنگ هاي ديگر هم رخ بنمايانند، غلبه همچنان با مدرنيسم است. اين امر درباره فرهنگ و تمدن هاي غير اسلامي به دلايل ذيل صادق است:

1. ضعف در محتواي فرهنگ ها؛ 2. ضعف در روزآمد نبودن فرهنگ ها؛ 3. ضعف در ناحيه وسايل ارتباطي و فنّي که منجر به ضعف در فُرم (Form) مي شود.

درباره فرهنگ و تمدن اسلامي قطعا مورد اول صادق نيست؛ ولي مورد دوم به معناي ضعف فعاليت مسلمانان در روزآمد کردن فرهنگ اسلامي [حفظ محتوا + زبان و فُرم جديد] و نيز مورد سوم صادق مي­باشد.

اين فرآيند چه براساس مباني مدرنيته تفسير شود و چه براساس نظريه­هاي پست­مدرنيسم و چه به عنوان توسعة سرمايه­داري، شکي نيست که عامل تغييرات اساسي، در زمينه­هاي اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي بوده و گرچه ممکن است به حل معضلات فکري، اجتماعي، اقتصادي و هويت­هاي ملي کمک کند، اما به اذعان بيشتر انديشوران و منتقدان، جنبه­هاي منفي آن بيشتر از جنبه­هاي مثبت آن خواهد بود.[15]

جهاني شدن واقعي

در صورتي از جهاني شدن واقعي مي توان سخن به ميان آورد كه براي انسان ذات و جوهري وحقوق و غايتي قائل باشيم و تنها در صورتي مي توان براي انسان ذات و غايت و حقوقي متصور شد كه براي او خالقي متصور باشيم.  به سخن ديگر، انسان گرايي بدون خالق گرايي به مرگ انسان و حقوق او خواهد انجاميد و اگر در كل جوامع بشري شاهد تشابه رفتاري در ساحت هاي فرهنگي، سياسي و اقتصادي و اجتماعي بدون عنايت به تشابه انسان شناسي مذكور باشيم، نمي­توان جهاني شدن واقعي و در لايه هاي زيرين را از آن فهم و استنباط كرد. عبارت الاخراي اين سخن آن است كه به ميزاني كه ما شاهد انسانگرايي مرتبط با خدا گرايي و اصل گرايي و باور به حقيقة الحقايق و حقيقت غايي در جهان كنوني باشيم مي توانيم جهاني­شدن واقعي را از آن استنباط كنيم. درست همانگونه كه از تشابه رفتاري صرف نمي توان جهاني شدن واقعي را استنباط نمود، از تغاير رفتاري و كثرت خرده فرهنگ هاي صرف نيز نمي توان غير جهاني شدن را استنباط كرد. اين نتيجه­گيري بر اساس وزن بيش­تري است كه ما به لايه هاي زيرين فرهنگ يعني جهان بيني و ارزش­ها در مقايسه با لايه­هاي روئين از قبيل الگوهاي رفتاري، نمادها و حتي تكنولوژي مي­دهيم.[16]

به نظر مي­رسد شاخصة اصلي جهاني­شدن، بُعد فرهنگي آن باشد؛ زيرا:

اولاً ماهيت فرهنگي و فکري آن بر ديگر ابعاد غلبه دارد.

ثانياً يک فرآيند فرامکاني و زماني و فراملي و فرامرزي است. در صورتي که ابعاد سياسي و اقتصادي آن داراي کانون­هاي مشخص و تمرکزيافته اند.

ثالثاً رابطة آن با بشر از نوع رابطة شيئ و کالا نيست؛ يعني کيفيت شيئ گونه ندارد.

جهاني شدن در حوزه فرهنگ:

فرهنگ جهاني درعصر جهاني شدن، از مفاهيمي است که توجه بسياري از انديشوران را به خود جلب كرده است؛ لذا ابتدا به توضيح فرهنگ و مؤلفه­هاي آن پرداخته و سپس به سه استراتژي فرهنگي که عبارتند از: تنوع فرهنگي يا پلوراليسم فرهنگي، يکسان سازي يا امپرياليسم فرهنگي و وحدت در عين کثرت، اشاره خواهد شد و بر اساس استراتژي سوم که همان وحدت در عين کثرت است، به تبيين فرهنگ جهاني در عصر ظهور خواهيم پرداخت.

