چکیده:

پدیده خشونت علیه زنان در افغانستان، دارای ریشه‌های شخصی، شخصیتی، ارتباطی، فرهنگی- اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است که اعتماد به نفس را از جامعه زنان افغانی گرفته و آنان را دچار معضلات مختلف نموده است. البته علل علمی، اسلامی و عینی خشونت علیه زنان، به صورت همزمان و ارگانیک روی زندگی زنان تأثیر گذاشته که برخی شان متغیر اصلی و برخی متغیر تابع می‌باشند. 

واژگان کلیدی: خشونت، زنان، افغانستان، ریشه‌ها، شخصی، تعاملی، اجتماعی و اقتصادی.

مقدمه:

توضيح همسر آزاري به وسيلة عوامل روان شناختي، فرهنگي و اجتماعي به تنهايي، مانند كوشش در تماشاي تلويزيون است با در دست داشتن مقداري سيم، لامپ و ديگر اجزاي آن. تنها وقتي مي توان تصوير داشت كه آن‌ها به طريق خاصي با هم تركيب شوند. پس تركيبي از عوامل فردي، فرهنگي و اجتماعي در موقعيت هايي كه موجب همسر آزاري مي‌شوند دخيل هستند. از ديدگاه اسلام مهم‌ترين عوامل خشونت: حسادت؛[1] باورهاي ناروا؛[2] مشكلات اقتصادي؛[3] بيماري؛[4] بدآموزي؛[5] بدگماني؛[6] كبر و خودبيني؛[7] حب دنيا؛[8] شهوت؛[9] عنوان شده است. در علوم مختلف، براي خشونت علیه زنان عوامل گوناگوني ذكر شده است؛ طبیعت، جامعه، حوادث ناشی از جنگ و وسایل نقلیه، مجرمیت و خود بزه دیده می‌توانند از عوامل اصلی وقوع خشونت به شمار آیند.[10] دانشمندان علوم اجتماعي، تبيين‌هاي گوناگوني براي خشونت علیه زنان ارائه داده اند: آسيب شناسي‌هاي اجتماعي و فردي، امور ارتباطی و تعاملي، اجبارهاي نهادي، فرهنگي و عقیدتی. در اين ميان، رشتههاي جامعه شناسي و جرم شناسي بيشترين حجم پژوهش‌ها را در اين موضوع به خود اختصاص دادهاند. در اين نوشتار عوامل مؤثر بر خشونت خانگي عليه زنان را در سه عامل فردي، اجتماعي و تبادلي بررسي می‌گردد. با وجود این، قبل از پرداختن به اصل موضوع مقاله دانستن چیستی خشونت، ضروری به نظر می‌رسد.

 گفتار اول: چیستی خشونت

رویکردهای متفاوت به خشونت تعریف‌های متفاوتی را نیز به دست داده است؛ که به صورتِ خشونت عام، خشونت خانگی، خشونت علیه زنان و خشونت زناشویی بروز می‌یابد.

بند اول. خشونت در لغت

خشونت در زبان فارسی و عربی معانی گوناگونی دارد که همیشه منفی نیست. خشونة، خشونت ضد نرمی است که شامل خشونت در گفتار و رفتار است و الخشناء به معنی زمین سختی است که در آن سنگ بسیار است.[11] خشونت به معنای درشتی و زبری و ضد نرمی دانسته شده،[12] و به‌ معنای‌ خشم و غضب‌ آمده‌ است.[13] و غضب نقیض رضایت،[14] جوشش و غليان خون قلب براى انتقام است.[15] به عصبانیت و تند‌خویی هم معنا شده است.[16] در لغت عرب، خشونت مرادف غضب[17] و به معنای غلظت و شدت،[18] عُنف،[19] قوی و شدید[20] است.

بند دوم. خشونت در اصطلاح

خشونت‌ دارای‌ مفهوم‌ نسبی‌ بوده‌ و در مصادیق‌ آن‌ شدت‌ و ضعف‌ وجود دارد، از   

این‌رو، باید به‌گونه‌ای‌ تعریف‌ شود که‌ همه‌ مصادیق‌ را در برگیرد. در تبیین چیستی خشونت، تعریف مورد وفاق وجود ندارد. این بدان سبب است كه هر كسی از پایگاه فكری، فرهنگی و اجتماعی خاص به خشونت نگریسته است. در متون علمی نیز تعریف خشونت به صورت تقریبی، معادل معنای آن در فرهنگ لغت است، که در این مقام به برخی موارد آن اشاره می‌شود.

1-2. تعریف عام خشونت

1-1-2. خشونت، رفتاری است که برای آسیب رساندن به دیگری از کسی سر می‌زند و دامنه آن از تحقیر و توهین، تجاوز و ضرب و جرح تا تخریب اموال و دارایی و قتل گسترده است.[21]

2-1-2. خشونت عمل فرد معین است که به جان یا مال یا شرف دیگران تعرض و حمله مى‌کند.[22]

3-1-2. خشونت، شکل افراطی رفتار پرخاشگرانه است که احتمال دارد باعث آسیب‌هایی‌ به قربانی‌شود.[23]

2-2 تعریف خاص خشونت

1-2-2. خشونت، رفتارى است که توسط فردى، به قصد تهدید یا آزار بدنى دیگران، بروز مى‌کند.[24]

2-2-2. خشونت عبارت است از استفاده آگاهانه از نیرو یا قدرت فیزیکی، ارعاب یا تهدید بر خود یا دیگری یا علیه یک گروه یا جامعه که منجر به آسیب، مرگ، آسیب روانی، سوء رشد و تکامل یا محرومیت گردد.[25]

3-2. تعریف خشونت خانگی

خشونت خانگي عبارت است از بد رفتاري جسمي، جنسي و رواني، از قبيل منزوي كردن اجباري، تحقير، محروم ساختن از حمايت، و تهديد به آسيب رساني، زير پا گذاشتن حقوق مربوط به توليد مثل نيز نمونه اي از خشونت خانگي است.[26]

