داستان: دزد

 

 

قربانعلی فهیمی

دانش آموخته سطح سه حوزه

 

 روزي ازروزها بابه رحمن طبق معمول بيل اش رابرداشت وراهي زمين هايش شد تا تكه اي از زمين را كه جواري كاشته بودآبياري نمايد .ازدور دست ها سر وصداي زياد مي آمد، صداي بچه ها بود. هوا آن روز بسيار سرد بود. باد تندي مي وزيد به همين خاطر بابه شال بزرگي را دور گردن وگوشهايش پيچيده بود واين  صداها کمتر به گوش بابه مي رسيد، بابه با وقار ومتانت خاص خود درحالي كه چيزهاي زير لب زمزمه مي كرد بسوي كار خود مي رفت زمين ها كمي دورتر ازآبادي بود وقتي بابه به سر، زمين رسيد خسته شده و براي رفع خستگي روي تخته سنگ هميشگي نشست بابه مي خواست منظره دلربايي كه سبزه هاي زمين خلق كرده بود تماشاكند تاهم خستگي ازتنش برود وهم ازاين همه شكوه وجلال طبيعت بيشتر به  قدرت خداوند فكرنمايد ناگهان چشمش به زمين اي كه جواري كاشته بود افتاد تيزنگاه كرد چيزي نديد چشمانش را ماليد بازچيزي نديد گيج شده بود همين ديروز خودش ديده بود كه چقدرزيبا وقشنگ جوانه هاي جواري سرازخاك برداشته بودندوهيچ( ناغگي) نداشتند بابه امروز آمده بود كه آن را آب بدهد نقشه ها كشيده بود اما حالا آروزهايش را برباد رفته مي ديد درعوض تعداد زيادي گوسفند وبز درآن به چرا مشغول بود بابه لحظه اي گيج ومنگ بود هيچ  نمي فهميد دريك خلاء فكري به سرمي برد سرش راميان دستهايش گرفته بود ومي گفت خدايا چه مي بينم چرا بامن چنين رفتار كردند من كه هيج ضرر وزيانم به مردم قريه نرسيده اين بچه هاوچوپان ها كجاهستند؟ چرا گوسفندهايش را اينجا آورده وصاحبانش رفته اند، ازجايش بلند شد وديوانه وار بدورخود مي چرخيد قدرت تصميم گيري براي لحظه اي ازش گرفته شده بود بعد ازاين كه چندقدم اين سو وآن سو گشت با خود فكركرد كه بايد من اين گوسفندها وبزها را ببرم تا اينكه  صاحبانش را پيداكنم وتاوان اين همه خسارت كه به من وارد كردند را بيگيرم بله همين كار را بايد انجام دهم  رفت وتمام مال هارا جمع نمود به طرف ده روان شد صداهاي زيادي مي آمد بابه هيچ  نمي شنيد وقتي به قريه رسيد دادوفرياد بابه گوش هفت فلگ را كر مي­ساخت بابه دودستي خاك برسرش مي پاشيد وبه همه بد وبيراه مي گفت ديگر برايش فرق نداشت كه تا چند لحظه قبل همه به او احترام مي گذاشتند واو هم تا به حال به همه مردم بي احترامي نكرده بود اما حالا ورق برگشته وحق هم داشت بيچاره بابه رحمن چهار دخترجوان ودو پسرپنج وهشت ساله دارد مادر دخترها سراولاد آخرش كه پسربود از دنيا رفت پسرش نيزچندروز بعد مرد، بيچاره بابه چندين سال طول كشيد تادوباره ازدواج كند وازاين زنش فقط  اين دو پسررا داردخودش هم كه ديگر توان كارهاي سخت را ندارد اميدش همين چند تكه زمين است كه  چندتايش رشقه وتعدادي هم گندم وچندكرد سبزي جات واين تكه اخري را جواري كاشته بود مردم باداد وبيداد بابه رحمن ازخانه هايشان برون شدند وتعدادي ازمرد ها كه در صفه مسجدنشسته بودند نيزآمدند اول مردم گوسفندها