آمریکا و نظام تک قطبی

 

 

سلطان حسین نوری(جاوید)

دانش آموخته سطح چهار حوزه

 

 

مقدمه:

طي سال‌هاي 1981- 1991م يكسري تحولات مانند فروريختن ديوار برلين، تغيير نظامهاي سياسي، اقتصادي و ايدئولوژيك در اروپاي شرقي، كاهش مسابقه تسليحاتي بين آمريكا و شوروي و مهم‌تراز همه فروپاشي اتحادجماهيرشوروي به وقوع پيوست كه از آن‌ها به عنوان مبين جنگ سرد و نظام دو قطبي پيشين ياد مي‌شود.

اين تحولات عمر يكي از دوابر قدرت را پايان داده و ابر قدرت ديگر؛ يعني آمريكا اين تحولات را حمل بر پيروزي سياسي و اقتصادي و ايدئولوژيك خود نموده و با استفاده از فرصت بدست آمده و در نتيجه فروپاشي شوروي، ضمن تقويت و حفظ نفوذ خود در مناطق حساس جهان (اروپا، شرق آسيا، خليج فارس و خاورميانه) آن را به مناطق ديگر سرايت داد وسعي کردبااستفاده ازاين فرصت جايگاه خود را به عنوان (طبق برداشت شان) «رهبر جهان» تضمين نموده.ودر صدد برآمد نظام تك قطبي را حفظ و يا دست كم يك صلح آمريكايي(pace-American) بوجود آورد كه در آن همه امور زيرنظر و موافق نظر آمريكا حل و فصل گردد البته دراين راه ازابزارهاي استفاده کردکه دراين مقاله سعي شده است  به مهمترين آن هاپرداخته شود.

ابزارهاي آمريکابراي تک قطبي کردن جهان

1-                استفاده از سازمان ملل براي اعمال نظامي

يكي از اصول سياست جديد آمريكا استفاده از سازمان ملل براي مشروعيت بخشيدن بر اعمال نظامي خود بود اما اين حربه به تنهايي كفايت نمي‌كرد. استفاده مكرر از نيروي نظامي نشان مي‌داد كه آمريكا قصد دارد براي حفظ برتري خود، جايگاه خاصي براي قدرت نظامي قايل شود و تلفيق اين دو وجه بود كه آمريكا ناتو را به عنوان بازوي نظامي سازمان ملل به جهانيان بقبولاند و در عين حال سياست آمريكا خطرناكتر از آن بود كه منتظر ديگران بماند. آمريكا قبل از فروپاشي نيز سوپر امپرياليسم خود را به بركت همين نيروي نظامي حفظ كرده بود و بعد از آن نيز با اطلاع از ميزان محبوبيت خود در سراسر جهان و اعتراض‌هاي جهاني كه عليه نيروهاي نظامي آمريكا به عمل مي‌آمد و مي‌آيد به درستي مي‌داند كه تنها حافظ منافع آن در جهان قدرت نظامي اين كشور است.[1]

استفاده از ابزاري به نام «حقوق بشر»

ابزار ديگري كه در سياست خارجي آمريكا به گونه‌اي فزاينده، جا باز مي‌كند «حقوق بشر» است اين ابزار سال‌ها مورد توجه آمريكا بوده است و به ويژه بعد از كنفرانس 1975م، هماهنگي عليه بلوك شرق و غرب به كار گرفته شد و نتايج مطلوبي براي آمريكا به بار آورد. اين حربه بعد از فروپاشي شوروي عليه كشورهاي سركش جهان سوم مورد استفاده قرار گرفت. نه تنها چين در تيررس اين سلاح حقوقي قرار گرفت، بلكه بسياري از كشورهاي جهان سوم كه امروز موضوع قدرت نمايي آمريكا واقع شده اند نيز در برابر آن به آساني از پاي در خواهند آمد و در آخرين روزهاي قرن بيستم ناتو به عنوان حمايت از حقوق بشر عليه صربستان وارد كار زار شد.

البته اگر آمريكا بخواهد زير عنوان حمايت از حقوق بشر اقليت‌ها از اين حربه در جهت تجزيه كشورها استفاده كند و دولتهاي مختلف را زير فشار بگذارد تا به اعطاي خود مختاري به اقليت‌ها تن در دهد، بايد منتظر سهمگين‌ترين حوادث جهان باشيم، حوادثي كه به بي‌ثباتي و تزلزل كامل جهان خواهد انجاميد.