به نظر مى‌رسد در همة اين تعريف‌ها قصد، ركن مفهوم خشونت در نظر گرفته شده است. تهديد، آزار و آسيب، به منزلة ركن ديگر مفهوم خشونت، در كنار قصد آمده است. برخى تعاريف، آسيب بدنى را كانون توجه قرار داده اند، ولى آسيب روانى و شخصيتى نيز، در رفتار خشونت‌آميز گاه در نظر است. به اين ترتيب قصد آسيب بدنى و روانى، هر دو يا يكى، سبب خشونت‌آميز شدن يك رفتار مى‌شود. نكتة قا بل توجه در تعريف‌ها، قصد آسيب است نه تحقق خارجى آسيب؛ زيرا رفتار خشونت‌آميز ممكن است به آسيب نينجامد، ولى باز رفتار خشن شمرده مي‌شود. مثلاً وقتي مردي، چيزي را سوي همسرش پرتاب مي‌كند ولي به او نمي‌خورد، آسيب خارجي تحقق نيافته است، ولي عرفاً و در تعريف، اين رفتار خشونت به شمار مي‌آيد. البته بي ترديد آسيب رواني به زن وارد مي‌شود.

 در برخى تعريف‌هاي خشونت عنصر استفاده از زور يا قدرت آمده است. به نظر مى‌رسد اين عنصر شامل قدرت رواني يا بدني و فيزيكي مي‌شود. چنان كه گاه خشونت از موضع ضعف بدني و در عين حال از ناحية قدرت روانى است.

از مجموع تعریف‌های خاص خشونت روشن می‌شود که این امر در ‌بر‌دارندة مفاهیم زیر است:

  1. قصد عمدی و انجام عملی آگاهانه؛
  2. استفاده از زور و غلبه؛
  3. حالت تندی و شدت؛
  4. تعرض، ‌تعدی و حمله به دیگران؛
  5. آزار و آسیب‌ رساندن به دیگران.

4-2 تعریف خشونت علیه زنان

برخی از تعریف‌های وارد شده در این باره عبارتند از:

1-3-2. خشونت علیه زنان در اصطلاح، عبارت است از: «هر عملی که حاوی زور و اجبار شفاهی یا فیزیکی و یا تهدید جانبی، علیه یک زن یا دختری که منجر به بروز آسیب‌های روانی یا فیزیکی، تحقیر و یا محرومیت اجباری از آزادی او شود و یا جنس دوم بودن زن را القاء کند.»[27]

2-3-2. تعریف کمیسیون مقام زن با شرکت 48 کشور در 1993: خشونت علیه زنان به معنای هر عمل خشونت آمیز مبتنی بر جنسیّت است که سبب بروز یا احتمال بروز آسیب‌های جسمانی، جنسی، یا روانی یا رنج و آزار زنان، از جمله تهدید به انجام چنین اعمالی، محرومیّت‌های اجباری یا اختیاری(در شرایط خاص) از آزادی در زندگی عمومی یا در زندگی خصوصی می‌گردد.»[28]

از نگاه حقوقي، غير قانوني بودن رفتار خشونت‌آميز را با توجه به عناصر بالا مي‌توان استنباط كرد. البته تحقق آسيب جسماني يا رواني معمولاً شرط پيگيري اين رفتار در محاكم قانوني است. بنابراين مي‌توان گفت خشونت، رفتاري تعرض آميز با ديگران به قصد آسيب رساندن جسماني يا رواني يا تهديد اين امور است. البته مفهوم خشونت امرى نسبى است و متناسب با زمان و مكان تغيير مى‌يابد.

بنابراین، خشونتی مجرمانه است که دارای ویژگی‌های تعریف خاص خشونت و تعریف خشونت علیه زنان باشد و قانون هم آن را جرم تلقی کرده باشد.

گفتار دوم: عوامل خشونت علیه زنان در افغانستان

در تبیین علل شایع بودن خشونت فیزیکی و روانی علیه زنان و همچنین در تبیین ریشه‌های خشونت پذیری بسیاری از زنان در افغانستان، می‌توان عوامل مختلف فردی، ارتباطی و تعاملی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و حقوقی را ذکر کرد. خشونت بر زنان با رويكردهاي نظري تك عاملي قابل تبيين نيست و نيازمند رويكرد چند عاملي است. [29]

بند اول: عوامل شخصی و شخصیتی

  1. علل زيستي

در بررسي عوامل خشونت، شايد ابتدايي‌ترين و اولين تبيين به مسائل زيستي

 انسان و تفاوت زن و مرد از اين جهت بازگردد. از آنجا كه در مفهوم خشونت، گونه‌اي زور نهفته است، مي‌توان گفت قدرت بدني بيشتر، مي‌تواند زمينه‌اي براي ابراز خشونت مردان با زنان باشد. در متون اسلامي نيز تعبيرهايي به چشم مي‌خورد كه به ضعف بدني زنان و نقش آن در ابراز خشونت با آنان اشاره دارد. مثلاً گفته شده است» :از خدا پروا داشته باشيد در دو ضعيف يتيم و زن. به راستي كه بهترين شما كساني هستند كه با خانوادة خود بهترين برخورد را داشته باشند».[30] عامل زيستي ديگر، هورمون مردانه، يعني تستوسترون است كه روان شناسان، آن را عامل مؤثري در رفتار پرخاشگرانة مردان دانسته اند.[31] عدم تعادل هورموني، هوش پايين، و آسيب‌هاي مغزي نيز از تبيين‌هاي زيستي بروز خشونت است. در مجموع، با توجه به يافته‌هاي علمي فوق، وجود زمينة زيستيِ بيشترِ خشونت در مردان را مي‌توان پذيرفت؛ هر چند تأثيرجنبه‌هاي شناختي در رفتار انسان به حدي زياد است كه صرف وجود زمينه و استعداد خشونت، عامل اساسي بروز آن به شمار نمي‌آيد.