را نگاه كردند وهركدام بعد ازلحظه اي درنگ اطراف گوسفند ها را رها مي­كردند وبه سروصداي رحمن گوش مي كردندكم­كم حوصله مردم ازاين بد وبيراه بابه سرمي آ مد وجمعيت درحال دورشدن بودند كه مادرنصير قدم پيش گذاشت وگفت كاكا جان اين قدرمردم را اذيت نكن اين گوسفندها ازاين  قريه نيست شايد ازده بالا ياده پاين باشد اما ماشين بابه جوش آمده بود وبه اين  آساني آرام کردن آ ن مشکل بود اين بار حاجي محرم پيش آ مد وبه ريش بابه رحمن بوسه زد وگفت برادرجان اين قدر خون خودرا كثيف نكن مادر نصيرراست ميگه اين ها را مردم اصلا نمي شناسند وبازم خودت ميبيني كه گوسفند ها ازجايش تكان نمي خورد مثل اينکه گوسفندها بازبان بي زباني مي گويند ماهم اين  جارا نمي شناسيم بابه جان كمي حوصله كن كه دراين باره فكركنيم اين گوسفندها ازكجاآمده اندبالاخره بي صاحب كه نمي باشند تاشب صبر كن صاحب ياصاحبانش پيدا مي شوند سر وصدا كم كم بالا مي گرفت كه جعفر پسركربلاي مراد نفس زنان دربين جمعيت خودرا رساند وهن هن كنان گفت كمك كمك بچ.... بچ.. بچها ...اما ديگرطاقت نياورد با رو به زمين افتاد مادرشريف دخترش، شيرين راصدا كرد اهاي شيرين زود تر  يك جام آب بياور شيرين ودختركربلايي مراد ناهيد، بسيار به چالاكي خودرا رساندند مادرنصير آب را از دخترها گرفت وبر روي جعفرنم نم پاشيد شهربانو دختر سيد حيدر هم يك ليوان آب قندآورد مادرشريف باقاشق يك كمي آب قند به دهان جعفر ريخت دختركربلاي مراد به سر وصورت خود مي زد وگريه وناله سرداده بود كه شفيقه دختر آخوند كربلاي وديگردختران به او دل داري مي دادند وهم ناهيد را از بين جمعيت دورمي كردند مادرشريف مردم را به آ رامش فراخواند وگفت جمع نشويدو سروصدا نكنيد كه براي جعفر مشكل پيش نيايد جعفر بعد از اينكه دو سه قاشق آب قند راقورت داد چشمش كمي باز شد حالا ديگر سروصداها خوابيده بود وصداي تلب تلب قلبها به آساني شنيده مي شد جعفر را به سايه ديواركشيدند. مدتي طول كشيد تااينكه جعفر ازجايش بلند شد ووقتي كه خودرا دربين جمعيت ديد پرسيد من كجايم مادر نصير كه ازهمه به او نزديك بود گفت جعفر جان حالت چه طوره وارخطا نباش اين جا ميدان وسط قريه است توبيحال شده بودي بگو برسر شما چه آمده جعفر كه حالا هوشياري خودرا دوباره بدست آ ورده بود ازجا بلند شد وگفت كمك من براي كمك آمده ام بچهاي قريه دركوه باچند نفرناشناس درگيري دارند زود باشيد آنها درحال فرارند بايد جلو فرارآنها گگگرفته شود ودوباره بسوي كوه دوان دوان حركت كرد هر لحظه به سرعت جعفرافزوده مي شد ومردم ده حيران بودند اينكه جعفر چه گفت آنها چه کساني هستند چرا دارند فرار مي كنند اما سرانجام كربلاي آخوند گفت چندتا ازجوانان فهميده بايد بروندوتحقيق كنند كه جعفر كمك براي چه مي خواست هورا شده بود مردم اززن ومرد در پيش مسجد جمع شده بودند  وچندتا ازجوانان ورزيده به سرعت دنبال جعفر روان شدند ومثل بادخودرا به جعفر رساندند حالا همگي بدون اينکه يک کلمه گپ بزنندبسوي مسيري که جعفر رهنماي آن بود مي دويدند دراين بين حميد که ازديگران بزرگتر بودونيز پسر تحصيل کرده ودرس خواني بود بارها براي جوانان ده رمان هاي جنگي، عشقي، عاطفي و....