بازی سرنوشت

 

عبدالرحیم کمالی

 

 

در يك روز ﺁفتابي و خزاني كه سه روز از ميله عيد اصلي پسر و دخترهاي قريه گذشته بود، ولي هنوز اغلب پسر و دختر ها لباس هاي نو و بوت هاي جديدشان را تعويض نكرده و همچنان در گوشه و كنار دهكده نسبتاً بزرگ با اسباب بازيهاي لعابين و رنگارنگ خويش به بازي و خوشحالي مشغول بودند.

ناهيد و ثريا دو خواهر خورد و بزرگتري بودند كه هرگز در زندگي كودكانه شان، مثل بقيه بچه ها روز و روزگاري شادماني و سرور را نديده و  اسباب بازيهاي گوناگون و كودكانه را نداشتند و از مزيت خوشي و خوشحالي و پوشيدن لباسهاي نو در روزهاي عيد و ميله هم سن و سالانشان محروم بودند، به سفارش مادر نجيب، ضعيف و رنجورشان «پيپ» جمع ﺁوري علوفه را برداشته، دست به دست هم از خانه ﺁلونگ و گلين خارج شده راهي مزرعه كوچك پدري شان كه چند درخت چنار هم در ﺁن بود را در پيش گرفتند تا برگ هاي زرد و ريخته درختان را براي گوسفندان شان بياورند.

ناهيد كه چند سال از ثريا بزرگتر بود و مسايل روز مره را كمي درك مي كرد خواهرش را نوازش  داده، صورت ثريا را بوسيده و گفت: ثريا جان! ايني تكه ره برت پيدا كدوم، باش بين كفش پايي چپت بانوم كه كفشت سوراخ شده پايت زياد خار نخوره. ثريا هيچ نگفت. و در حالي كه از  شانه خواهرش تكيه كرده بود به فكر و خيال خود مشغول بود.

ناهيد تكه را بين كفش سوراخ ثريا مانده و كفشها را در پايش كرده گفت: اينه خواهر جان! حالي خوب شد پايته خار نمي خوره و توره ديگه ﺁزار نمي ته.....

ثريا گفت: خواهر جان! كفشم بسيار تنگ شد، ناخنهايم درد مي گيره.

ناهيد گفت: خيرس ثريا جان! خو بيا بوريم كه ا ونه گرد باد ﺁمد. دير ميشه باد خزان همراه با گرد و غبار گاه به گاه مي وزيد ناهيد دست خواهر خوردترش را گرفت و هر دو به راه افتادند. نرمگ نرمگ راه مي رفتند و هيچ نمي گفتند. و گاهگاهي با چشمان منتظر و غم ﺁلود نگاه هاي معصومانه شان را به اين طرف و ﺁن طرف مي دوختند  و ذهن كاوشگرانه گويي بسياري چيزها را مي پاييدند و به دنياي زيباي طبيعت و همنوعان شان مي انديشيدند و زماني ايستاد مي شدند و روي چيزهايي كه مي ديدند متمركز شده و از ديدني ها و وسايل ديگران مطالبي مي ﺁموختند و باز راه شان مي پيمودند. اغلب پسرها و دخترهاي دهكده به ﺁنها كار نداشتند و ﺁنها را براي بازي مشترك صدا نمي زدند. زيرا ﺁنها از تمام ديدنيهاي متعلق به خويش محروم بودند نه لباس نو داشتند و نه اسباب بازي تا توجه دخترها را به سوي خويش جلب كنند و به وسيله ي ﺁن به بازي بچه ها شريك شوند با ﺁنهم بعضي مواقع عده اي از پسرها و دخترها براي  ﺁزار دادن و فكرشان «ساعت تري» موجب اذيت و ﺁزار ﺁنها شده و ﺁنها را به جمع خود دعوت مي كردند تا لباس و اسباب بازيهاي خود را به رخ ﺁنها بكشد و ﺁنها را تحقير نمايند.

ناهيد و ثريا هم لحظاتي پهلوي بچه ها معطل شده بي توجه به گفته و خنده هاي ركيك ﺁنان اسباب بازيها و وسايل شان را بدون دست زدن و لمس كردن سيل كرده لباسهاي نو و رنگارنگ ﺁنان را تماشا مي نمودند و در دل حسرت مي خوردند و شايد هم ﺁرزو مي كردند كه: اي كاش! ﺁنها هم لباسهاي نو و جديد مي داشتند و مي توانستند بدون تمسخر و تحقير شريك بازي دخترها شوند و اسباب بازي رنگارنگ ﺁنها را لمس مي كردند و از حركت دادن شان لذت مي بردند.