  1. عوامل روانی

زمينة فردي ديگر بروز خشونت، جنبه‌هاي روان شناختي عامل خشونت و قرباني آن است. رويكرد روان شناختي، منبع خشونت خانگي را در شخصيت يا اختلال‌هاي رواني مي‌جويد. معمولاً افراد ناپخته، بي حوصله، وابسته، متزلزل و كساني كه احساس بي كفايتي مي‌كنند، بيشتر عليه زنان خشونت مي‌ورزند.[32] به طور كلي، اموري مانند عزت نفس پايين، احساس عدم كفايت و افسردگي به منزلة تبيين‌هاي روان شناختي خشونت مردان تأييد شده است.

  1. ناكامي

از تبيين‌هاي مهم پرخاشگري، نظرية ناكامي است. ناكامي در موقعيتي روي مي‌دهد كه موانع، فرد را از نيل به هدف باز مي‌دارند و او را در انجام رفتاري ناتوان مي‌كنند. به نظر مي رسد در پديدة خشونت خانگي، ناكامي‌هاي مرد را بايد با تأكيد بيشتري بررسي كرد. تأمين نشدن نيازهاي عاطفي مرد و ناكامي او در خانواده، عامل مهمي در بروز خشونت با زن است. از باب مثال ناكامي جنسي بر اثر بي اعتنايي زن به نيازهاي مرد يا سرد مزاجي او، زمينة رواني خشونت عليه زن است. هرچند شدت ناكامي، اوضاع اجتماعي و ابعاد شناختي مرد مجموعه عواملي هستند كه زمينة بروز خشم را به منزلة مهم‌ترين واسطه بين ناكامي و رفتار خشونت آميز فراهم مي‌كنند. در اين موقعيت، همراه با بروز خشم، علايم و نشانه‌هاي برانگيزندة پرخاشگري در محيط، ابراز خشونت را به راه می‌اندازد. از باب نمونه، در فضاي خانواده، واكنش‌هاي كلامي تند زن از اين علايم به‌شمار مي‌آيد.

  1. ضعف اخلاقي

عدم پايبندي مرد به اخلاق از ديگر عوامل فردي در بروز خشونت عليه زنان در خانواده است. مي‌گويند اين عامل، مهم ترين عامل بروز خشونت خانگي از ديدگاه اسلام است.[33] مفهوم دنيا دوستي را اگر به شاخص‌هاي جزئي‌تري مانند تكبر، خود خواهي، تعصب، حرص، حسد و بخل تحليل كنيم، مي‌توان تبيين خشونت شوهران را در آن‌ها يافت. وقتي همسر آزاري در متون اسلامي پي‌گيری گردد، عامل آن صفات پست فردي دوري از خوبي [34]و اخلاق دانسته می‌شود. [35]شاهد ديگر، سفارش اكيد اولياي دين: به ازدواج نكردن با مردان بد اخلاق است.[36] تأكيد بر تقوا به منزلة معيار يك شوهر مناسب [37]نيز به جنبه‌هاي اخلاقي مرد اشاره دارد؛ زيرا فرد با تقوا مهار عواطف و رفتارهاي خويش را در دست دارد و همين موجب پيشگيري از بسياري رفتارهاي نامطلوب از جمله خشونت با زن است.

  1. مصرف مواد مخدر و اعتياد

اعتياد و مصرف مواد مخدر و الكل از عوامل فردي مهم بروز خشونت با زنان در خانواده شمرده شده است. بي ترديد مصرف الكل قدرت مهار رفتار را تضعيف مي‌كند و همين امر زمينة بروز خشونت مرد با همسر را فراهم مي‌سازد. از اين رو، در برنامه‌هاي مداخله‌اي كه مصرف الكل قطع شد، كاهش معنا داري در خشونت شوهران عليه همسرانشان مشاهده گرديد.[38] با صرف نظر از علت و ريشه‌هاي اعتياد، افراد معتاد، به سبب ويژگي‌هاي شخصيتي اي كه پيدا مي‌كنند، مرتكب رفتارهايي مي‌شوند كه روابط آنان را با ديگران مشكل مي‌سازد. غير اجتماعي بودن كه عامل رفتاري خاص معتادان است، تحمل فرد معتاد را براي اطرافيان مشكل يا نا ممكن مي‌كند. فرد معتاد كه پس از ستيزه‌هاي دروني، به خود ويرانگري روي آورده، خشونت دروني شخصيت را به افراد ديگر جهت مي‌دهد. شخصيت افراد معتاد در دوران اعتياد استحاله مي‌شود. آن‌ها اعتماد به نفس خود را از دست مي‌دهند. لذا اقدام به اعمال خشونت عليه خانواده و به خصوص همسرانشان مي‌كنند. از بين رفتن روابط صميمي خانوادگي، وضعيت بد معيشتي و بيكاري فرد معتاد نيز موجب بروز خصومت، پرخاشگري و همسر آزاري مي شود.[39]

بايد توجه داشت كه اگر كمبودهاي معتادي جبران نشود و بدون هيچ گونه راه حل اساسي، ناگهان مصرف مواد مخدر را كنار گذارد، به احتمال زياد دست به اعمال خشونت آميز خواهد زد. افزون بر اين، هر چند شخصيت هايي كه خشونت خود را با سر و صداي فراوان آشكار مي‌كنند، كمتر معتاد مي شوند، همين افراد اگر به علت عدم بلوغ كافي معتاد شوند، اغلب در اين شرايط دست از رفتار ها و علائم خشونت آميز بر مي‌دارند. به جهات فوق، بايد در برخورد با اين دو گروه شخصيتي، با شنيدن سخنانشان براي حل مشكلاتشان انديشه شود.[40]