فرهنگ و مؤلفه‌هاي آن

فرهنگ را از زواياي مختلف تعريف و بررسي كرده‌اند؛ اما به نظر مي­رسد بايد آن را با يک نگاه فلسفي مطالعه و کاوش كنيم؛ بنابراين، برخلاف رغم وجود خرده فرهنگ‌ها، فرهنگ، يک معرفت مشترک است؛ زيرا خرده‌فرهنگ‌ها علاوه بر تفاوت‌ها، اشتراکاتي با فرهنگ عمومي جامعه دارند؛ لذا فرهنگ، يک معرفت مشترک است و بايد به آن، نگاهي يکپارچه داشت و مؤلفه‌هايي براي آن ذکر كرد.

فرهنگ‌شناسان، به‌دليل بي‌اعتنايي به مباحث فلسفي و شبه فلسفي، تعريف‌هايي متعدد از فرهنگ ارائه كرده‌اند. ما با يک نگاه فلسفي به فرهنگ، فرهنگ را به لايه‌هاي مختلف که عبارتند از: جهان بيني، ارزش‌ها، هنجارها و نمادها تقسيم كرده و قائل به تقدم و تأخر و لايه لايه بودن هر يک از اين مؤلفه‌ها مي‌باشيم.[17]

الف) جهان بيني «باورها»

اولين مؤلفه و زيرين‌ترين لايه فرهنگ، جهان بيني است. جهان‌بيني و باورها، نوع نگاه به جهان، جامعه و انسان را ترسيم مي‌کند.[18]

جهان بيني، يک سلسله اعتقادات و بينش‌هاي کلي هماهنگ دربارة جهان و انسان و به‌طور کلي درباره هستي است.[19]

باورهاي انسان، بر ارزش‌ها، شيوة زندگي و تجليات فکري او اثر مي‌گذارد؛ لذا باورها جوهرة يک فرهنگ محسوب مي‌شوند. مجموعه باورها، رابطه انسان با مرگ را تعيين كرده و مراحل مختلف زندگي را تنظيم مي‌کند، تفاوت ميان امور مطلوب و نامطلوب را و اضح كرده و به تلاش‌هاي انسان در زمينه‌هاي فکري و معنوي و مادي معنا مي‌دهد.[20]

 ب) ارزشها

دومين مؤلفه فرهنگ، ارزش‌ها است که برآمده از جهان بيني است؛ يعني نمي‌توان در ساحت جهان‌بيني، به‌گونه‌اي انديشيد و در ساحت ارزش، به‌گونه‌اي متفاوت. ارزش‌ها، ملاک داوري است و بين خوبي و بدي، زشتي و زيبايي و درستي و نادرستي، ارزش‌گذاري مي‌کند.[21]

ارزش، توصيف کننده چيزهايي است که بايد باشد؛ بر‌خلاف مفهوم باور که توصيف کننده آن چيزهايي است که هست. ارزش‌ها، معيارهاي مشترک براي قضاوت هستند و اين‌که چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است؛ لذا ارزش، معياري است که مردم، مطلوبيت، جذابيت، زيبايي و خوبي چيزي يا شخصي را ارزيابي مي‌کنند و آن را راهنماي زندگي اجتماعي خود قرار مي‌دهند.[22]

ج) هنجارها يا الگوهاي رفتاري

سومين مؤلفه و لايه فرهنگ، هنجار‌ها است. هنجار، يکي از مفاهيم کليدي و مرکزي در جامعه‌شناسي به شمار مي‌آيد. هنجار، و اژه‌اي است که معادل کلمه «نُرم»(Norm) به‌کار رفته است. نرم در زبان لاتين و يوناني، به معناي مقياس است؛ يعني هر چيز که بخواهد در يک شبکه کلي‌تر قرار بگيرد، بايد با آن شبکه، مقياسي متناسب داشته باشد.