را درمسجد وديگر محافل که جوانان ده براي خود ترتيب مي دادند گفته بود وهم چنين تاريخ را خوب بلد بود مسايل سياسي راهم مي فهميد. درجايش ايستاد وبه جوانان گفت يک لحظه توقف کنيد. بچه ها ايستادند وحميد گفت بياييد جمع ترايستاده شويد وقتي همه نزديک حميدجمع شدند حميد بعداز اينکه لحظه اي اين طرف وآن طرف راه رفت تا هم خودش آرامش پيداکند وهم بچه ها بيشتر اشتياق به شنيدن پيدا کنند در وسط آمد وگفت جفعر جان حالاتعريف کن که چه اتفاق رخ داده تا ما راجع به آن تصميم بيگيريم  ما نبايد بي گدار به آب بزنيم  جعفر در جايش ايستاده شد وگفت برادران، من ودوستانم که ديروز ازمکتب رخصت شديم تصميم گرفتيم فردا که روز جمعه است دسته جمعي  به کوه برويم تاهم تفريح داشته باشيم وهم مقداري رواش چوکري بياريم فرداي آن که به مکتب رفتيم براي معلم صاحبان هم ببريم آنها ازاين کارماها خوشحال مي شوند با بچه هاي ده بالا وده پائين  هم قرارگذاشته بوديم که درفلا نجاي با هم جمع شويم هنوزما درموعد مقرر نرسيده بوديم که يگ گروه که مالهاي زيادي در پيشرويشان بود وباعجله زياد گوسفندان را حرکت مي دادند روبرو شديم همه حيران بوديم که اينها چرا اين قدرحيوانات را اذيت مي کنند يکدفعه يونس گفت بياييد امتحان کنيم که اينها قصاب هستند ياکسي ديگرآصف گفت راست ميگي شايد هم دزد باشندچون  قصاب ها که مالهاي شان را آهسته وبه آرامي چرانيده حرکت مي دهند وگاهي مي آيند برايشان سبزي مثل شفدر ورشقه مي خرند  بچه هاخنديدندوگفتند حالا که وقت شفتل نيست يونس گفت مسخره بازي نکنيد بياييد که نوبت امتحان رسيده اينها رادرمحاصره بيگريد بچه هايگ باره به اطراف آنها پراکنده شدند ويونس فرياد زد اين مالها را ازکجا دزديده ايد باگفتن اين کلمه ماديگران فرياد زديم دوزد .دوزد ....آنها که اين سروصداهارا شيندند ابتدا مارا تهديد کردند که ازسررا ه کنار برويد والا شما را مي زنيم اما ما داد وفرياد را زيادتر کرديم طول نکشيد که يکي ازآنها گفت بچه ها  اينقدر سروصدانکنيد اين گوسفند ازخود ماست وما اينها را براي فروش به گنج مي بريم  حالا اگرراه مارا ايلا کنيد مامقداري پول هم به شما مي دهيم ابراهيم صداکرد اگراين گوسفند ها ازشماست براي چه اين قدرآنهارا اذيت مي کنيد دوما اگرازخود شماست چرا پيشنهاد پول داديدحتما کاسه زير نيم کاسه است يونس گفت بچه ها ازدور سنگباران کنيدحالا فهميده شده که اينهادوزدهستندتعداد ازماها که پلخمان همراه داشتيم شروع کرديم با پلخمان سنگ انداختن. دراين گيرودار بوديم که بچه هاي ده بالا  وده پائين که سرقرار آمده بودند ومانرسيده بوديم ونيزسروصدا ودوزد.