  1. تفاوت سن

سن و تفاوت سني زن و شوهر از عوامل فردي مؤثر در بروز خشونت خانگي است. پژوهش‌هاي پرشماري نشان مي‌دهند كه افزايش سن، با درجات خشونت زناشويي رابطة منفي دارد. به نظر مي‌رسد متغير سن از جهات زير بر خشونت خانگي تأثيرگذار است: در مرتبة نخست، سن پايين‌تر مرد و زن معمولاً با عدم رشديافتگي و ناپختگي همراه است، و اين متغير، زمينة خشونت را بيشتر فراهم مي‌كند؛ چنان كه ازدواج در سنين پايين از زمينه‌هاي طلاق است. وقتي سن ازدواج زنان دوازده تا هفده سال است، خشونت شوهران عليه زنان بيشتر و شديدتر است. دوم اين‌كه مرد در سن جواني مهار رفتاري كمتري دارد. افزون بر اين، قدرت سازگاري زن و مرد در سنين پايين تر، كمتر است؛  سوم اين‌كه هر چه فاصلة سني بيشتر باشد، امكان توافق و سازگاري زن و شوهر كمتر است؛ زيرا درك متقابل دشوارتر است. تفاوت سني زوج 28 درصد از تغييرات متغیّر«سازگاري زناشويي» را تبيين مي‌كند.[41] چهارم اين‌كه در دورة اول ازدواج كه زن و شوهر هنوز شناخت كافي از هم ندارند، سازگاري آنان كمتر است و احتمال بروز خشونت بيشتر مي‌شود.

 برخي پژوهش‌ها نيز اين امر را نشان داده است. مهرعليان و صالحي در تحقيق خود به اين نتيجه رسيدند كه سطح خشونت در افرادي كه طول مدت ازدواج آنان كمتر از پنج سال است از نظر آماري قابل توجه است.[42]بر پاية تحقيق كلامي، زن آزاري در زوج‌هاي جوان و در ده سال پس از ازدواج بيشتر ديده مي‌شود.[43] نكته‌اي كه دربارة سن بايد كانون توجه قرار گيرد اين است كه در سطح فردي و شخصيتي نمي‌توان پيش بيني كرد كه كدام مرد با افزايش سن، استفاده از خشونت را كاهش مي دهد و كدام ادامه خواهد داد. بنابراين بررسي رابطة سن با خشونت فقط به صورت كلان نگر مي‌تواند مؤثر باشد؛ به گونه‌اي كه در برنامه‌هاي پيشگيري از خشونت خانگي، بايد براي زوج‌هاي جوان بيشتر سرمايه گذاري صورت پذيرد. سال اول ازدواج، يكي از پرخشونت‌ترين دوره‌هاي زندگي زنان به شمار مي‌رود، در آموزش زوج‌هاي جوان براي پيشگيري و مقابله با خشونت خانگي بايد بيشتر برنامه ريزي كرد.

  1. هوش و تحصيلات

هر چند اين دو عامل از جهاتي متفاوت هستند، معمولاً با هم همراه اند؛ بي ترديد

 تحصيلات بيشتر در افزايش مهار عواطف، به ويژه خشم، و ارتقاي مهارت‌هاي اجتماعي از جمله راه هاي كسب توافق و سازگاري در خانواده مؤثر است. اين امور نيز از متغيرهاي مؤثر در بروز خشونت خانگي عليه زنان است. تحقيقات متعدد در ايران تأثير تحصيلات را در بازداري از خشونت با زنان نشان مي‌دهد. در بحث تحصيلات، بايد به سطح تحصيلات زن و مرد، هر دو، توجه كرد. گاه افزايش تحصيلات زن، زمينه اي براي تأكيد بيشتر او بر حقوق خويش است، كه گاه اين امر به خشونت بيشتر شوهر عليه او مي‌نجامد.[44]  به نظر مي‌رسد در اين وضعيت دفاع نامناسب زن از حقوق خويش، عاملي براي ناسازگاري مي‌گردد.

 تحصيل زنان لزوماً مانع تهديد، تحقير و آسيب جسماني ناشي از خشونت نشده است، به منزلة يك عامل مؤثر پيشگيري خشونت نمي‌توان از آن غفلت كرد. خانواده هاي تحصيل كرده با آگاهي يافتن از راه هاي كنار آمدن با تعارض‌ها در روابط نزديك، خشونت در خانواده را كمتر كرده و از شيوه‌هاي معقول براي حل مسئله كمك مي‌گيرند. به همين جهت آموزش زوج‌ها مي‌تواند كمبود سطح تحصيلات را در آن‌ها جبران كند.

  1. عدم آگاهی از حقوق شرعی و قانونی زنان

به دلیل بی‌سوادی حاکم بر جامعۀ افغانستان، به خصوص جامعۀ زنان و به ‌خاطر رخوت عالمان و نهادهای دینی و مدنی در بیان احکام الهی شرع مقدس در بارۀ حقوق زنان، مردم از حقوق شرعی و قانونی زن به‌طور کامل بی‌خبراند. به همین دلیل، هم مردان، بسیاری از رفتارهای خشن با همسر و دیگر زنان فامیل را حق قانونی و شرعی خویش می‌پندارند و هم زنان به خشونت‌های غیر انسانی تن می‌دهند و سعی می‌کنند به‌ لحاظ ذهنی و روانی آن‌ را به عنوان یک امر مجاز برای مردان بپذیرند.[45] تفاسیر ناصواب از دین، جهت گسترش رفتار خشونت آمیز با زنان در محیط خانه با استناد به آیه 34 سورۀ نساء و محرومیت زنان از فعالیت‌ در عرصه‌های علمی، فرهنگی، اقتصادی با استناد به آیۀ الرجال قوّامون علی النساء... خود عامل خشونت محسوب می‌شود.[46] خشونت در عرصه‌های قانون‌گذاری نیز عامل خشونت علیه زنان به حساب می‌آید که در دوران حکومت طالبان به اوج خود رسیده بود.[47]