وقتي انسان بخواهد ازدواج کند، براساس يک سلسله قواعد مثل خواستگاري، صيغه محرميت و مهريه عمل مي‌کند. يا وقتي انسان بخواهد وارد دانشگاه يا يک محيط علمي يا وارد يک محيط کاري بشود، قواعد رفتاري متناسب با آن را کاملاً رعايت مي‌نمايد.

اين قواعد و ضوابط رفتاري، همه هنجار هستند. طرز سلام کردن، طرز تعارف و احترام، طرز غذا خوردن، طرز لباس پوشيدن و طرز صحبت کردن، اين‌ها همه هنجارهايي هستند که در کليه شؤون زندگي انسان‌ها وجود دارد و افراد جامعه، آن قواعد را رعايت مي‌کنند.

لذا از هنجار، قاعده و قانون استفاده مي‌شود، تا افراد جامعه به آن رجوع کنند. لي­لاند(Leland) هنجار را اين گونه تعريف مي‌کند: «نوع ملموس يا فرمول مجرد آنچه بايد باشد؛ از اين رو معاني آرمان، هدف، قاعده و مدل، از آن استفاده مي‌شود».[23]

د) نمادها

چهارمين مؤلفه فرهنگ، نماد است که اين نماد جزء لاية رويين فرهنگ مي‌باشد. نماد، شامل کلامي و غير کلامي است. نماد کلامي هم نوشتاري و هم گفتاري است و نمادهاي غير کلامي، شامل حرکات و اداهاي رفتاري، اشارات، نشانه‌ها و علائم، موسيقي، معماري، هنر و طراحي است. اين موارد به اين دليل نماد ناميده مي‌شوند که معرّف سطح زيرين فرهنگ هستند و عطف به جهان بيني‌ها و ارزش‌ها مي‌باشند.[24]

متقدم‌‌ترين مؤلفه فرهنگ، جهان بيني و باورها است، و بعد، ارزش‌ها و هنجارها قرار دارد و در نهايت، نماد‌ها قرار مي‌گيرند؛ لذا لايه‌هاي زيرين فرهنگ عبارتند از: جهان‌بيني، ارزش‌ها و هنجارها و لايه رويين فرهنگ، شامل نمادها خواهد شد.

استراتژي فرهنگي در فرهنگ جهاني

سه نوع استراتژي فرهنگي در فرهنگ جهاني وجود دارد كه به شرح ذيل مي‌باشد:

1.    استراتژي تکثرگرايي فرهنگي(cultural pluralism):

استراتژي تکثر‌گرايي فرهنگي يا سياست موزائيکي فرهنگي، امکان رشد و گسترش خرده فرهنگ‌ها را کنار يک‌ديگر به صورت هم‌عرض فراهم مي‌کند.

2.    استراتژي يک‌شکلي فرهنگي يا يکسان سازي فرهنگي(cultural uniformity): 

استراتژي يک شکلي فرهنگي، در صدد يگانه سازي فرهنگي در عرض جامعه است.

3.    استراتژي وحدت در تکثر فرهنگي (وحدت در عين کثرت):

استراتژي وحدت در تکثر‌فرهنگي، ضمن تاکيد بر مشترکات فرهنگي، امکان تکثير خرده فرهنگ‌هاي مختلف را در چارچوب نمادي مشترک مجاز مي‌داند.[25]

الف.کثرت‌گرايي فرهنگي

بر اثر مقاومت‌هاي فرهنگ‌هاي غير‌غربي و ظهور جنبش‌هاي مختلف فکري ـ فرهنگي و سنت‌گرا در اواخر قرن بيستم، زمينه نظريه‌پردازي درباره کثرت‌گرايي فرهنگي در سطح جهان فراهم شده و عرصه فرهنگي جهان کنوني، عرصه‌اي پلوراليستي شده است.