دوزد گفتن ما بگوش آنهاهم رسيده بود سررسيدن وتعدادما زياد شدتعداد دوزد ها هم ازما کمتر بود لذا دوزدان ترجيح دادند که به طرف کوه فرارکنند. اما حيف که ما چرا طرف کوه را هم محاصره نکرده بوديم انها ازين فرصت استفاده کرده وبه کوه فرار کردندوحالا بچه ها دنبال شان هستندحميد گفت حالا خوب شد محل دقيق آنهارا مي دانيد جعفرگفت محل دقيق  دقيق که نه چون آنها درحال فرار بودند اما شايد بچه ها دوباره محاصره شان کرده باشند حميد گفت بچه ها ما به دوگروپ تقسيم مي شويم يگ گروپ همراي جعفر ميرود ازهمان راهي که دوزد هارفته اند ويک گروپ همراه من مستقيم دربالاي کوه ميرويم  تاهم ازبالايي  خوب محل درگيري راترصد کنيم وهم درکوه کسي برنده است که بالا دست دراختيارش باشد يا الله حرکت حميد بااسماعيل واسد وولي وداوود وغلام و...بسوي بالاي کوه حرکت کردند وجعفربا تعدادي ديگر ازراه اصلي راه افتادند. حميد گفت  بچه ها همگي بايد طوري حرکت نماييم که به دشمن معلوم نباشيم فقط گاه گاهي  يگ نفربرود سرک بکشد وموقعيت را معلوم کند عجله کنيد اگرما دوزد ها را بيگيريم خوب خواهد بود  بچه ها بسيار زود به قله رسيدند وقتي  اطراف را نگاه کردند کسي را نديدند حميد اف کشيد وبالاي تخته سنگي بزرگي خوابيد دستانش را زير سرش حلقه داد ودرفکر فررفت اسماعيل که بالاي سنگ بلندي ايستاده بود واطراف را نگاه ميکرد يگدفعه چشمش به زير کوه افتاد ديد بچه ها اطراف يگ نفرراگرفته وبا مشت ولگد به جان اوافتاده اند اسماعيل فرياد زد حميد حميد آنجارا بيبين بچه ها چه کار ميکنند حميد ازجايش بلند شد واوهم واقعه را ديد گفت بچه ها حتما آن دشمن است بياييد برويم وازنزديک بيبنيم همگي دوان دوان خودرا رساندن ديدن يگ دوزد بسيار قوي هيکل وسبيل کلفت به دام بچه ها افتاده است حميد جمعيت راشکافت ونزديک دوزد رفت گفت بچه ها ديگر نزنيد دستانش را بسته کنيد  با لنگي دوزد که از سرش با ز شده بود ولي وغلام فورا دستانش را بستند وحميد پرسيد بقيه کجاشدند سليمان گفت ديگران فرار کردند وما شانس آورديم اين يکي پايش دررفته دويده نميتوانست ما اورا گرفتيم  حميد گفت خوبست بياييد اورا ببريم حميد روبه دوزد کرده وگفت حرکت  کن دوزد با لحجه نيمه فارسي وپشتو که فهميده ميشد بازبان اين مردم آشنايي ندارد التماس  کرد من راه رفته نميتوانم پايم درد مي کند حميد گفت دونفر ازبچه ها زير بازوهاي او را بيگيريد ويکي ازشما برويد برايش يگ الاغ بياوريد اما تا الاغ بيايد بايد ازاين جا دورشويد من وتعداد ازبچه ها دوباره بالاي کوه ميرويم حرکت کنيد حميد وتعدادي ازبچه ها بسوي قله حرکت کردند ويک نفر براي آوردن الاغ رفت بقيه بچه ها همراي دوزد حرکت کردند حميد دربين راه گفت بچه ها من دراين نزديکي ها  غاري را بلدم بياييد يگبار به آنجا برويم شايد بقيه دوزد ها را آنجا پيداکرديم اين را گفت وراهش را بسوي غار کج کرد رفتند ورفتند تابه غار رسيدند اما آنجا کسي را نديدند ولي جاي پاهاي زيادي بود نسوار تازه کشيده هم جايش معلوم بود حميد گفت اين جاي پاها حتما مال دوزد است زياد دور نشده اگر ما کوشش کنيم انها را هم