  1. ظلم‌پذیری به‌خاطر عواطف شدید مادری

عطوفت مادر نسبت به فرزند یک امر فطری است. مادران افغانستان که در این جهت کم‌نظیر و نمونه هستند، ماندن در کنار فرزندان و تحمل خشونت‌ها را بر جدایی از فرزندان خویش ترجیح می‌دهند. توجه به این نکته ضروری است که این تحقیق در پی نکوهش ایثار و فداکاری مادران نسبت به فرزندان‌شان نمی‌باشد، بلکه آن‌را از امور فطری، مورد تأکید شرع مقدس و از افتخارات مادران مهربان و عطوف افغانستان می‌داند. آن‌چه مورد سرزنش است، نادیده گرفتن این همه فداکاری و ایثار و سوء استفاده از آن توسط برخی نامردان به‌ ظاهر مرد است.[48]

  1. عدم اعتماد به نفس زنان

به فرمودۀ علی(ع) بزرگ‌ترین سرمایۀ انسان اعتماد به نفس است.[49] وقتی انسان، خودباوری را از دست بدهد، سرمایۀ برای مقاومت در برابر ظلم باقی نمی‌ماند. خشونت‌ها و تحقیرهای اِعمال شده توسط شوهر، به تدریج اعتماد به نفس اندکی را که در زن وجود دارد، از بین می‌برد. وقتی اعتماد به نفس زن از بین رفت، خود به خود به لحاظ روانی برای پذیرش خشونت‌ها آماده می‌شود.[50]

  1. ناآگاهی از پیامدهای ویرانگر خشونت‌های خانوادگی

بدون شک، خشونت‌های فیزیکی و روانی که به‌صورت اجتناب ناپذیر منجر به اختلافات خانوادگی می‌شود، در اکثر موارد عامل اصلی بروز آسیب‌های حاد جسمی، روانی، خانوادگی و اجتماعی به‌حساب می‌آیند.[51] بسیاری از مردان خشن که در خانواده علیه زنان اِعمال خشونت می‌کنند، از عواقب خطرناک خشونت‌ها اطلاع چندانی ندارند. اگر این پیامدها برای مردم بیان شود، نقش بازدارندگی بالایی در جلوگیری از خشونت‌ها داشته باشد.[52]

  1. هنجارشکنی و افراط‌گرایی برخی از زنان و دختران

شاید از مهم‌ترین عوامل بالارفتن خشونت علیه زنان، به‌خصوص بعد از تحولات جدید، هنجارشکنی و بی‌باکی برخی از زنان و دختران سطحی‌نگر باشد. از این‌رو، بدون رعایت هنجارهای دینی و ملی، اقدام به بی‌حجابی، بدحجابی، برقراری روابط آزاد با نامحرمان، و... می‌کنند. به دلیل این که ظرفیت پذیرش این‌گونه ناهنجاری‌ها در جامعه به‌شدت دینی و سنتی افغانستان وجود ‌ندارد، به‌گونه‌ای قهری با واکنش‌های تند و خشن پاسخ داده می‌شود.[53]

بند دوم: علل ارتباطي و تعاملي خشونت

بخشي از علل و زمينه هاي بروز خشونت با زنان در خانواده به نحوة روابط و تعامل‌هاي دو جنس زن و مرد، به طور كلي، و روابط ويژة آنان در خانواده به منزلة زن و شوهر باز مي‌گردد. از آنجا كه انسان موجودي اجتماعي است و با ديگران رابطه دارد و پديدة خشونت نيز امري ارتباطي است، بهتر است واحد تحليل به جاي افراد، تعامل‌هاي ميان آنان از جمله تعامل زن و شوهر قرار گيرد. در اينجا زمينه‌هاي تعاملي خشونت عليه زنان بررسی می‌گردد.

  1. جنسيت

از عوامل مهم و مؤثر در روابط زن و مرد تفاوت‌هاي جنسيتي آنان است. برخي پژوهشگران، ريشه‌هاي خشونت عليه زنان را در روحيات جنس مرد و نقش‌هاي مردانه مي‌جويند. در مرتبة اول خشن بودن جنس مرد به منزلة الگوي مطلوبي در بسياري از جوامع پذيرفته شده است؛ در حالي كه دربارة زن چنين الگويي اساساً پذيرفته نيست و خشونت از او انتظار نمي‌رود. در يك بررسي روشن شد كه از هر چهار زن و شوهر، يكي عقيده دارد كه شوهر مي‌تواند دليل موجهي براي زدن زن داشته باشد و نسبت كمتري معتقدند عكس آن نيز درست است.[54]