اعلاميه جهاني تنوع فرهنگي که در سي و يکمين اجلاس عمومي يونسکو در نوامبر سال 2001م به تصويب رسيد، شامل چهار بخش است که هر بخش آن سه ماده دارد. بر اساس بخش نخست، تنوع فرهنگي، به عنوان ميراث مشترک بشري معرفي شده که منشأ خلاقيت و ابداع ميان انسانها است و براي بشر، همان اهميت را دارد که تنوع زيستي براي زندگان، داراي اهميت است و براي اين‌که انسان‌هايي با فرهنگ‌هاي متنوع، بتوانند به شيوه‌اي سازگار کنار يک‌ديگر زندگي کنند، از تکثر‌گرايي گريزي نيست.[26]

ب. يکسان‌سازي فرهنگي

اين ديدگاه، يک ديدگاه افراطي به فرآيند جهاني‌شدن به شمار مي‌آيد. در اين ديدگاه که همان امپرياليسم فرهنگي است، سعي در يکپار‌چه کردن جهان بر اساس فرهنگ غربي يا بر اساس فرهنگ آمريکايي است.

گروهي از جامعه‌شناسان بر اين امر تأکيد دارند که نتيجة قطعي روند جهاني شدن، پديدة فرهنگ يکپارچه جهاني است که اين ديدگاه، منعکس‌کننده نظرية افراطي جهاني‌شدن است. پيش‌بيني اين گروه از متفکران اجتماعي اين است که دنيا، با يکپارچگي جديدي براساس «فرهنگ مردم پسند آمريکا» يا به طور عمومي، براساس «مدل مصرف‌گرايي غربي» خواهد شد؛ لذا تنها الگو و گروه مرجع قابل قبول در همة جهان، فرهنگ آمريکايي و غربي است.[27]

ج. وحدت در عين کثرت

به جاي آن‌که چند گانگي را در تقابل با وحدت قرار دهيم، موضعي بينابيني اختيار کنيم و در جست‌و‌جوي وحدت در عين کثرت باشيم. با چنين موضع و ديدگاهي، تلفيق‌هاي دورگه و صورت‌هايي که ضمن تأمين و حدت، جنبه‌هاي ويژه را نيز محو نمي‌کنند، پا به عرصه حيات خواهند گذاشت.[28]

تنوع و تکثر فرهنگي از سويي و ظهور فرهنگ مشترک بشري ازسوي ديگر، هر کدام به عنوان و جهي از فرايند جهاني‌شدن در بخش فرهنگ است. در اين فرهنگ، از طرفي شاهد پذيرش گسترده اصول اساسي حقوق انساني هستيم، که رفته‌رفته به‌صورت اصول جهاني در مي‌آيند و مردم سرتاسر جهان مي‌توانند به درک آن‌ها نايل آيند و خواستار اجراي آن‌ها دربارة خودشان باشند، از طرف ديگر شاهد پذيرش کثرت و تنوع فرهنگي هستيم که عرصه‌هاي جهاني را به رستاخيزي از فرهنگ‌هاي محلي و بومي مبدل کرده است. و اقعيت کثرت‌گرايي فرهنگي جهان کنوني، نشانگر عدم مطلوبيت و امکان‌ناپذيري يکسان‌سازي است. برخي معتقدند امروزه ايده «يک ملت يک فرهنگ» به شکست انجاميده و از پذيرش تنوع و گوناگوني، گريزي نيست.[29]

با نفوذ‌پذير‌شدن مرزها در فرايند جهاني‌شدن و افزايش برخورد‌هاي فرهنگي، آگاهي انسان‌ها از عناصر فرهنگي ديگر، مانند هنجارها، ارزش‌ها و آداب بيشتر مي‌شود. در چنين شرايطي، باور داشتن به برتري دنياي خاص و دفاع از درستي مطلق آن برابر فرهنگ‌هاي ديگر، بسيار دشوار مي‌شود؛ بنابراين، در فرايند جهاني‌شدن، فضاي امن و خلوت فرهنگ‌ها نيز از بين مي‌رود و در فضاي بسيار و سيع زندگي اجتماعي، فرهنگ‌هاي مختلف، به آساني گسترش و جريان مي‌يابد و هر فرهنگي، به ناچار در فضايي قرار مي‌گيرد که عرصه حضور و ابراز وجود فرهنگ‌هاي ديگر هم وجود دارد.[30]