ميتوانيم دستگير کنيم حرکت کنيد اما اسماعيل گفت آنها ازمحل دور شده اند احيانا اگرهم به آنها برسيم  نميتوانيم با آنها مقابله کنيم چون تعداد ما کم  است اسد وغلام نيزحرف اسماعيل راتائييد کردند وديگر بچه ها نيز ازخود واکنش مثبت نشان ندادند حميد ديد که تنها ميماند گفت  پس تا سر کوه بايد برويم تاهم دوزدها را ازدور بيبنيم وتعداد شان براي ما معلوم شود وهم مقداري چوکري بخوريم بچه ها موافقت کردند وراه آفتادند چند دقيقه بعد همگي بالاي کوه بودند اطراف را به دقت نگاه کردند پشت کوه  وسط دشت تعدادي نفر معلوم مي شد که گمان کردند آنها دوزد باشند وبعدمقداري رواش ونارچوکري کندند وبسوي قريه سرازير شدند وقتي اينها رسيدندبچه ها دوزد را رسانده بودند واستا عوض که مهارت درشکسته بندي داشت پاي دوزد را جا انداخته بود ومعلم صفر هم  به زبان خودش ازاو سوالاتي مي کرد اما دوزد هيچ پاسخ صحيح نمي داد ويگ نفر برايش مقداري غذا آورد  دراين موقع تعدادي ازمردم به قريه آمدند کمرها بسته واسلحه بدوش باچهره گرد وخاک گرفته چشمها يشان قرمز شده بود که از کم خوابي وخستگي زياد حکايت مي نمود مردم بعد ازخوش آمد گويي اطراف آنها حلقه زدند وسوال کردند ازکجا مي آييد وکجا مي رويد يگ نفر که درآن بين کمي جوانتر بود چنين بيان کرد ديروز عصر ازکوه احوال آوردند که دوزد ويا دوزداني دست وپاي چوپان مارابسته وبعد آن را کشته اند وتمامي مالهاي مارا همراهي خود برده اند مردم ما ازديروز تا حالا سنگ به سنگ وچوب به چوب بدنبال مالهايش گشته اند وردپاي آنرا تاقريه شمارسانده اند حالا يابايد گوسفند ها  را تحويل ما بدهيدويادوزد ها ويارد پارا از قريه خود برون کنيد کربلاي آخوند  پيش آمده گفت جوان آفرين به اين غرور که داري بياييد اول کمي استراحت کنيد تازه از راه رسيده ايد جوان گفت  ملا صاحب جورباشيد ما وقت نداريم اين طوري ازمقصد مي مانيم کربلاي آخوند باتبسم گفت عجله نکنيد چاي نخورده جنگ نموشه حالا اگر شمااستراحت کنيد ماباشما کمک مي کنيم که درهمين قريه به مقصدتان برسيد پدر جوان که اين برخورد تند پسرش را با ملا ديد ناراحت شد وبه پسرش نهيب زد ازطرف پسرش معذرت خواست ملاروبه مردم کرده وگفت چرا ايستاده ايد برويد براي ميهمانان چاي بياوريد ملاميهمانان را به صفه مسجدزير سايه درختان برد وتامردم چاي آوردند تمام ماجرا را ملا براي تازه واردين گفته بود وميهمانان بسيار خوشحال شدند مردم ده هم چايهاي شان راآوردند کربلاي مراد هم ازپشت هيزم آمده بود بعد از صرف چاي ودل داغي کربلاي ملا گفت حالا هم ما يگ نفر دوزد را گرفتيم وهم گوسفندان شما نزد ما است صاحبان مال درنگ را جايز نداستند ودروسط ده آمدند دوزد واموال خود را يکجا تحويل گرفتند بامردم قريه خداحافظي کردند ورفتند حالا بابه رحمن مانده با آن خسارت که به ايشان وارد شده اما مردم يگ باره همهه کردند که چرا ما ازاين مردم خسارت نگرفتيم يکي گفت آنها تقصيرندارند وديگري چيزديگري يگدفه حميد پيش آمده گفت ببخشيد اين حرفهاي مرا به بي ادبي حساب نکنيد اگرماآن دوزدرامي کشتيم حتما مقداري پول داشت که کمي ازاين خساره را جبران کند وبقيه را ...