در مرتبة دوم، خشونت مردانه ابزاري است براي مهار رفتار جنس مؤنث و ايجاد تبعيت و وابستگي زنان. در فرهنگ مردسالار، زنان موجوداتي غير عقلاني و طبيعي تلقي مي‌شوند. از اين رو، مردان تشويق می‌شوند كه در صورت ناكارآيي استدلال عقلاني براي تربيت زنان به خشونت متوسل شوند.  همچنين گفته‌ اند خشونت به طور خاص براي مهار احساسات جنسي و نقش‌هاي توليد مثلي زنان به كار مي‌رود. نظريه هاي فمينيستي معتقدند همة اشكال خشونت با زنان، فراگير و محصول فرهنگ مرد سالار است، كه در آن مردان هم بر نهادهاي اجتماعي و هم بر تن زنان كنترل دارند. [55]اعتقاد به برتري ذاتي جنس مرد و ارزش‌هايي كه موجب مي‌شود مردان حقوق تملك جويانه بر زنان كسب كنند نيز نوعي تبيين جنسيتي براي ابراز خشونت مردان عليه زنان است.[56] تبيين جنسيتي مشابهي، اقتدار مرد در خانواده و نقش‌هاي مردانه را از علل برانگيزانندة خشونت عليه زنان مي‌داند. شوهران از زنان انتظار اطاعت و احترام دارند. عدم اطاعت زن، حاضر جوابي، آماده نكردن غذا طبق برنامه، عدم موفقيت در مراقبت از كودكان و انجام امور خانه، طرح پرسش‌هاي دربارة درآمد مرد، رفتن جايي بدون اجازة شوهر، خودداري از روابط جنسي و پرسش دربارة روابط مرد و ابراز شك و ترديد در مطمئن بودن مرد، زمينه هايي براي ابراز خشونت مرد به همسر است. در مجموع روحية مهار و غلبة مردان بر همسران خود كه در بسياري كشورهاي در حال توسعه و توسعه يافته وجود دارد، عامل برانگيزانندة خشونت عليه زنان شمرده شده است. بر پاية اين تبيين، دو عامل مهم قدرت و اقتدار مرد به علاوة روحيه ايجاد محدوديت براي زن، به روشني با ابراز خشونت مردانه ارتباط دارد. مرداني كه زنان خود را مي زنند، اين پديده را تأييد مي‌كنند كه مردان بدرفتار، مردانگي را با توانايي مهار و غلبه بر همسر مرتبط مي‌دانند. از سوي ديگر، زناني كه از شوهران كتك خورده اند، اغلب خبر مي‌دهند كه ايجاد محدوديت بخش مهمي از اِعمال خشونت عليه آنان است.به اين ترتيب مي‌توان الگويي از چرخة قدرت و مهار[57] يا ايجاد محدوديت ارائه داد كه خشونت عليه همسر را تبيين مي‌كند. در تبيين هاي جنسيتي خشونت عليه زنان در خانواده ملاحظاتي در كار است. نگرش ها دربارة جنسيت و تمايز زن و مرد در گذر تاريخ بسيار نامناسب و غيرواقع بينانه بوده است. فراتر از پذيرش تفاوت هاي جسمي و رواني زن و مرد، ديدگاه هاي منفي شديد در باب اين دو جنس، به ويژه زن همواره وجود داشته است. يكي از بدترين نگرش‌ها به زن را مي‌توان ديدگاه اعرابِ هنگام بعثت پيامبر اسلام (ص) دانست. آنان فرزند دختر را ننگي براي خود مي دانستند و او را زنده به گور مي كردند. [58]در قرون بعد، اين تصورات غلط دربارة زنان گاه در ميان انديشمندان بزرگ هم ديده شده است. بي ترديد از عوامل بدرفتاري با زنان، چه در خانواده و چه جامعه را مي‌توان همين نگرش‌هاي منفي دانست. آموزه‌هاي اسلام كرامت و ارزش ويژه‌اي براي زنان به ارمغان مي‌آورند و او را در كسب حيات پاكيزه [59]و ديگر مراتب ايماني هم تراز با مرد در نظر مي‌گيرند. [60]

در بعد ديگر، اصل ازدواج زن و مرد عامل خشونت به شمار آمده است. پيامد اين ديدگاه فمينيستي افراطي، كنار گذاشتن ازدواج و روي آوردن به راه هاي ديگري است كه با طبيعت روابط زن و مرد طي قرن‌ها تنافي دارد. جامعه شناسان خانواده كاركرد هايي براي ازدواج مطرح كرده‌اند كه منافع آن به زن و مرد، هر دو، باز مي گردد. [61]

به علاوه روان شناسان نيز ازدواج و خانواده را بستري براي تأمين نيازهاي رواني و جسماني زن و مرد و محيط عاطفي سالمي براي پرورش فرزندان مي‌دانند. [62]از اين رو، ناديده گرفتن آثار مثبت ازدواج و بزرگ نمايي برخي مشكلات كه در هر رابطة انساني ممكن است بروز كند، راه مناسبي براي رفع خشونت از زنان نيست. ازدواج رابطه اي انساني است كه تملك زن در آن بي معناست. معمولاً ازدواج بستر همكاري زن و مرد بوده است، نه تعارض و درگيري و در نهايت خشونت.

 البته در هر رابطة عميق انساني از جمله ازدواج عواملي موجب تحريك و خشونت ورزي هر يك از زن و شوهر با هم مي‌شود. براي رفع خشونت، به جاي ريشه يابي عوامل، نبايد اصل روابط زن و مرد را در ازدواج نفي كرد؛ زيرا همين عوامل در روابط غير ازدواج نيز رخ مي‌نمايد و خشونت را نيز استمرار خواهد داد. بُعد ديگر تبيين جنسيتي، به نقش هاي زن و مرد در خانواده و محدودة وظايف و قدرت آنان در خانواده باز مي گردد. تفكيك جنسيتي نقش‌ها بر سلامت همسران، فرزندان و جامعه تأثيرات مثبتي دارد، كه متناسب با طبيعت زن و مرد است و قرن ها اين شيوه پذيرفته شده است. بي ترديد توجه به حقوق زنان در خانواده و تعيين محدوده‌هاي اقتدار مردان و معقول شدن شيوه هاي اعمال اقتدار، به كاهش خشونت عليه زنان در خانواده انجاميده، ولي انكار اصل اقتدار مردان در خانواده و برداشتن همة محدوديت ها براي زنان، آنان را به صحنه هاي كار همراه با دستمزد كمتر، آزارهاي بيشتر، به ويژه آزار جنسي و درگير شدن با مشكلات فرزندان در پي فر وپاشي خانواده ها كشانده است. محدوديت‌ها بيشتر به صفات ضد اخلاقي از قبيل خودخواهي، تكبر و عدم مهار عواطف و رفتار و مشكلات رواني مانند شخصيت ضد اجتماعي و حالات رواني ديگري، باز مي گردد.

 چرخة قدرت و كنترل ، مجموعه اي از اين امور نامناسب را با عنواني عام بيان كرده است؛ در حالي كه نظام خانواده و رابطة زن و شوهري كه بر پاية تشابه هاي عقايد شكل گرفته است، هيچ يك از زن و مرد در آن احساس كنترل و محدوديت نمي‌كند. در برابر، اگر ازدواج براساس عدم توافق عميق و صرفاً به خاطر جنبه هاي عاطفي شكل گرفته باشد يا زن يا مرد دچار مشكلات اخلاقي و رواني باشند، احساس محدوديت و آزار در آن پديد خواهد آمد، و اين احساس ممكن است در مرد هم بروز كند؛ چنان كه برخي مردان ازدواج را براي خود گونه‌اي محدوديت مي دانند و از سوي همسرانشان احساس محدوديت و مهار شديد مي‌كنند.