2-                 مبارزه با تروريسم:

پس از رخداد يازدهم سپتامبر 2001م آمريكا به بهانه‌هاي تازه، عرصه جهاني را مورد تاخت و تازهاي خود قرار داده است و محرك اصلي در اين جنب و جوش كم سابقه را مبارزه با تروريسم اعلام كرده است. پديده‌اي كه به نظر آمريكا نبايد براي آن ريشه‌اي تاريخي قائل شد و هركس در اين زمينه كار مي‌كند توجيه‌گر آن دانسته مي‌شود.[2] آمريكايي‌ها اين «تهديد استراتژيك» را به يك «فرصت استراتژيك» تبديل كردند و مصمم شدند با استفاده از مواقعيت به وجود آمده يك بار براي هميشه آن دسته از موانع راهبردي را كه در مقابل استراتژي طرح نظم نوين جهاني قرار داشت از سر راه بردادند. ايالات متحده مي‌خواهد اين نكته را به اثبات برساند كه هيچ قدرت با كشور ديگر ياراي آن را نخواهد داشت كه در مقابل ارادة معطوف به قدرت بلامنازع آمريكا قد علم كند.

نو محافظ‌كاران آمريكا پس از وقوع حادثه 11 سپتامبر اين فرصت را يافتند تا مقوله تروريسم را به شكل گسترده در حوزه امنيت بين‌المللي وارد سازند. تهديد داخلي آمريكا، تهديدي بين‌المللي تلقي شده و مبارزه با تروريسم يك مقوله بي‌المللي گرديد. استناد آمريكا به ماده 51 منشور سازمان ملل متحد مبني بر حق دولت‌هاي عضو در دفاع از خود براي حمله به افغانستان و سپس صدور قطعنامه‌هاي 1368 و 1373 شوراي امنيت كه بر مقابله دولت‌ها با مرتكبين اقدامات و سازمان‌هاي تروريستي تأكيد داشت در اين راستا قابل تحليل است.[3] آنان معتقدند كه ايالات متحده وظيفه دارد كه نقش يك «هژمون جهاني خوش نيت» را در جهان ايفا كند. ايالات متحده مي‌بايد به جاي حكومت‌هاي ناتواني كه نمي‌توانستند به وظيفه خود در قبال مردم شان عمل كنند، اعلام نمايد حتي گروهي صحبت از به وجود آوردن امپراتوري آمريكايي مي‌كنند.[4]

در واقع با 11 سپتامبر سناريوي افراط گرايان تكميل شد و ماشين جنگي آن به راه افتاد. بن‌لادن ناخواسته به مهمترين و بهترين ابزار توجيه خواسته‌هاي افراطي آمريكا تبديل شد. افراط گرايان به خوبي از فرصت پيش آمده در 11 سپتامبر در جهت عملي ساختن خواسته‌هاي و ايده‌هاي كه در طول يك دهه پيش از آن عقيم مانده بود، استفاده نمودند. به طوركلي، پس از 11 سپتامبر گفتمان حاكم بر سياست خارجي آمريكا و همچنين گفتمان حاكم بر نظام بين‌الملل تغيير و تحولات زيادي را شاهد بود. نخستين تحول در سياست خارجي آمريكا پيداشدن حلقه مفقودي به نام «دشمن» در ادبيات سياست خارجي آمريكا پس از جنگ سرد بود. اين مسأله بسيار با اهميت بود؛ چرا كه پس از يك دهه سرگرداني به سياست خارجي آمريكا سمت و سو داد و آن را پيرامون يك محور به نام دشمن جديد هدفمند نمود. وابسته اين دشمن جديد اين بار نه كمونيسم، بلكه بنيادگراي اسلامي به طور تمام، تحت عنوان «تروريسم» مفهوم جديدي در سياست خارجي آمريكا و جهان با عنوان «ائتلاف عليه تروريسم » اعلام شد كه به زودي داراي بار معناي ويژه‌اي گشت و به يك پارادايم سلطه جهاني تبديل شد به نحوي كه بيشتر كشورها پيرامون اين مفهوم جديد – له يا عليه- دسته بندي شدند.

 

پی نوشتها:


[1] . احمدنقيب زاده،«تاريخ ديپلماسي وروابط بين الملل، تهران: انتشارات قوس،چاپ اول 1383 ص292

[2] . رضا داد درويش، كتاب آمريكا ويژه ديپلماسي عمومي آمريكا، تهران: مؤسسه ابرار معاصر، چاپ اول، 1383، ص167

[3] . محسن پاك آيين، رساله‌اي در شناخت نو محافظ‌كاران آمريكا، تهران: بنيادمطالعات اسلامي با نکوك، 1383، ص71

[4] . علي عبدالله خاني، (نظارت وتدوين) كتاب آمريكا 4- اويژه نو محافظ‌كاران در آمريكا) تهران: مؤسسه ابرار معاصر، چاپ اول، 1383، ص283

 

 

 

دیدگاه

*