که کربلاي مراد گفت نترس بچيم بقيه را هم بگو توجوان فهميده هستي ماحرف شمارا قبول مي کنيم حميدکه ازاين حرف قوت گرفت باخنده گفت بقيه را وقتي که مردم جواري شان راگرفتند ازهرده سير يگ سير براي بابه بدهند مردم همه با تکان دادن سرحرف اورا تأييدکردند وحميد گفت زودباشيد تادورنشده آنهارا ايستاده کنيم جعفر واسد دويدند حميد و چندنفرديگر هم به دنبال آنها روان شدند بسيار زود به مال داران رسيدن وگفتند صبر کنيد مردم قريه با شما کاردارند يک نفر ازجمع آن ها که آدم کم حوصله اي بود وهميشه زود قضاوت مي کرد گفت حالا اين مردم مي خواهند قيمت نان خودرا ازما ها بيگيرند ما که نگفته بوديم براي ماغذا بياوريد  پدر آن جوان گفت آته پيروزه حوصله داشته باش بيبين قضيه ازچه قرار است وبعدازلحظه اي مردم قريه رسيدن بعد ازسلام سيد حيدرآقا شروع به سخن کرد گفت برادرها امروز صبح که بابه رحمن براي آبياري زمينهايش ميرود اين بزها  وگوسفندها را آنجا پيدا مي کند ومي بيند که تمام کشت جواري بابه رحمن را ازريشه خورده اند زبان بسته ها حق داشتند بخورند آنها گرسنه بودندما اينجا شمارا معطل نکرديم تا ازشماخسارت بيگيريم بلکه آمده ايم که ازاين دوزد که مالهارا اينجا آورده خسارت بيگريم حالا شما اجازه مي دهيد همگي گفتند اختيارداريد يک نفر جيبهاي دوزد راگشت ومقداري اسکناسهاي درشت ونو پيدا کرد دوزد گفت اينها را نگيريد همين پريروز حاکم صاحب بمن داده مردم به حرفهاي اوگوش نکردند وباصاحبان مال خداحافظي کرده بسوي قريه بازگشتند وقتي به قريه رسيدن پول رادرصفه پيش ملا کود کردند ملا وکربلاي مراد يکجا دستهارا بسوي پولها بردند وشروع کردندبه شمردن، اسکناسها زياد بود کربلاي مراد گفت بااجازه ملا صاحب وجمع حاضر در مجلس اين پول ها فعلا پيش کربلاي آخوند مي ماند تافصل برداشت جواريها اگرآن وقت صلاح دانستيد به بابه رحمن پول داديد ويا جواري داديد هرکدام را بابه قبول کرد  بچه هاپراکند ه شدند ومردم هم کم کم رفتندفرداي آن روزتمام مردم منطقه ازاين واقعه خبردارشدند ودوروزبعد نزديکهاي شام ازده پاين نامه آمد که خوب است براي جلوگيري ازچنين حوادث غيرمترقبه منطقه ما يک جلسه مشورتي داير کنند تادرزمينه تصميم لازم اتخاذ گردد لذا فردا ظهر قريه چهارنفر ريش سفيد همراه ملاي قريه درده پائين در مسجد بزرگ تشريف بياوريد ملاي قريه بعد ازاذان مغرب ازپشت بلند گو اين نامه را برا ي عموم قرائت کرد.

و فردا تصميمات که درجلسه ظهرآن روز گرفته شده بودنيز ازپشت بلند گو قرائت شدازجمله چيزهاي که مردم منطقه راجع به آن تصميم گرفته بودند اين بود که ازاين به بعد همراي چوپانان يک نفر نگهبان برود وهم چنين بايد به دولت راپور داده شود تا دولت هم در جريان قرار بيگرد وازکار نيک مردم پشتباني صورت بيگيرد.

 

 

 

دیدگاه

*