 بررسي مباني اسلامي و روان شناختي رياست مرد در خانواده، بسياري مشكلات برخاسته از آن را برطرف مي‌سازد. خانواده مانند ديگر گروه‌هاي اجتماعي نيازمند رئيس و سرپرستي است كه به ويژه در شرايط بحران، با تصميم گيري مناسب، كل نظام خانواده را به سوي تعادل و كارايي مطلوب هدايت كند. همچنين لزوم اقتدار مرد در حمايت همه جانبه از همسر و ديگر اعضاي خانواده، ركن اساسي يك خانواده كارآمد است. آنچه در اين زمينه اهميت دارد، تعيين حد و مرز اين رياست و اقتدار است. با توجه به آنچه در منابع اسلامي و روان شناسي بيان شده، مي‌توان زمينه هاي سوء استفاده از رياست و اقتدار مرد را شناسايي كرد و آن‌ها را از بين برد.

2-2 یادگيري

يادگيري عامل تبادلي مهمي است كه در بروز خشونت و پرخاشگري تأثيري بسزا دارد . نظرية يادگيري اجتماعي، كه بندو را آن را تبيين كرد، مشاهده را عامل اكتساب بسياري از رفتارها مي داند . وي طي آزمايش هاي پرشماري دريافت كودكان با مشاهدة پرخاشگري مي آموزند كه پرخاشگر باشند . البته كودكان، الگوهاي پرخاشگرانة تقويت شده را بيشتر مي آموزند. بسياري نظريه پردازان روان شناسي خانواده نقش آموزش الگوهاي خانوادگي از خانوادة اصلي را تأييد كرده اند. كودكان نقش هاي همسري والدين را با مشاهده مي آموزند. از جمله مي آموزند كه بدرفتاري و خشونت امري بهنجار است. در مواردي حتي والدين به طور مستقيم (كلامي) به كودكان تلقين مي‌كنند كه اعمال خشونت بر افرادي كه دوست داريد ، ضروري است! بر اين اساس، پيامد خشونت در خانه پرورش فرزنداني با مشكلات رفتاري بسيار، از جمله كودك و همسر آزاري است.

 بيشتر پژوهشگران در زمينة خشونت خانگي نقش يادگيري و تجربه خشونت دچار خشونت شدن  را در بروز خشونت بسيار مهم تلقي كرده اند. اشتراوس و همكاران وي مراحل يادگيري خشونت را از طريق خانواده بدين شرح مشخص كرده اند: فرد مي آموزد افرادي كه يكديگر را دوست دارند نيز نسبت به هم رفتار خشونت آميز انجام مي دهند؛ سپس نبود منع اخلاقي دربارة خشونت با افراد خانواده را فر ا مي گيرند؛ سرانجام مي آموزند در صورتي كه نتوان از راه هاي ديگر مشكلي را حل كرد، استفاده از خشونت مجاز است. خانواده مكان مشاهده، تمرين و تجربه آموزي رفتار خشن است. جامعه پذيري در خانواده، مدرسه و ديگر نهادهاي اجتماعي، نقش هاي جنسيتي همراه با امور زمينه ساز خشونت مردان و پذيرش خشونت از جانب زنان را به كودكان مي آموزد.[63] فوروارد نيز معتقد است مشاهده و تجربة بدرفتاري از جانب والدين در دوران كودكي بِدان مي انجامد كه مرد رفتار سلطه آمي ز، و زن تحمل ستم را ياد گيرد.

بررسي ها تأييد كرده اند كه ميزان خشونت در خانواده هاي گسسته بالاتر از خانواده هاي سالم است. بر پاية نظرية جامعه پذيري جنسيت، فرايند جامعه پذيري، گرايش هايي را در خانواده ها دروني كرده و آن را به فرزندان انتقال مي دهد كه موجب دائمي شدن سلطة مرد و مطيع محض بودن زن مي گردد. [64]بر پاية تبيين يادگيري در خشونت، رفتار خشن از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شود و چرخة خشونت استمرار مي يابد بنابر ديدگاه هاي جديد، ريشة اوليه پرخاشگري پايدار و مداوم، در الگو سازي و تقويت معيارهاي خانواده است.

 بررسي طولي نشان مي دهد كه تاريخچة خانوادگي كودكان بزهكار و پرخاشگر با ميزان بالاي انحراف والدين، مسائل زناشويي، بي تفاوتي والدين و فقدان نظارت مشخص مي شود و بزرگسالان خشن به طور فراوان تاريخچه اي از مشاهدة خشونت از نزديك و تجربة بدرفتاري بدني را در كودكي گزارش مي‌كنند. بر طبق اين ديدگاه، خانواده محيطي براي يادگيري فراهم مي‌كند كه رفتارهاي خشن در آن الگوسازي، تمرين و تقويت مي‌شوند.[65]

3-2 یادگیری اجتماعی

براساس نظریۀ یادگیری اجتماعی، افراد در فرهنگ‌های مختلف با الگوگیری از هنجارهای اجتماعی و تجارب گذشتۀ خویش خشونت و روش‌های متفاوت آن را می‌آموزند. مردان در جامعۀ افغانستان همواره شاهد صحنه‌هایی از خشونت علیه زنان، هستند. این الگوهای رفتاری پرخاشگرانه به مرور زمان در اذهان نهادینه شده و در مقام عمل خود را نشان می‌دهد. به همین دلیل، شواهد نشان می‌دهد که خشونت علیه زنان در افغانستان یک رفتار مجاز تلقی می‌شود. زیرا نهی اجتماعی خاصی در مورد رفتار خشن اعضای خانواده نسبت به یکدیگر وجود ندارد.[66] عوامل داخلی نظیرِ آداب و رسوم نادرست برخواسته از سنت «پشتون والی» که باعث ایجاد باورهای غلط و انحرافی و عامل اِعمال شکنجه و خشونت بر ضد زنان، ازدواج اجباری، ازدواج در سنین پایین، ازدواج خون بها، محرومیت از ارث می‌گردد.[67] عوامل خارجی نظیر رسانه‌های جمعی در ارائه چهره نامطلوب از زنان مسلمان، تهاجم بر خانواده، ترویج خشونت جنسی و تشویق به فرار از خانه نقش و تأثیر مؤثر داشته است. جنگ و ویرانی و عدم امنیت از عوامل خشونت علیه زنان به شمار می‌آید. سازمان‌های غیر دولتی در ایجاد زمینه فحشا و تن فروشی، استخدام دختران بی‌پناه به بهانه استخدام از علل گسترش خشونت محسوب می‌گردد.[68]