همچنان راه مي رفتند و غرق افكار خود بودند. خواهر كوچك تر صدا زد: خواهر جان ﺁنجا!

ناهيد گفت: نازدانه جان كجا؟!

ثريا گفت: ببين ببين - دخترا! دخترا! دخترا به درخت ما غاز انداختن و بازي مي كنن.

ناهيد چشمش را به بچه ها دوخت و خاموش ماند و به چهره خواهرش متمركز شده و نگاه كرد. خواهرش بسيار خوش شده و تبسم روي لبهاي نازك مثل غنچه زيباي گلشن نقش بسته بود. خم شد صورت خواهرش را بوسيد و گفت: نازدانه جان خوش شدي!

ثريا گفت: ﺁه، خواهر جان، امروز هر دوي ما همراه دخترها غاز مي زنيم و سات تيري مي كنيم. و ادامه داده گفت: امروز خو ماره با خود بازي كدن مي مانن. چرا كه به درخت ما غاز خود انداختن. خواهر جان! مه خو اسباب بازيها و گودي هاي شان ره مي گيروم و خوب سيل مي كنم و كدي شان سات خوده تير مي كنوم. تو كلان هستي همراي شان غاز بزن. هوش ته بگي كه خداي نخواسته خطا نشي!

ناهيد هيچ نگفت، ﺁرام و مشوش و سريع گام بر مي داشت اما ثريا از فرط خوشحالي  فراموش كرده بود كه به پايش خار نخلد. رفته رفته نزديك به بچه ها مي شدند. چشم دخترها به ﺁنها افتاد يكي از ﺁنها بقيه را صدا زد و گفت: اونه اونه ناهيد كدي خوارش ﺁمدند. بيچارا «پيپ» ره ﺁوردن كه بري خود دريا بزنن. مه خو ده درياي خود ﺁنها ره دريا زدن نمي مانوم و واره شريك بازي خود نمي كونوم. بچه هاي ديگر هم چيزهاي گفتند.

ناهيد و خواهرش مثل هميشه بپهلوي دخترها ايستاده شدند. لحظاتي شك كردند ناهيد گفت: سلام- از حنجره هيچ كدام از بچه دخترها صدا برنيامد. و هر كس مشغول بازي خويش شدند. ثريا و ناهيد مات و مبهوت با چهره هاي ملتمسانه، غمگين، مايوس و معصومانه تماشاگر يك اسرار بزرگ، كه ﺁنها را به بي توجهي تحقير ﺁميز همنوعان و هم سن و سالان شان گرفتار ساخته بود- كَمَكي درنگ كردند.

ثريا گفت: خواهر جان ما ره نمي مانن. كه بازي كنيم- كدي ما گپ نمي زنن- سري ما خنده مي كنن- خو ده درخت ما غاز خوده ﺁويزان كدن ما به وسيله درخت شريك بازي ﺁنها شده ايم. اونه گودي دختر مامور ره سيل كو چقه مقبول هس- بيخي كدش شور مي خوره- خواهر جان بيا شريك شيم- چرا ديق شدي؟

ناهيد كه ناخن هاي دستش را به گيسوهاي ژوليده ثريا داخل كرده و دو زانو روبرويش نشسته و قطرات مرواريد گون اشك در كاسه چشمهاي معصومش حلقه زده بود گفت: نه نازدانه جان!

ما ره نمي مانن- ما ره شريك نمي كنن- كدي ما گپ نمي زنن- زيرا ما يتيم هستيم ما به بازي حقارت دنيا گرفتار شده ايم- تقدير روزگار لذت و خوشي دنيا ره از ما گرفته است.

در حالي كه دانه هاي مرواريد اشك از چشمانش چون باران مي باريد و دخترها ﺁنها را نگاه مي كردند گويي در اندرون سينه با تمام سلولهاي جسمش به دنياي بي مهر و عاطفه و احسان ﺁنهايي كه ﺁنها را به اثر ناداري و ناچاري و يتيمي با گفته هاي ركيك و . . .

و اعمال حقارت ﺁميز بازيچه مي ساختند و روح و روان شان را ﺁزار مي دادند نفرين ميفرستادند و بدون عكس العمل چون زندگي بي خروش شان، خاموش، ساكت و متاثر به بازي سرنوشت خود ادامه مي دادند. 

 

 

دیدگاه

*