فرهنگ جهاني، نمي‌خواهد فرهنگ‌هاي ديگر را در حد پژواک خود تنزل دهد و سعي ندارد عنصر غير‌خودي و بيگانه را ناديده بگيرد؛ بلکه مي‌كوشد عنصر پيوند‌دهنده را بيابد، تا بتواند ارتباط بر قرار سازد و خصوصيت و و يژگي هر فرهنگ، بر جاي بماند. تنوع فرهنگ‌ها با فرهنگ جهاني در تضاد با وحدت نيست. فرهنگ‌ها، مانند رودهاي گوناگون هستند که بر يک اقيانوس مي‌ريزند. هدف اين جريان، يکساني نيست؛ بلکه وحدت در عين کثرت است.[31]

بنابراين، جهاني‌شدن در حيطه فرهنگي، مانند سکه دو‌رويي است که يک روي آن، تاکيد بر عناصر مشترک بشري تحت عنوان باورها و ارزشهاي انساني است؛ اما روي ديگر آن، ناهمگني، تنوع و کثرت گرايي است.[32]

جامعه متکثر فرهنگي، در صورتي مي‌تواند وحدت و کثرت را با يک‌ديگر آشتي دهد که وحدت را با همساني مغالطه نکند و خواهان همساني فراگير فرهنگي بين اعضاي خود نباشد و وحدت را از بطن کثرت، ايجاد کند.

جامعه، بايد وحدت و انسجام را تأمين کند؛ و لي نمي‌توان نيازهاي بر خاسته از کثرت را ناديده گرفت. تلاش براي بر‌چيدن کثرت در زير لواي همگون سازي، داراي نتيجه معکوس و مستلزم پرداخت خسارت‌هاي اخلاقي و سياسي نامطلوب است؛ و اسباب ناامني و بدگماني بين فرهنگ‌ها را فراهم مي‌کند؛ بنابراين، تنوع فرهنگي، موجب غنا و توانمندي حيات جمعي مي‌شود و به جنبه زيبا‌شناختي جامعه مي‌افزايد؛ لذا، هيچ جامعه متکثرفرهنگي‌اي، نمي‌تواند نيازهاي برخاسته از وحدت يا کثرت را ناديده انگارد.[33]

اما موفقيت جامعه به سه اصل ديگر نيز بستگي دارد که عبارتند از:

1. اينكه وحدت و تنوع، به يک ميزان اهميت دارند و هيچ يک از اين دو را نبايد به ازاي نابودي ديگري تأمين کرد.

2. اينكه هر چه تکثر اجتماعي بيش‌تر و عميق‌تر باشد، وحدت و انسجام لازم براي يگانگي جامعه، بيش‌تر نياز است.

3. اينكه وحدت و کثرت در جامعه متکثر فرهنگي، بايد ارتباطي ديالکتيک بايک‌ديگر داشته باشند، تا و حدت، درون کثرت جاي گيرد و پرورش يابد و کثرت نيز درون وحدت قرار گيرد و سامان يابد.[34]

بنابر اين مهمترين نظريه در حوزه فرهنگ جهاني كه قابل تحقق مي باشد استراتژي وحدت در عين كثرت مي باشد. و اين چيزي است كه اسلام نيز آن را پذيرفته است. اسلام در حوزه فرهنگ بشري به وحدت در مؤلفه هاي زيرين فرهنگ(باورها، ارزشها و هنجارها) و به تكثر فرهنگي در لايه رويين فرهنگ(نمادها) قائل است. هدف اسلام و دين، داشتن ارزش‌هاي واحد و باورهاي مشترک و هنجارهاي الزامي يکسان است، با هر شکل و قيافه و آداب و رسومي که دارند. چنانچه در مراسم حج، هيچ اختلافي بين ده‌ها فرهنگ ملي و صدها خرده فرهنگ، باقي نمي‌گذارد.

 

گفتار سوم : جهان شمولي اسلام و زمينه سازي

اسلام يک دين جامع با رسالت جهاني است و مخاطب آن همة انسان­ها هستند. رسالت اصلي اسلام به عنوان آخرين دين توحيدي، هدايت انسان به سوي بندگي خدا و نجات از بندگي انسان­ها و طاغوت­ها و رهايي از استبداد و جهل و ناداني است. کرامت انساني و عدل اجتماعي و آزادي فکري و بيان و مشارکت بر سرنوشت فردي و سياسي و اجتماعي خود، از اهداف اساسي دين اسلام است.