4-2 جامعه پذیری جنسیتی متفاوت

در افغانستان نگرش‌های موجود افراد در خانواده‌ها و حتی در اجتماع به گونه‌ای است که اولاً، افراد نسبت به دختران و زنان در حد زیادی با نگاه منفی و کم‌بینانه می‌نگرند؛[69] ثانیاً بر اساس همین نگاه تحقیر آمیز، نقش فرادستی مردان و فرودستی زنان در خانواده و جامعه، نهادینه شده است.[70] در نتیجه،  بدلیل سلطۀ مطلق مردان،[71] زن باید مطابق میل آنان رفتار کنند. در غیر این صورت با خشونت روبرو خواهند شد. این نوع جامعه پذیری جنستی در پسران و دختران، در بزرگسالی و زندگی مشترک همچنان ادامه دارد و بعد از تشکیل زندگی مشترک، پر رنگ‌تر نیز می‌شود.[72]

 البته توجه به این نکته مهم است که نکوهش جامعه پذیری جنسیتی متفاوت در این پژوهش به معنای نادیده گرفتن تفاوت‌های طبیعی میان زن و مرد نیست، بلکه این تفاوت‌ها در تقسیم حقوق و مسئولیت‌های زن و مرد موثر و تعیین کننده نیز می‌باشد. اما فرهنگ فرادستی پسران و فرودستی دختران و سلطه طلبی ظالمانۀ مردان را که در بسیاری از خانوده‌های افغانستانی شایع است، تبعیض آمیز، ضد دینی و غیر عادلانه است.[73]

5-2 نوع ازدواج

اجباري بودن ازدواج و تعدد زوجات از امور مؤثر در بروز خشونت خانگي عليه زنان در افغانستان است. البته ترديدي نيست كه ازدواج اجباري، سازگاري زن و شوهر را دشوار مي‌كند و ميزان رضايت زناشويي را كاهش مي‌دهد. همين امور زمينه هايي براي بروز خشونت به شمار مي آيند. در مجموع مي توان ازدواج اجباري را در برخي موارد از علل خشونت خانگي دانست. تعدد زوجات نيز ممكن است در مواردي به خشونت شوهر با همسر اول بينجامد.

با وجود اين، بايد توجه داشت كه در بسياري كشورهاي اسلامي، به ويژه در افريقا، چند همسري متداول است. دو همسري در مصر چهار درصد، در سوريه و عراق پانزده درصد و در كشورهاي خليج هشت درصد است. در گينه پنجاه درصد، چاد 39 درصد، نيجريه 41 درصد، و در سودان هفده درصد است. [74] بنابراين وضعيت فرهنگي يك منطقه و درك مردان در زمينة رعايت عدالت و متغيرهاي اجتماعي، اقتصادي و رواني ديگري در بروز پيامدهايي براي چند همسري از جمله خشونت مردان مؤثر است. به همين دليل، چند همسري با رعايت عدالت بين همسران و ديگر شرايط لازم آن، مانند اصل ازدواج نمي‌تواند عامل يا زمينه اي براي خشونت در نظر گرفته شود . البته رعايت عدالت عامل پيشگيرانة مهمي براي سازگاري در خانواده و جلوگيري از خشونت با همسر است. چون رعايت عدالت در چند همسري با دشواري بيشتري قابل تحقق است،[75] متون اسلامي آن را از شرايط مهم تعدد زوجات اعلام كرده اند. [76]

6-2 دخالت اطرافيان

وضعيت فرهنگي اجتماعي افغانستان به گونه‌اي است كه بين خانوادة اصلي و خانواده هاي تابع (پس از ازدواج فرزندان) وابستگي زيادي وجود دارد. اين امر هر چند در حمايت خانوادة اصلي از خانواده هاي تابع مؤثر است، دخالت‌هاي نا بجاي آن‌ها نيز گاه به مشكلات خانوادگي مي‌انجامد. دربارة خشونت خانگي عليه زنان نيز دخالت خويشان نقش در خور توجهي دارد. تفاوت هاي فرهنگي و اجتماعي خانواده هاي زن و شوهر و تلقين و تأثير پذيرفتن شوهر از حرف هاي ديگران، از عوامل مهم بروز خشونت به شمار مي آيد. البته بايد توجه داشت برخي جنبه هاي فكري و رفتاري زن زمينة دخالت خانوادة شوهر را فراهم مي‌كند. مثلاً زنان پس از ازدواج گاه رابطة عاطفي مرد را با خانوادة خويش تضعيف مي‌كنند. آنان گاه خانوادة خود را برتر از خانوادة مردان مي دانند و خانوادة شوهر را از لحاظ فرهنگي پايين تر مي بينند. [77]بي ترديد نوع برخورد زن عامل مهمي در بروز دخالت خانوادة شوهر و پيامدهاي آن از جمله خشونت است.

7-2 مشكلات ارتباطي

افزون بر عوامل ارتباطي و تعاملي خشونت، كه بررسي شد، مشكلات ارتباطي ديگري نيز به ابراز خشونت بر همسر مي‌انجامد. برخي از اين عوامل عبارت اند از : مديريت خشم، سابقة بزهكاري، تعارض، مشكلات ارتباطي، خصومت جنسي، اسنادهاي منفي، حسادت، آشفتگي ارتباطي، سابقة آزار جنسي، كنترل خود و اجت

دیدگاه

*