جهان شمولي و جهان­نگري اسلام، روحية مسالمت آميز با پيروان ديگر اديان و احترام به فرهنگ­هاي ديگر را تأييد مي­کند و آموزه­هاي عدالت­گرايي و صلح­جويي و تفاهم و برابري و برادري و عقل­گرايي، ارج­گزاري به علم و عالم، زمينه­هاي مقبوليت جهاني براي اسلام ايجاد خواهد کرد و پويايي و تداوم اين مذهب را تضمين خواهد کرد. از اين­رو، اين فرهنگ غني و فراگستر در مرزهاي خود محصورنخواهد ماند.[35]

از نظر قرآن کريم، اسلام دين متعالي وکامل است و سر انجام طبق ارادة خدا و سنت قطعي هدايت الهي و عدم اهمال خداوند نسبت به غلبة کفر و باطل بر حق، دين حق که همان اسلام است به پيروزي خواهد رسيد و برتمام اديان و مکاتب و فرهنگ­ها غلبه خواهد کرد. و وعدة خداوند به اين امر تعلق گرفته است: «هوالذي ارسل رسوله بالهدي ودين الحق ليظهره علي الدين کله ولو کره المشرکون» «با نگاهي به آيندة پيشرفت علم و دانش، و سهولت ارتباطات، روشن مي­شود که واقعيت­ها چگونه چهرة خود را از پشت پرده­هاي تبليغات مسموم و منافقانه به در خواهد کرد. و موانعي که مخالفان حق بر سر راه آن قرار مي­دهند، درهم کوبيده خواهدشد. و حق سرانجام همه­جا را فرا خواهد گرفت، زيرا حرکت جبهه کفر و نفاق بر خلاف سنت قطعي الهي و فلسفه آفرينش است.»[36]

جهاني بودن اسلام در آيات قرآني

1- رسالت جهاني پيامبراسلام(ص) «قل يا ايهاالناس اني رسول الله إليکم جميعاً»(اعراف7 آيه158) اي پيامبر! به مردم بگو به راستي که من پيامبر و رسول خداوند بر همة شما انسان­ها هستم.

2- قرآن براي همة انسان­ها نازل شده است: «وما هو إلاذکرللعالمين»(قلم68 آيه52) اين قرآن ما براي تذکر همة جهانيان نازل شده است.

3- جذابيت دين اسلام براي براي انسانهاي آزاده و سليم العقل«ومن يرغب عن ملة ابراهيم إلا من سفه نفسه» چه کساني جز سفيهان از دين فطري ابراهيمي روي مي­گردانند؟ از اين آيه به دست ميآيد که تعاليم آسماني دين اسلام که دين توحيد و فطرت و عدالت و نجات بخش و کامل است، هميشه براي انسان­هاي آزاده و سليم العقل جاذبه دارد.

4- دارابودن قوانيني هم­آهنگ و منطبق با فطرت آدمي: «فطرة الله التي فطرالناس عليها لاتبديل لخلق الله»(روم30 آيه30)

5- نگاه جامع و کامل به همة جنبه­هاي جهان هستي و نيازهاي بشري: «ما فرطنا في الکتاب من شيءٍ» خداوند قرآن را «تبياناً لکل شيءٍ» توصيف مي­کند.

6- توجه به بعد معنوي حيات بشري و ترسيم خطوط حيات معقول(بر پاية عقلانيت و اعتدال)

7- تأکيد بر برابري همة انسان­ها و برتري­هاي نژادي، مادي، قومي و زباني.

8- نفي سلطه پذيري و عبوديت غيرخدا: «ولايتخذ بعضنا بعضا ارباباً من دون الله»(آل عمران3 آيه 64) «ولن يجعل الله للکافرين علي المؤمنين سبيلاً»(نساء 4 آيه141)

9- دعوت به عدالت و قسط: «کونوا قوامين بالقسط شهداء لله»(نساء 4 آيه 135)

10-          جامعيت و کامل بودن دين اسلام: «إن الدين عندالله الاسلام»(آل عمران3 آيه 19) «ومن يبتغ غيرالاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسري<

دیدگاه

*